«سخنی با ایران‌ستیزان و امريكاپرستان داخلی»

دکتر مظفر نامدار

اتقلاب اسلامی

 

ما از شر رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم لکن از شر تربیت‌یافتگان غرب و شرق به این زودی‌ها نجات نخواهیم یافت. اینان برپادارندگان سلطه ابرقدرت‌ها هستند و سرسپردگانی می‌باشند که با هیچ منطقی خلع سلاح نمی‌شوند و هم اکنون با تمام ورشکستگی‌ها دست از توطئه علیه جمهوری اسلامی و شکستن این سد عظیم الهی برنمی‌دارند…  

امام خمینی(ره)[1]

مقدمه

متنی که در دست دارید در مورد آینده‌شناسی انقلاب اسلامی است، البته نه آینده‌ای تفصیلی و چندان دور. این بررسی به طوری اجمالی بیست تا سی سال آینده را مدنظر دارد و در پی آن است از بازخوانی بسترهای داخلی، مکانیسم عملکرد ساختار دیوان‌سالاری درون ایران و جبهه‌ها و جریان‌های وابسته به این دیوان‌سالاری و اتصالاتی که ممکن است در خارج از مرزهای ایران در نسبت با این دیوان‌سالاری و آرمان‌های انقلاب اسلامی وجود داشته باشد، چشم‌انداز آینده را قابل پیش‌بینی سازد. حداقل فایده این پیش‌بینی آن است که می‌تواند تلنگری باشد برای بیداری و هوشیاری یاران انقلاب اسلامی و پیش‌گیری وقایعی که برای تداوم انقلاب اسلامی خوشایند نیست.

انقلاب اسلامی در مرز ورود به چهل سالگی است و در نتیجه فشار حرکت‌های نفسانی برای از راه به در کردن این انقلاب از داخل و خارج به مراتب بیشتر از دوره‌های گذشته است. این حرکت‌ها هر چه به جلوتر می‌رویم نه ساده‌تر که پیچیده‌تر نیز خواهد شد. هر چند به ظاهر برخی از نزاع‌ها از میان برداشته می‌شود اما به نزاع‌های تازه‌تر و دشوارتری میدان داده خواهد شد تا در مقابل انقلاب اسلامی صف‌آرایی کنند. بخش اعظمی از این نزاع‌ها به درون ساختار نظام جمهوری اسلامی و جامعه انتقال داده خواهد شد. مخالفان داخلی و خارجی این انقلاب مي‌دانند که هر روز بیش از پیش ضرورت نقش کانونی ایران در منطقه و جهان اسلام و نظام بین‌الملل نه تنها از میان نرفته بلکه بیشتر خواهد شد. ما در جهانی زندگی مي‌کنیم که ایران جزء محدود کشورهایی است که ساختار نظام بین‌الملل را که مبتنی بر نظام سلطه است، برنمي‌تابد. ما باید سیاست داخلی و خارجی خود را به گونه‌ای طراحی کنیم تا با این شرایط بتوانیم دوام داشته باشیم و استقلال و آزادی خود را حفظ کنیم. اکنون موج توسعه‌طلبی امريكا در جهان به خصوص منطقه آسیا و آفریقا در اوج است و به نظر نمي‌رسد که تمایلی به فروکش کردن داشته باشد.

انقلاب اسلامی ایران و نظام جمهوری اسلامی، چه ایران‌ستیزان و امريكاپرستان داخلی باور داشته باشند یا نداشته باشند یکی از موانع عمده در سر راه این موج توسعه‌طلبی در منطقه است. حداقل سند استراتژی امنیت ملی امريكا در قرن بیست و یکم که در آغاز این قرن تدوین و منتشر شد این را به ما مي‌گوید.

اگر ایران‌ستیزان و امريكاپرستان داخلی این سند را نیز ناشی از تئوری توهم توطئه ندانند و مانند انکار همه اسناد تاریخی خود را به حماقت نزنند و وجود این سند را انکار نکنند، در این سند به روشنی به سه نکته استراتژیک در مورد ایران و جهان اسلام و جنبش‌های بیداری منطقه تا سال 2025 میلادی اشاره شده است:

  1. کمک به حاکمیت اصلاح‌گرایی اسلامی که با تغییرات فناوری و اقتصاد و جامعه به پیش رانده مي‌شود؛ یعنی فرآیندهای سیاسی‌ای که باید در اکثر فرهنگ‌های مسلمان حاکم بشود تا یک حس خوش‌بینی و امنیت در منطقه برای غربی‌ها به وجود آید.[2]
  2. تا بیست و پنج سال آینده (تا سال 2025 میلادی) حکومت مذهبی ایران باید سقوط کند؛ زیرا در حال حاضر حکومت ایران جمهوری اسلامی است اما نمي‌تواند به مدت طولانی هم جمهوری و هم اسلامی باقی بماند. ایران باید یا از جمهوری بودن دست بردارد و به یک حکومت واقعاً قرون وسطایی(!!!) تنزل یابد یا اسلامی بودن را کنار بگذارد.[3]
  3. نبرد برای آن آینده هم‌اینک آغاز شده اما نتیجه برای کسی روشن نیست. اگر رژیم فعلی (ایران) سقوط کند امواج آن در سراسر جهان اسلام احساس خواهد شد و به تبع آن جنبش‌های اسلامی بنیادگرا ضربه خواهند خورد. این امر راه را برای برقراری روابط پسندیده میان ایالات متحده و ایران هموار خواهد ساخت که اثرات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای آن بسیار گسترده خواهد بود.[4]

این استراتژی‌ها را از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بارها سیاستمداران امريكایی در نوشته‌ها و نطق‌های خود تکرار کرده‌اند ولی هر بار ایران‌ستیزان و امريكاپرستان داخلی تلاش کرده‌اند آنها را به نوعی تأویل یا تلطیف نمایند.

نیکسون در کتاب فرصت را دریابیم مي‌نویسد:

تجدد، جریان سیاسی هوادار تجدد (لیبرال‌ها در ایران) که از همه غالب‌تر و در عین حال از همه نامحسوس‌تر است در پی آن است که کشورهای جهان اسلام را، چه از لحاظ اقتصادی و چه از نظر سیاسی جزء دنیای جدید کنند. تساهل و مدارا دستمایه اصلی اسلام تجددطلب است که ملت‌های غرب را کافر نمي‌شمارد و محکوم نمي‌کند… ما باید تجددطلبان را در جهان اسلام پشتیبانی کنیم و این هم به سود ماست و هم به سود آنها؛ این گروه باید راه سومی به جز راه بنیادگرایی افراطی و دنیوی‌گری رادیکال پیش پای ملت‌های خود بگذارند.[5]

با این تفاصیل آینده‌شناسی انقلاب اسلامی اگرچه از چشم‌انداز اسناد توسعه کشور بسیار خوش‌بینانه و امیدبخش است ولی از جهت استراتژی‌های نفوذ در ساختار سیاسی و فرهنگی ایران بی‌تردید از چنین خوش‌بینی‌های ساده‌لوحانه‌ای پیروی نمي‌کند. شاید عده‌ای بگویند این نحوه نگرش به آینده آن هم در مورد بزرگترین پدیده نیم‌قرن اخیر یعنی انقلاب اسلامی، چندان دلچسب نیست چرا که صحت و سقم پیش‌بینی‌های مطروحه در این متن به سرعت و مستقیم در دیوان‌سالاری ایران به محک آزمون درمي‌آیند. به رغم این که چنین نگرانی‌هایی را نمي‌توان نادیده گرفت، با این حال دورنمای کوتاه‌مدت این نگرانی‌ها موجب آن نمي‌شود تا گرفتار مجهولات آینده‌شناسی شویم و از واکاوی چنین خطراتی که پیوسته می‌تواند در کنار ما و در دل ساختارهای نظام ما رشد کند، غافل بمانیم.

این نگرانی‌ها وقتی بیشتر مي‌شود که مي‌بینیم از زبان کارگزاران ردیف اول دیوان‌سالاری ایران مطالبی گفته و یا نوشته و یا در غالب برنامه و طرح و لوایح مطرح مي‌شود که ما را فی‌البداهه متوجه اهداف استراتژیک دشمنان انقلاب اسلامی و ملت ایران مي‌سازد. ما نمي‌توانیم این اظهارات را از ناحیه هر شخص و شخصیت و حزبی در درون حکومت اسلامی نادیده بگیریم. وقتی از زبان رئیس‌جمهور محترم خود مي‌شنویم که اضطراب در مورد توطئه مستمر دشمنان انقلاب اسلامی علیه نظام و احساس خطر برای بقای نظام، اضطراب موجهی نیست و ما را از اتخاذ تصمیم مناسب و دقیق باز مي‌دارد،[6] نمي‌توان چنین دیدگاه‌هایی را ناشی از تساهل نگارشی دانست؛ بلکه باید برای آن محاسبات استراتژیک در نظر گرفت.

زیرا ترجیع‌بندهای تکراری این دیدگاه‌ها دیگر به ما نمي‌گوید نسبت به رفتارهای خصم‌آلود دشمنان خود با تساهل و ملایمت رفتار کنیم بلکه دارد به زبان بی‌زبانی به ما القا مي‌کند که حوادث تلخ گذشته مثل استعمار ایران و استثمار کشور توسط امريكا، انگلیس و فرانسه، طرح‌های امريكایی اصلاحات ارضی و انقلاب سفید که منجر به نابودی زیرساخت‌های اقتصادی ایران شد، کودتای امريكایی- انگلیسی 28مرداد سال 32 علیه دولت ملی ایران، 15خرداد سال 42، لایحه ننگین کاپیتولاسیون، جنایت‌های مستشاران امريكایی در ایران و غارت میلیاردها دلار ثروت ملی، حمایت‌های بی‌دریغ از یک مستبد بی‌رحم، جنگ تحمیلی و نابودی سرمایه‌های انسانی و ثروت‌های ملی، مجهز کردن صدام به سلاح میکروبی و شیمیایی که به بیماری لاعلاج بسیاری از هموطنان عزیز ما منجر شد، حمله طبس، طراحی کودتاهای ننگین، تحریم همه‌جانبه ملت ایران، زدن هواپیمای مسافربری ایران و کشتن حدود 300 نفر از زن و مرد و کودک بی‌گناه، دادن جایزه و مدال به فرمانده ناوی که فرمان شلیک به هواپیمای مسافربری را داده بود و ده‌ها رفتار خصمانه دشمنان امريكایی و اروپایی ایران را می‌توان نادیده گرفت تا راه برای تصمیمات استراتژیک دولت‌مردان در برخورد با امريكا و اروپا و مذاکره بر سر استقلال و آزادی ملت ایران هموار شود.

وقتی جناب آقای رئیس‌جمهور با این پیش‌فرض وارد مذاکره با دشمنان ملت ایران مي‌شود که آثار زشت گذشته آنها نادیده گرفته شود چگونه مي‌توان مبنای درست و قابل اعتمادی برای این مذاکرات تصور کرد و به نتایج آن خوش‌بین بود؟ آقای روحانی معتقد است:

یکی از مشکلات در بحث ساختار و در نظام تصمیم‌گیری کشور این است که از حوادث تلخ تاریخی گذشته تصویری در ذهن مسئولین نقش بسته و معمولاً نتیجه‌گیری از آن حوادث به قاعده و مبنای تصمیم‌گیری بدل شده است. برای نمونه کودتای 28مرداد، کودتای رضاخانی و این که در انقلاب مشروطه روحانیت کنار زده شد، همگی در نظام تصمیم‌گیری کشور نقش بسیار پررنگی دارد، در حالی که یکی، دو حادثه نمي‌تواند تبدیل به قاعده کلی شود و در همه مواردی که کمترین شباهت با آن حوادث تاریخی پیدا مي‌کند فوراً بر مبنای نتایج حاصله از حوادث گذشته حکم قطعی صادر شود، در نتیجه هنگام تصمیم‌گیری در مسائل مهم گاهی از اصول و روش علمی پیروی نمي‌شود؛ دست‌کم از آغاز انقلاب تاکنون در برخی از موارد چنین بوده است.[7]

عجیب است که شخص اول دیوان‌سالاری ایران نتایج حاصل از تجربه تاریخی را که مبتنی بر دانش تاریخ است بر مبنای پنداشته‌هایی قرار مي‌دهد که حتی یک نمونه تاریخی برای صحت آن وجود ندارد و اسم آن را اصول و روش علمی مي‌گذارد. یعنی ایشان به ما نمي‌گوید در کدام یک از مذاکرات، قراردادها، تعاملات دیپلماتیک با اروپایی‌ها و امريكایی‌ها به ملت ما نارو نزدند و به نفع ملت ایران عمل کردند تا ما خوشبین به آنها باشیم!!

به نظر مي‌رسد دانش تاریخی کارگزاران حکومتی ایران همیشه یا فاقد مبانی تئوریک بوده یا اساساً سرسپردگی افراطی به برقراری روابط با فرنگی‌ها سرچشمه‌های جوشش مبانی تئوریک این دانش را کور کرده و خشکانده است. اگر رئیس‌جمهور محترم ما یک مطالعه سرانگشتی از دستاوردهای روابط دیپلماتیک غربی‌ها با ایرانی‌ها حداقل از دوره قاجاریه به این طرف داشتند، بی‌تردید نمي‌فرمودند که تجربه‌های این روابط تعمیم‌پذیر نیستند. زیرا بر اساس همان اصول و روش علمی، ما تاکنون هیچ نمونه مثبتی از این روابط در کارنامه دیپلماسی ایرانی‌ها با غربی‌ها نداشتیم؛ چه در جنگ‌های ایران و روس که هم فرانسوی‌ها و هم انگلیسی‌ها به ایران خیانت کردند و موجب جدایی بخش اعظمی از سرزمین‌های ایران شدند و چه در جداسازی هرات از ایران که خیانت روابط دیپلماتیک اروپایی‌ها آشکار است. و از همه مهم‌تر چه کسی می‌تواند نقش ناجوانمردانه انگلیس در جداسازی بخشی از بلوچستان از ایران، قراردادهای ذلت‌بار 1907، 1915 و 1919 و تقسیم ایران بین روس و انگلیس و صدها قرارداد دیگری که در دوره قاجاریه و پهلوی منعقد شد را انکار کند. به نظر مي‌رسد رئیس‌جمهور محترم ما جای خروار با نمونه‌های مشت را عوض کردند. یعنی ما نمي‌توانیم از یکی، دو قرارداد مثبت البته اگر وجود داشته باشد نتیجه کلی بگیریم که مي‌توان در مذاکرات و قراردادها به غربی‌ها اعتماد کرد. اتفاقاً قاعده پیروی از اصول و روش علمی به ما مي‌آموزد که بر اساس سوابق تاریخی بنای مذاکرات با غربی‌ها بر عدم اعتماد است مگر خلاف آن اثبات شود. مضاف بر اینکه تا به امروز نیز به رغم بعضی از دست و دل‌بازی‌های دولت‌مردان ما در مذاکرات مربوط به هسته‌ای و برجام و غیره، امریکایی‌ها و بعضی از کشورهای اروپایی همچنان به همان سیاست ارباب- رعیتی خود در مورد ایران ادامه داده و هیچ روزنه‌ای را که نشان دهد می‌توان به این مذاکرات دل خوش کرد و به غربی‌ها اعتماد نمود باز نکردند. بنابراین بر اساس کدام یافته‌های علمی و اصول عقلی می‌توان آن پیشینه‌های زشت و شرم‌آور را فراموش کرد و به این خوش‌خیالی‌ها دل بست که نمی‌توان یک یا دو واقعه را مبنای روابط قرار داد. امریکایی‌ها از ابتدای انقلاب اسلامی تا به امروز تمام سیاست‌های خصمانه و ظالمانه خود علیه ملت ایران را فقط مبتنی بر یک واقعه یعنی بحث فتح لانه جاسوسی کردند و این همه جنایت مرتکب شدند چرا ما باید ده‌ها واقعه استعماری و استکباری امریکایی‌ها را نسبت به خود ناچیز تلقی کنیم و از ملت ایران بخواهیم آن وقایع را نادیده بگیرند؟ امریکایی‌ها یک واقعه را نادیده نگرفتند؛ ما چرا؟

با این تفاصیل پرسش از آینده انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی همیشه یک پرسش استراتژیک خواهد بود. این پرسش از جهات مختلف باید دل‌مشغولی کسانی باشد که دل در گرو آرمان‌های امام راحل و انقلاب اسلامی و اعتلای جمهوری اسلامی دارند و این مسئله را باور کرده‌اند که انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی آخرین فرصت ملت ایران برای حفظ آزادی، استقلال و تمامیت ارضی کشور و نیل به پیشرفت و توسعه است. تاریخ دیگر چنین فرصتی را در اختیار ملت ایران قرار نخواهد داد. حتی دشمنان ما نیز در تمامی طرح‌های استراتژیک خود به این حقیقت اعتراف دارند که اسلام در عصر حاضر اگر به نیروی محرکی تبدیل شده است که نابرابری را از طریق انکار نوگرایی غربی طرد مي‌کند و نوگرایی غربی را فاسد و ناشی از فرهنگ تسلیم سریع به هوای نفس مي‌داند و در عصر حاضر متفکران اسلامی در تلاش تدوین نوعی از مفهوم نوگرایی هستند که اجازه مي‌دهد جوامع اسلامی از دستاوردهای تکنولوژیک تمدن غربی منهای مفاسد فرهنگی آن بهره‌مند شوند…[8] اینها از برکت انقلاب اسلامی ایران است و غرب بی‌تردید با تمام توان تلاش خواهد کرد این انقلاب از مسیر درست خود منحرف شود.

اگر به هر دلیل نتوانیم از این فرصت تاریخی استفاده کنیم امکان ندارد در آینده نزدیک بتوانیم از ایران فرهنگی و تاریخی و اسلامی در قامت یک کشور مستقل، آزاد و یکپارچه سخن به میان آوریم. پویایی سیاسی دشمنان انقلاب اسلامی عینی‌تر و پیچیده‌تر از آن است که خود را گرفتار بعضی از خوشبینی‌های ساده‌باورانه غیر تئوریک و غیر تاریخی‌ای که نمونه‌هایی از آن را نشان دادیم، نمايیم. ممکن است این خوشبینی‌های غیر تئوریک و ساده‌باورانه عده‌ای را راضی کند اما چیزی از ماهیت استراتژیک پرسش از آینده انقلاب اسلامی نخواهد کاست. تمام انسان‌های اهل اندیشه مي‌دانند که ورای این خوشبینی‌ها جهان در سطح گسترده‌ای دست‌خوش دگرگونی است. این دگرگونی تمام ساحت حیات اجتماعی انسان‌ها را در بر گرفته است. اثرات اضطراب‌آور این فعل و انفعالات به خصوص در حوزه سیاست مانند خطر بروز جنگ، خطر گروهک‌های تکفیری، خطر تجزیه کشورهای بزرگ منطقه به کشورهای کوچک و ناتوان، اراده معطوف به ساقط کردن با مصادره کردن جنبش‌های بیداری، بحران‌های اقتصادی، بیکاری، تورم، تخریب محیط زیست، بحران خشکسالی، ساقط کردن حکومت‌های ملی و مردمی و… به وضوح قابل مشاهده است و به طور جدی این سؤال را مطرح مي‌کند که این فرآیند به کجا منتهی مي‌شود و موقعیت انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و ایران عزیز را چگونه رقم خواهد زد؟!

ملت ایران با نگرانی عمیقی حس مي‌کند که این از هم گسیختگی جهانی به خصوص در همسایگی ما با دادن پاسخ‌های ابهام‌برانگیز و نامطمئن یا خوش‌خیالی‌های غیر تئوریک شبیه به آنچه بعضی از دولت‌مردان ما مطرح مي‌کنند، مرتفع نخواهد شد. ما مي‌دانیم باورهای سیاسی فرآیندهای سیاسی را شکل مي‌دهد و این فرآیندها به اعمال سیاسی دولتمردان معنا مي‌بخشد و بعضی از اولویت‌های سیاسی را در دستور کار رهبران سیاسی قرار مي‌دهد. باورهای انقلابی، باورهای اصلاح‌طلبانه، باورهای محافظه‌کارانه، باورهای واپس‌گرا و ارتجاعی و سایر باورها اهداف متفاوتی را دنبال مي‌کنند و نتایج متفاوتی را نیز به همراه دارند. با مطالعه این باورها می‌توان نتایج آنها را پیش‌بینی کرد و اثرات آنها را در حفظ استقلال، آزادی و تمامیت ارضی کشور تجزیه و تحلیل نمود. برای ما مهم است که فرآیند باورهای موجود در دیوان‌سالاری ایران را آینده‌پژوهی کنیم. امام بزرگوار ما و رهبر فرهیخته و فرزانه ما مبانی تئوریک این آینده‌پژوهی را در اختیار ما قرار دادند و ما می‌توانیم با این مبانی رفتارهای دولتمردان خود را چه در عرصه سیاست داخلی و چه در عرصه سیاست خارجی رصد و دیده‌بانی نمايیم.

بر مبنای همان مبانی تئوریک و باورهایی که بخشی از آنها را برملا کردیم به راحتی می‌توان تشخیص داد که دیوان‌سالاری ایران در حال حاضر به شدت از فقر تئوریک، فقر تاریخی‌گری و فقر برنامه‌ریزی رنج مي‌برد و این فقر برای بقای آرمان‌های انقلاب اسلامی خوشایند نیست. مطالعات انقلاب اسلامی نشان مي‌دهد که این فقر، ناشی از تناقض مبانی انقلاب اسلامی با مبانی دیوان‌سالاری درون نظام جمهوری اسلامی است. با قاطعیت مي‌توان ادعا کرد که مبانی دیوان‌سالاری ایرانی حداقل از دهه هفتاد چرخش‌های عجیبی از نهادگرایی به سمت دیوان‌سالاری سنتی غربی یا همان دیوان‌سالاری لیبرال داشته است. ما در این مقاله تلاش مي‌کنیم با مبانی انقلاب اسلامی بخشی از تناقض‌های این دیوان‌سالاری را که روز به ‌روز بر تار و پود نظام جمهوری اسلامی چنگ مي‌اندازد، نشان دهیم.

خطرهای لیبرالیسم خارج از کنترل در دیوان‌سالاری ایران

این حقیقت دارد که گفته‌اند تنوع بیش از حد جزئیات در سیاست و فرهنگ، مرزهای فیمابین گروه‌های مختلف اجتماعی را مبهم مي‌سازد و اگر تمایلات آگاهانه لیبرال‌های درون دیوان‌سالاری ایران برای مخفی ساختن خود در توده‌های مردم یا جریان‌های انقلابی و مذهبی را هم بر آن بیفزايیم آنگاه درک خواهیم کرد چرا نمي‌توان به حدود لیبرالیسم و لایه‌های پنهان سکولاریسم در ساختار سیاست ایران دست یافت.

این ویژگی در کمونیست‌ها به خاطر عینیت باورهای ایدئولوژیک آنها کمتر است و امام از همان ابتدای نهضت دقیقاً مي‌دانست که در یک جامعه اسلامی هم میان کارگزاران درون دیوان‌سالاری و هم در میان مردم امکان نفوذ و رشد کمونیسم ضعیف است. اما لیبرالیسم چون برای دوام خود در هر جامعه‌ای از درون فرهنگ و اعتقادات و باورهای آن جامعه ارتزاق مي‌کند به راحتی مي‌تواند در دل کارگزاران حکومتی و توده‌های مردم جا باز کند و مثل کرم از پوسته نظام عبور کرده و وارد هسته‌های جامعه گردد.

شاید بارها این مطلب را شنیده‌ایم که امام سه جریان را برای انقلاب اسلامی ایران خطرناک مي‌دیدند و مردم و مسئولین را از نزدیکی به این سه جریان بر حذر داشتند:

  1. مقدس‌مآب‌ها 2. لیبرال‌ها 3. منافقین

امام این سه جریان را ضد اسلام ناب مي‌دانست و معتقد بود که تمایلات این سه جریان در کنار تمایلات زراندوزان و سرمایه‌داران هیچ نسبتی با انقلاب اسلامی ندارد و منافع ملت مسلمان ایران هیچ گاه با منافع این جریان‌ها جمع نخواهد شد:

آيا ملت عزيز ايران در مقابل توطئه منافقين و ليبرال‌ها و زراندوزى و احتكار سرمايه‌داران و حيله مقدس‌مآبان مقاومت نكرده است؟ آيا همه اين حوادث و جريانات براى ضربه زدن به اصول انقلاب نبوده است؟ كه اگر نبود حضور مردم، هر يك از اين توطئه‏‌ها مى‏‌توانست به اصول نظام ضربه بزند. كه خدا را سپاس مى‏‌گزاريم كه ملت ايران را موفق نمود تا با قامتى استوار به رسالت خود عمل كند و صحنه‏‌ها را ترك نگويد… ملت عزيز ما كه مبارزان حقيقى و راستين ارزش‌هاى اسلامى هستند، به خوبى دريافته‌‏اند كه مبارزه با رفاه‌طلبى سازگار نيست؛ و آنها كه تصور مى‏‌كنند مبارزه در راه استقلال و آزادى مستضعفين و محرومان جهان با سرمايه‌دارى و رفاه‌طلبى منافات ندارد با الفباى مبارزه بيگانه‌‏اند. و آنهايى هم كه تصور مى‏‌كنند سرمايه‌داران و مرفهان بى‏‌درد با نصيحت و پند و اندرز متنبه مى‏‌شوند و به مبارزان راه آزادى پيوسته و يا به آنان كمك مى‏‌كنند آب در هاون مى‏‌كوبند. بحث مبارزه و رفاه و سرمايه، بحث قيام و راحت‌طلبى، بحث دنياخواهى و آخرت‌جويى دو مقوله‌‏اى است كه هرگز با هم جمع نمى‏‌شوند. و تنها آنهايى تا آخر خط با ما هستند كه درد فقر و محروميت و استضعاف را چشيده باشند. فقرا و متدينين بى‌‏بضاعت گردانندگان و برپادارندگان واقعى انقلاب‌ها هستند. ما بايد تمام‏ تلاشمان را بنماييم تا به هر صورتى كه ممكن است خط اصولى دفاع از مستضعفين را حفظ كنيم. مسئولين نظام ايران انقلابى بايد بدانند كه عده‏‌اى از خدا بي‌خبر براى از بين بردن انقلاب هر كس را كه بخواهد براى فقرا و مستمندان كار كند و راه اسلام و انقلاب را بپيمايد فوراً او را «كمونيست» و «التقاطى» مى‏‌خوانند.[9]

امام در پیامی که در تاریخ سوم اسفند 1367 یعنی حدود چهار ماه قبل از ارتحال به روحانیون، مراجع، مدرسین، طلاب و ائمه جمعه و جماعات ارسال مي‌کنند و به منشور روحانیت شهرت پیدا مي‌کند مجدداً خطر مقدس‌مآب‌ها، لیبرال‌ها و منافقین را گوشزد کرده و با قاطعیت اعلام مي‌کند که تا هستم نخواهم گذاشت حکومت به دست لیبرال‌ها و منافقین بیفتد:

من به طلاب عزيز هشدار مى‏دهم كه علاوه بر اينكه بايد مواظب القائات روحانى‌نماها و مقدس‌مآب‌ها باشند، از تجربه تلخ روى كار آمدن انقلابى‌نماها و به‌ظاهر عقلاى قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتى نكرده‏اند عبرت بگيرند كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان فراموش و دلسوزي‌هاى بي‌مورد و ساده‌انديشي‌ها سبب مراجعت آنان به پست‌هاى كليدى و سرنوشت‌ساز نظام شود… من امروز بعد از ده سال از پيروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مى‏‌كنم كه بعض تصميمات اول انقلاب در سپردن پست‌ها و امور مهمه كشور به گروهى كه عقيده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته‌‏اند، اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن به راحتى از ميان نمى‌‏رود، گر چه در آن موقع هم من شخصاً مايل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحديد و تأييد دوستان قبول نمودم و الان هم سخت معتقدم كه آنان به چيزى كمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و هر حركت به سوى امريكاى جهانخوار قناعت نمى‏‌كنند، در حالى كه در كارهاى ديگر نيز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هيچ تأسفى نمى‌خوريم كه آنان در كنار ما نيستند چرا كه از اول هم نبوده‌‏اند. انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان ‏خود را به گروه‌ها و ليبرال‌ها مى‏‌خوريم، آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قيمت طلبكارى آنان از همه اصول، كه چرا مرگ بر امريكا گفتيد! چرا جنگ كرديد! چرا نسبت به منافقين و ضد انقلابيون حكم خدا را جارى مى‏‌كنيد؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده‌‏ا‌يد؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده‏‌ايم و صدها چراى ديگر. و نكته مهم در اين رابطه اينكه نبايد تحت تأثير ترحم‌هاى بي‌جا و بي‌مورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفين و متخلفين نظام، به گونه‏‌اى تبليغ كنيم كه احكام خدا و حدود الهى زير سؤال بروند. من بعض از اين موارد را نه تنها به سود كشور نمى‌‏دانم كه معتقدم دشمنان از آن بهره مى‏‌برند، من به آنهايى كه دستشان به راديو- تلويزيون و مطبوعات مى‏‌رسد و چه بسا حرف‏‌هاى ديگران را مى‏‌زنند صريحاً اعلام مى‌كنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرال‌ها بيفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقين اسلام اين مردم بى‌‏پناه را از بين ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقى و نه غربى عدول نخواهم كرد، تا من هستم دست ايادى امريكا و شوروى را در تمام زمينه‏‌ها كوتاه مى‏‌كنم و اطمينان كامل دارم كه تمامى مردم در اصول همچون گذشته پشتيبان نظام و انقلاب اسلامى خود هستند.[10]

نگرانی از خطر نفوذ لیبرال‌ها و منافقین و مقدس‌مآب‌ها در ارکان نظام جمهوری اسلامی در نامه 6 فروردین 1368 در عدم صلاحیت منتظری در تصدی رهبری نظام جمهوری اسلامی مجدداً تأکید مي‌شود و نشان مي‌دهد امام چقدر تمایل دارد توجه مردم و مسئولان نظام جمهوری اسلامی را به این سه جریان معطوف دارد تا نظام اسلامی از آفات فساد و انحراف مصون بماند:

با دلى پر خون و قلبى شكسته چند كلمه‌‏اى برايتان مى‏‌نويسم تا مردم روزى در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته‌‏ايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مى‌‏دانم؛ خدا را در نظر مى‏‌گيرم و مسائلى را گوشزد مى‏‌كنم. از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامى عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال‌ها و از كانال آنها به منافقين مى‏سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبرى آينده نظام را از دست داده‏‌ايد. شما در اكثر نامه‏‌ها و صحبت‌ها و موضع‌گيري‌هايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرال‌ها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدرى مطالبى كه مى‏‌گفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده‏‌اى براى جواب به آنها نمى‏‌ديدم. مثلاً در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودى كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مى‏‌بينيد كه چه خدمت ارزنده‌‏اى به استكبار كرده‌‏ايد. در مسئله مهدى هاشمى قاتل، شما او را از همه متدينين متدين‌تر مى‏‌دانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام مى‏‌داديد كه او را نكشيد. از قضاياى مثل قضيه مهدى هاشمى كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامى آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نمى‏‌باشيد و به طلابى كه پول براى شما مى‏‌آورند بگوييد به قم منزل آقاى پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند. بحمدالله از اين پس شما مسئله مالى هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود مى‏‌دانيد- كه مسلماً منافقين صلاح نمى‏‌دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايى مى‏‌شويد كه آخرت‌تان را خراب‌تر مى‏‌كند- با دلى شكسته و سينه‌‏اى گداخته از آتش بى‏‌مهري‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت مى‏‌كنم ديگر خود دانيد:

  1. سعى كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدى هاشمى و ليبرال‌ها نريزد…
  2. از آنجا كه ساده‌لوح هستيد و سريعاً تحريك مى@‏شويد در هيچ كار سياسى دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد…
  3. ديگر نه براى من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاى بيگانه دهند…
  4. نامه‏ ها و سخنراني‌هاى منافقين كه به وسيله شما از رسانه‏‌هاى گروهى به مردم مى‌‏رسيد، ضربات سنگينى بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتى بزرگ به سربازان گمنام امام زمان- روحى له الفداء- و خون‌هاى پاك شهداى اسلام و انقلاب گرديد؛ براى اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند…[11]

بر اساس منطق فکری امام خمینی، هسته متافیزیکی و جوهر وجودشناسانه انقلاب اسلامی، استقلال و آزادی است. تعهدات آشنای اسلامی نسبت به عقلانیت توحیدی، معنویت اسلامی و عدالت‌خواهی از همین دو اصل ناشی مي‌شود. ما مسلمان‌ها نسبت به این دو اصل تعهدی انحصاری نداریم و این ارزش‌ها منحصراً به سنت اسلامی انقلاب اسلامی تعلق ندارد؛ بلکه مانند هر نحله فکری و مذاهب توحیدی، بسیاری از ارزش‌های اساسی انقلاب اسلامی قبل از پیدایش آن شکل گرفته است. آنچه انقلاب اسلامی را به یک پدیده منحصر به فرد در عصر مدرن بدل مي‌کند اعتقاد به این ارزش‌ها نیست بلکه چگونگی تعریف و صورت‌بندی مجدد آنها در چهارچوب مفهوم توحیدی از انسان و آرمان‌هایش و زندگی به شیوه اسلامی است. امام با پایه‌ریزی نظام جمهوری اسلامی این هسته اساسی را در دل یک نظام سیاسی صورت‌بندی کرد و انقلاب اسلامی را به نقطه عطفی در تاریخ بدل ساخت.

امام می‌دانست هم مقدس‌مآب‌ها، هم لیبرال‌ها و هم منافقین نوک تهاجم خود را بر این هسته وجودشناسانه انقلاب اسلامی یعنی استقلال و آزادی متمرکز خواهند کرد. لیبرال‌ها به دلایل کاملاً اجرایی خود را از نظر ظاهری و فکری از اطرافیانشان متمایز نمي‌سازند و مرزهای مخصوص به خود را معین نمي‌کنند. جامعه هیچ گاه نمي‌داند که طبقه مدیران و رهبران این جریان در کجا هستند و اعضای آنها چه اشخاصی مي‌باشند؛ و شاید علت وجودی شکل‌گیری این جریان در هر گروه و قشری همین باشد.

لیبرال‌ها را می‌توان در همه جا مشاهده کرد: در طبقه مدیران، در حوزه‌های علمیه، در دانشگاه، در مجلس، در قوه قضايیه، در دولت، در بازار، در مسجد، در میان روحانیون، در زنان محجبه، در میان دانشجویان و اساتید. لیبرال‌ها آن دسته از کارگزارانی هستند که شغلشان عبارت از نفوذ و رهبری است و از این بابت با آنهایی که به کار اجرایی مي‌پردازند در موضع مخصوصی قرار دارند.

لیبرال‌ها ویژگی‌هایی دارند که شناخت آنها را در قشرهای مختلف اجتماعی مشکل مي‌سازد:

  1. در عین غیر فلسفی نشان دادن خود، شدیداً فلسفی فکر مي‌کنند.
  2. در عین غیر ایدئولوژیک نشان دادن خود، شدیداً در همه چیز حتی در مورد رخدادهای تاریخی ایدئولوژیک فکر مي‌کنند.
  3. در عین حالی که خود را بی‌علاقه به زندگی سیاسی نشان مي‌دهند ولی شدیداً زندگی سیاسی دارند و در همه چیز از زاویه سیاست نظر مي‌کنند.
  4. در عین حالی که خود را علاقه‌مند به نمادهای هنری و فرهنگی ایرانی نشان مي‌دهند ولی در رفتارها، گفتارها و حتی شیوه لباس پوشیدن نیز آثاری از ایرانی بودن در آنها مشاهده نمي‌شود.
  5. در حالی که خود را علاقه‌مند به ابعاد اخلاقی و عرفانی دین نشان مي‌دهند ولی نمي‌دانند که اسلام را با سین مي‌نویسند یا با صاد.
  6. در حالی که خود را متکی به توانایی‌ها و منابع درآمدی خود نشان مي‌دهند ولی در هیچ موقعیتی از بهره‌های رانتی از امکانات مردم غفلت نمي‌کنند.
  7. در حالی که خود را متوجه به ابعاد زیباشناسانه زندگی نشان مي‌دهند ولی تمام تاریخ، فرهنگ، اعتقادات و باورهای ملت ایران را تحقیر کرده و زشت نشان مي‌دهند.
  8. در عین حالی که خود را دارای تفکر راهبردی و واقع‌بینانه در زندگی معرفی مي‌کنند ولی ایده‌ها و افکار آنها با افکار و ایده‌های منورالفکران عصر قاجاری و پهلوی تفاوتی ندارد و هنوز مي‌خواهند مسائل ایران را به شیوه قاجاری حل کنند.
  9. در عین حالی که خود را اهل تعامل با جهان بیرون معرفی مي‌کنند ولی به دلیل این که تعریف دقیقی از مفهوم فرهنگ و هویت ندارند شدیداً در میان ملت خود بیگانه و بی‌هویت نشان مي‌دهند.
  10. در عین حالی که خود را بین‌الملل‌گرا معرفی مي‌کنند ولی درک عمیق و دقیقی از نظام بین‌الملل و مناسبات حاکم بر آن ندارند.

فی‌البداهه باید گفت که منشأ پیدایش لیبرالیسم در دیوان‌سالاری ایران بعد از انقلاب اسلامی را باید در دولت آقای هاشمی رفسنجانی جست‌وجو کرد. دولت سازندگی این دستگاه اشرافیت جدید را پابرجا نمود و فن فرمانفرمایی را به آنها آموخت و آرام آرام آنها را طبقه مسلط بر دیوان‌سالاری نظام جمهوری اسلامی ساخت؛ به گونه‌ای که نه این طبقه بدون هاشمی مي‌تواند زنده بماند و نه هاشمی بدون این طبقه فضایی برای اظهارنظرهای ساختارشکنانه در قبال انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی مي‌تواند داشته باشد. بی‌تردید به همین دلیل است که مرکز گردهمایی این اشرافیت سیاسی و اقتصادی جدید یعنی مرکز تحقیقات استراتژیک باید همیشه در کنار هاشمی باشد.

آنجایی که هاشمی در پست ریاست‌جمهوری بود این مرکز را در کنار خود در دل ساختار ریاست‌جمهوری ساماندهی کرد و وقتی به مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت این مرکز را به آنجا منتقل کرد و مي‌توان این احتمال را داد که اگر هاشمی مجدداً به هرم قدرت اجرایی در مجلس شورای اسلامی یا هر نهاد دیگری باز گردد این مرکز را به آنجا منتقل خواهد کرد.

این طبقه جدید که من در مقاله‌ای در سال 88 بعد از فتنه انتخابات آن را «نومانکلاتورا» (طبقه خواص) نامیدم، مي‌داند که بقای خود را مدیون هاشمی است و از این جهت باید پرده ضخیمی بر اسرار این روابط و ساختار درونی آن بکشد و هر گونه اطلاعاتی درباره این شبکه را به شدت طبقه‌بندی‌شده تلقی کند.

فهرست اسامی این شبکه در دیوان‌سالاری ایران سری است و مردم نمي‌دانند کی و کجا خود را در مقابل این شبکه مي‌بینند تا برای مقابله با آن تجهیز شوند. این شبکه نه تنها لیست اعضایش را در جریان‌های چپ و راست و اصلاح‌طلب و اصول‌گرا مخفی مي‌کند بلکه کوشش دارد که حتی موجودیت خود را نیز پنهان سازد.

ملت ما هنوز به درستی نمي‌داند برخلاف ابهاماتی که بعضی از اعضای این طبقه و هواداران آنها پراکنده مي‌سازند علامت مشخصه اساسی این جریان تنها اشرافیت دیوان‌سالارانه نیست بلکه این جریان ضمن برخورداری کامل از امنیت اقتصادی و سیاسی خود را در اصل وارث انقلابیون نظام جمهوری اسلامی جا زده‌اند. اینها تنها طبقه متصرف، ماسک‌دار و رانت‌خوار به حساب نمي‌آیند بلکه در عین حال طبقه مدیران دیوان‌سالاری ایران نیز هستند که وظیفه خود را اداره کردن و اعمال قدرت در کشور و مقابله با هر فرد و جریانی مي‌دانند که این موقعیت را مورد تردید و پرسش قرار مي‌دهند.

راز سیاه‌نمایی سیستماتیک هر دولت و جریانی که با این شبکه همراه نباشد صرف‌نظر از خوب یا بد بودن آنها در همین مسئله نهفته است؛ زیرا تردید ایجاد کردن در حلقه‌های پنهان و آشکار این شبکه جرمی نابخشودنی است و کسانی که مرتکب این جرم شوند باید آنچنان منکوب شوند که کسی جرئت تکرار آن را نداشته باشد. شبیه آن سرکوبی که نسبت به دولت نهم و دهم در کشور اتفاق افتاد.

این شبکه لیبرال با ارتزاق از نادانی سیاسی و اجتماعی مقدس‌مآبانی که دین را فقط برای دفتر و دستک‌های دستگاه حوزوی خود مي‌خواهند وظیفه اداره تولید اجتماعی را در جامعه از آن خود مي‌دانند و با شبکه مدیران و روشنفکران تفاوت اساسی دارند. اگر تفاوت این دو شبکه را ندیده بگیریم مرتکب اشتباه محض شده‌ایم. شبکه مدیران و روشنفکران عموماً رهبری تولید اجتماعی را در زمینه اداری، دانشگاهی و بعضاً اقتصادی به دست مي‌گیرند و اگر اهمیت سیاسی پیدا مي‌کنند بر این مبنا قرار دارد. تاریخ روشنفکری در ایران از امور فرهنگی شروع مي‌شود و به بازرگانی و اقتصاد مي‌رسد. اما داستان جریان اشرافیت لیبرال در دیوان‌سالاری ایران چیز دیگری است. از قبضه کردن قدرت حکومت تا تصرف قدرت در زمینه‌های اقتصادی شروع مي‌شود و به دستگاه رهبری نیز خود را نزدیک مي‌سازد. در ایران طبقه لیبرال ابتدا رهبری سیاسی و فرهنگی جامعه را نشانه مي‌رود و از آن طریق این رهبری را در زمینه اقتصادی اعمال مي‌کند.

اغلب آنهایی که در دولت‌های بعد از دولت هاشمی مخصوصاً دولت خاتمی و دولت روحانی پست‌های وزارتی و مدیریت سیاسی- اجتماعی را به دست گرفتند سر از شبکه‌های اقتصادی کشور درآوردند؛ و شاید به همین اعتبار بود که بعضی از دولتمردان دولت نهم و دهم نیز گرفتار این توهم شدند که اگر مي‌خواهند تداوم سیاسی داشته باشند باید پشتوانه‌های اقتصادی در سطوح کلان برای خود ایجاد نمایند. بنابراین برخلاف تصور بعضی‌ها مهم‌ترین مسئله برای طبقه مذکور مالکیت در حوزه اقتصاد نیست بلکه ملوکیت در حوزه قدرت است.

اینها هیچ شبکه جدیدی را که اراده معطوف به قدرت داشته باشد در دل دیوان‌سالاری انحصاری خود نمي‌پذیرند و برای نابود کردن آن چپ و راست و اصلاح‌طلب و اصول‌گرا به هم نزدیک مي‌شوند. اظهارنظرهای عجیب سردمداران این شبکه در حوزه رهبری و تحرکات شیطنت‌آمیز و کنایه‌برانگیز آنها در زمینه قدرت ولی فقیه، رهبری شورایی و غیره بی‌تردید تحت تأثیر همین تمایلات است.

ضد و نقیض‌گویی‌های لیبرالیستی و سیستماتیک آقای هاشمی و همفکران و همراهان وی نماد بارز چنین تمایلاتی در قبضه قدرت به شیوه نظام‌های لیبرالیستی است. اجازه بدهید کمی تئوریک‌تر و تاریخی‌تر به این پدیده بسیار مهم که خطرناک‌ترین تهدید برای انقلاب اسلامی است بپردازیم. راقم این سطور پس از فتنه 88 اندر باب پیدایش این طبقه و سرچشمه‌های آن مطالبی را در بعضی از شبکه‌های سایبری منتشر کرد. در آن مطالب مباحث بنیادین زیادی درباره شیوه‌های نفوذ این جریان و ضرورت فکر کردن پیرامون راه‌های جلوگیری از نفوذ این جریان مطرح شد که متأسفانه گوش شنوایی برای شنیدن آن وجود نداشت؛ و تکرار بخشی از آنها در این مقاله مفید خواهد بود.

انتخابات ریاست‌جمهوری یازدهم و از همه مهم‌تر انتخابات مجلس دهم صحت آن مبادی را اکنون به اثبات رسانده است و به ناچار ضرورت بازتولید بخشی از آن نوشته‌ها را روشن مي‌سازد. ما در آن نوشته‌ها سرچشمه‌های تاریخی پیدایش این طبقه جدید را که از آن تحت عنوان «نومانکلاتورا» یاد کردم به دقت روشن ساختیم.

میخاییل وسلنسکی یکی از چند صد نفر صاحبان امتیاز در اتحاد جماهیر شوروی سابق بود که رهبری مجامع شوراها در این کشور را به عهده داشت. او در کتابی به نام نومانکلاتورا نحوه شکل‌گیری یک طبقه ممتاز سرخ و زندگی روزمره این دیوان‌سالاری جدید را در انقلاب کمونیستی شرح مي‌دهد. وسلنسکی در توصیف مفهوم «نومانکلاتورا» مي‌گوید: طبقه ممتازان و عالیجنابان سرخ که در شوروی و کشورهای اروپای شرقی حکومت مي‌کردند؛ گروهی بسته که اگرچه کاملاً با حزب مخلوط نبودند ولی قدرت و ثروت عمومی را در اختیار داشتند.

شکل‌گیری طبقات ویژه، ممتاز، عالیجنابان و خواص، در هر جنبش مردمی و عدالتخواهانه، در هر نظام دینی و در هر جامعه‌ای همیشه بزرگترین آفت و خطرناک‌ترین عامل در آسیب‌شناسی جنبش‌های اجتماعی و نظام‌های مردم‌سالار و آرمان‌های انقلابی مي‌باشند. عالیجنابان یا خواص کسانی هستند که تلاش مي‌کنند با حفظ پایگاه قدرت و ثروت در ساخت سیاسی جامعه، اثرگذاری خود را حفظ کنند و در توزیع منزلت‌های اجتماعی خود را تعیین‌کننده نشان دهند.

واژه‌های: «ملاء، مترف و بطر» سه واژه قرآنی در توصیف خصلت‌های این طبقه ویژه‌خوار مي‌باشد که در ادبیات اسلامی بسیار زیاد مورد استفاده قرار گرفته است. قرآن ترف، تکبر و طلب رفاه و امتیازات ویژه را مهم‌ترین زمینه‌های فساد انسان و انحطاط جوامع انسانی مي‌داند.[12]

قرآن با استفاده از واژه «ملاء» یعنی چشم پُرکُنان، خصلت‌های این افراد را بسیار دقیق توصیف مي‌کند. راغب اصفهانی در کتاب مفردات در معنای این واژه مي‌نویسد:

ملاء کسانی هستند که چشمان بینندگان را با جلال و جبروت خود و شکل و شمایلشان، قد و قیافه و لباس‌هایشان پر مي‌کنند. سخن راغب بسیار دقیق است زیرا ملاء معنای جمعی دارد و بر طبقه و گروهی اطلاق مي‌شود که اطراف حاکمان جامعه را مي‌گیرند و به اصطلاح لایه بالای جامعه هستند.[13]

«چشم پرکنان» کسانی هستند که وقتی مردم با آنان روبه‌رو مي‌شوند به لکنت مي‌افتند. هرگاه به عللی در جمع مردم حضور پیدا مي‌کنند، مردم برای اینکه خوب آنان را بنگرند حتی کمتر پلک‌های چشم خود را باز و بسته مي‌کنند تا چشمانشان آنان را سیر ببیند و پر شود و این بدان علت است که یا در میان مردم نیستند یا مردم گمان مي‌کنند اینان غیر مردم هم‌طراز خود مي‌باشند.[14] واژه‌های: بزرگان نظام، سران نظام، بزرگان تأثیرگذار، دلسوزان نظام و امثال اینها در ادبیات انقلاب اسلامی شاید واژه‌های مناسبی برای تبیین موقعیت کنونی آنها باشد.

سران فکری، سران حکومتی، سران اقتصادی، سران نظام و… اگر تقوا نداشته باشند، چون قدرت فکری، سیاسی و نظامی جامعه را در اختیار دارند انحرافشان از حق و استفاده از اموال عمومی بیشتر و باطل‌گرایی آنان به مراتب بیشتر از عامه مردم است.[15] مقام معظم رهبری در توصیف نحوه پیدایش جریان خواص، یا همان «نومانکلاتورا» در صدر اسلام و دوران بعد مي‌فرماید:

دوران لغزیدن خواص طرفدار حق،[16] حدود شش هفت سال، هفت هشت سال بعد از رحلت پیغمبر شروع شد. اصلاً به مسئله خلافت ‌کار ندارم. مسئله خلافت جداست. کار به این جریان دارم. این جریان جریان خطرناکی است… اولش هم از اینجا شروع شد که گفتند: نمي‌شود که سابقه‌دارهای اسلام (کسانی که جنگ‌های زمان پیغمبر را کردند، صحابه و یاران پیغمبر) با مردم دیگر یکسان باشند و اینها باید یک امتیازاتی داشته باشند! به اینها امتیازات داده شد (امتیازات مالی از بیت‌المال) این خشت اول بود. حرکت‌های انحرافی این طوری است. از نقطه کمی آغاز مي‌شود. بعداً همین‌طور هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتر مي‌بخشد.[17]

اکنون انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی در معرض پیدایش یک چرخه خواص یا «نومانکلاتورا» قرار گرفته است. یافتن سرچشمه‌های پیدایش این طبقه ویژه‌خوار و چشم پرکن و منهدم کردن آن، انقلاب کبیر اسلامی را از آسیب‌های احتمالی بر حذر خواهد داشت و نخواهد گذاشت در لحظه‌های تاریخ‌ساز، دنیافروشان هسته و مغز دین را تهی و پوسته ظاهری از آن را به عنوان دین به مردم معرفی نمایند. همان‌طور که مقام معظم رهبری فرمودند:

اگر امروز من و شما جلوی این قضیه را نگیریم ممکن است پنجاه سال دیگر، ممکن است پنج سال دیگر، ممکن است ده سال دیگر، یک وقت دیدید جامعه اسلامی ما هم کارش به آنجا رسید. تعجب نکنید. مگر چشمان تیزی تا اعماق را ببیند، نگهبان امینی راه را نشان بدهد، مردم صاحب فکری کار را هدایت کنند و اراده‌های محکمی پشتوانه این حرکت باشد. البته آن وقت خاک‌ریز محکمی خواهد بود؛ دژ محکمی خواهد بود؛ کسی نخواهد توانست نفوذ بکند و الا اگر رها کردیم، باز همان وضعیت پیش مي‌آید! آن وقت همه این خون‌ها هدر خواهد رفت.[18]

دیوان‌سالاری نظام دولتی و روزنه‌های رخنه لیبرال‌ها در جمهوری اسلامی

وجود پدیده بوروکراتیک و دیوان‌سالاری در ایران امری قدیمی است. امام خمینی بارها به اهمیت و خطر این پدیده، در دوران حیات پربار خود اشاره داشتند و به طور واضح این مسئله را گوشزد کردند. ولی متأسفانه دولت‌مردان جمهوری اسلامی از همان ابتدا، وسعت، ماهیت، نوع و عمق تأثیرگذاری دیوانسالاری دولتی را دست‌کم گرفته و به ماهیت تولید طبقه‌های جدید آن توجه نکردند. تا پایان جنگ تحمیلی به هر دلیلی به رغم تمایل شدید دولت به دولتی کردن امور، امکان شکل‌گیری دیوان‌سالاری جدید و پیدایش طبقه «نومانکلاتورا» در درون نظام مردمی جمهوری اسلامی فراهم نشد. بی‌تردید نقش نهادهای انقلاب و در رأس آن جهاد سازندگی را در ساختار اجرایی کشور نمي‌توان به عنوان مانع بزرگی برای رشد دیوان‌سالاری در ساختار جمهوری اسلامی نادیده گرفت.

پس از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، از سال 1369 با سیاست‌های دولت سازندگی، خیزش اولیه در شکل‌گیری طبقه خواص (نومانکلاتورا) و تجدید حیات دیوان‌سالاری نظام مشروطه سلطنتی با زمزمه‌های انحلال یا ادغام نهادهای انقلاب و در رأس آن جهاد سازندگی که یکی از موانع اصلی شکل‌گیری خواص بود، برداشته شد. سیاست‌های دولت سازندگی جناب آقای هاشمی رفسنجانی و تساهل و تسامح ایشان در برخورد با دولت‌مردان و کارگزاران سازندگی، استعداد لازم برای رشد عنکبوتی «نومانکلاتورا» را به اندازه کافی دارا بود.

کم‌کم دیوان‌سالاری در حال رشد دولت سازندگی این جسارت را پیدا کرد پاره‌ای از حرف‌ها و باورهای ناگفته دولتمردان را برملا نماید که: «گذشته اگر چه دگرگون شده ولی از بین نرفته است». این حرف برای تکنوکرات‌های متمایل به غرب در دولت آقای هاشمی اگر چه حرف غلطی نبود ولی برخلاف احساسی که سال‌های متمادی غرب‌گرایان نسبت به دولت مدرن و دولت اسلامی داشتند، یک حرف حسابی هم نبود.

زمینی که نومانکلاتورای جدید ایران در آن متولد شد و رشد کرد هیچ گاه مستعدتر و حاصل‌خیزتر از دوران دولت سازندگی و باورها و اعتقادات رئیس این دولت نبود. سیاست توسعه و تعدیل و تساهل نسبت به این دیوان‌سالاری و بوروکراسی‌های ناشی از آن پدیده‌ای به وجود آورد که در کمتر از 15 سال یعنی از سال 1369 تا 1383 وسعت زیادی پیدا کرد و مثل قارچ در ساختار نظام جمهوری اسلامی ایران رشد کرد. همان‌طوری که گفته شد دولت سازندگی در واقع پرورش‌دهنده این طبقه ممتاز (نومانکلاتورا) جدید بود که تحت نظارت و مدیریت سازمانی از کارگزاران سازندگی، در بهمن سال 1374 جریان کارگزاران سازندگی ایران را به وجود آورد كه اين جريان در تاريخ 25/5/1378 پس از روي كار آمدن دولت آقاي خاتمي رسماً تبديل به يك حزب سياسي گرديد. آنچه بايد به عنوان نقطه عزيمت شكل‌گيري طبقه ممتاز در اين دوره مورد توجه قرار گيرد اين است كه دولت آقاي هاشمي رفسنجاني پرورش‌دهنده اين نومانکلاتوراي در حال رشد در ايران بود.

اين جريان نوظهور متشكل از افرادي چون غلامحسين كرباسچي، محمدعلي نجفي، سيد حسين مرعشي، سيد محسن نوربخش، سيد عطاءالله مهاجراني، علي هاشمي بهرماني، غلامرضا فروزش، علي مصلحي، ‌محمد هاشمي بهرماني، فائزه هاشمي بهرماني، رضا امراللهي، سيد مصطفي هاشمي‌طبا، محسن هاشمي بهرماني، ‌اسحاق جهانگيري، رضا ملك‌زاده، محمد عطريانفر، هدايت‌الله آقايي، سيد حسين هاشمي، اسماعيل جبارزاده، عبدالناصر همتي،‌ فاطمه رمضان‌زاده، مرتضي الويري، فريدون وردي‌ن‍ژاد، سيد محمد غرضي، بيژن نامدار زنگنه، غلامرضا شافعي و برخي ديگر از افراد متمايل به آقاي هاشمي رفسنجاني بود.[19]

همان‌طوري كه ملاحظه مي‌شود بخش اعظمي از خانواده جناب آقاي هاشمي، هسته اساسي و اوليه اين نومانکلاتوراي نوظهور را در ايران شكل مي‌دهد. اين طبقه از اين پس نه تنها در چرخش نخبگان دولت هاشمي و خاتمي و اخیراً دولت آقای روحانی پيوسته در پست‌هاي بالاي نظام، شركت‌هاي دولتي و نهادها و سازمان‌هاي متصل به دولت نقش بازيگري ايفا مي‌كنند بلكه در انتصاب اشخاص در تمام مؤسسات اداري، قسمت‌هاي دولتي، ‌اقتصاد، آموزش، فرهنگ و سياست و شهرداري‌ها نقش اصلي و اساسي ايفا مي‌كردند؛ به گونه‌اي كه هر دولتي اگر قرار بود در هر جايي شكل گيرد به طور پيوسته به اين ديوانسالاري جديد برخورد مي‌نمود و چاره‌اي جز بازي كردن بر اساس قواعد اين طبقه نداشت.

چه اتفاقي در حال شكل‌گيري بود؟ آيا واقعاً در دل دولت مردم‌سالار و عدالت‌محور نظام جمهوري اسلامي ايران و آرمان‌هاي امام خميني و انقلاب اسلامي واقعاً طبقه‌اي در حال شكل‌گيري بود؟ آيا رشد انگلي پاره‌اي از جريان‌هاي كم‌اعتقاد به نظام جمهوري اسلامي ايران و آرمان‌های امام خمینی در درون ساختارهاي رسمي اين نظام، نشان از نوعي نارسايي تاريخي مردم‌سالاري در يك سيستم ديني بود؟

ما نمي‌خواهیم ادعا كنیم كه پديده نومانکلاتورا در جمهوري اسلامي ايران خصوصيت مسلطي بود كه از دل اعتقادات جناب آقاي هاشمي ظهور كرد، ولي نمي‌توان از اين حقيقت نيز غافل شد كه دولت آقاي هاشمي در حالي كه به وجود آورنده و حامي نومانکلاتورا بود، دولتي را رهبري مي‌كرد كه نقش نسبتاً تعيين‌كننده‌اي را در رابطه با پيدايش بي‌عدالتي‌هاي اقتصادی و اجتماعي در بیست و پنج سال گذشته ايفا مي‌كرد.

طرفداران آقاي خاتمي اگرچه تصفيه‌هاي موحشي را پس از به قدرت رسيدن در سطح سران اين طبقه جديد انجام دادند و با تبديل كردن سردار سازندگي و کارگزاران وی به عاليجناب سرخپوش و عاليجنابان خاكستري فضاي وحشت و ناامني عجيبي را در كشور ايجاد كردند اما منشأ هيچ تغيير شكلي از نومانکلاتوراي جديد به منظور تأمين امنيت و رفاه جامعه نبودند؛ به گونه‌اي كه سياست‌هاي دولت جامعه مدني و اصلاحات نيز نه تنها مفهوم وجود چنين طبقه مسلطي را مورد ترديد قرار نداد بلكه از ایده‌های آن مصرف کرد و به آن رسميت بخشيد.

اگرچه نظام جمهوري اسلامي ايران همیشه از رسمیت بخشیدن به اين طبقه سر باز زد و رهبر معظم انقلاب در فرمايشات خود پيوسته خطر عدول از عدالت و شكل‌گيري اشرافيت جديد را گوشزد مي‌كرد، اما در زير پوست ساختار دولت و نهادهاي وابسته، اين انگل در حال رشد بود.[20]

آفت وقتي به سراغ نظام‌هاي مردم‌سالار ديني مي‌آيد و به آرمان‌ها و اهداف اين نظام آسيب مي‌رساند كه متفكران جامعه از تحليل آسيب‌شناسي نظام‌هاي اجتماعي خود خودداري ورزند. نبايد تصور كرد كه اين تحليل‌هاي آسيب‌شناسانه از بابت دلايل سياسي فرصت‌طلبانه يا موقع‌شناسي عوام‌فريبانه است. بلكه اتفاقات انتخابات دهم و یازدهم رياست جمهوري، ما را متقاعد مي‌كند كه به امكانات پيدايي و رشد طبقه ممتاز در درون جمهوري اسلامي جدي‌تر بينديشيم. نبايد غفلت كرد كه از دهه هفتاد به بعد در ايران يك گروه اجتماعي خاص رهبري و بازيگري دولت را در دست داشتند و اين رهبري را امتياز ويژه‌ خود مي‌دانند. بي‌اخلاقي‌هاي انتخابات دهم رياست‌جمهوري اين حقيقت را به ما آموخت كه سيستم زاد و ولد اجتماعي، سياسي و فرهنگي اين طبقه ممتاز تأثير بسيار فعال در شكل‌گيري وراثتي دولت داشته است؛ به گونه‌اي كه افراد خاصي به نوبه خود در درون همه دولت‌ها بايد جابه‌جا شوند و اگر چنين اتفاقي نيفتد آن دولت متهم به انواع اتهامات، بی‌کفایتی‌ها و دروغ‌گویی می‌شود. نبايد اجازه دهيم كه اين تصور در ميان ملت ما رشد كند كه اگر در غرب، سرمايه‌داري و بورژوازي بزرگ ثروت را در دست دارد و از اين جهت حكومت مي‌كند، در ايران نيز نومانکلاتورا حكومت مي‌كند و در نتيجه صاحب ثروت مي‌شود.

تجربه‌هاي تاريخي رژيم پهلوي و نظام كمونيستي شوروي و پاره‌ای از انقلاب‌های بزرگ به ما مي‌آموزد كه سهم به دست آمده توسط طبقه ممتاز هيچ‌گاه در درون كشور تبديل به سرمايه نمي‌گردد بلكه تنها به مصرف مي‌رسد و اين مسئله براي هر نظام و دولتي از نظر سياسي، اقتصادي و فرهنگي نارسايي است نه امتياز. وجود چنين طبقه‌اي در درون هر نظامي مانع و رادعي در راه توسعه ملي و پيشرفت نيروهاي توليدكننده و بسط عدالت اجتماعی و اقتصادی است. ايران در دو قرن اخير به اندازه كافي اين طبقه ممتاز را تجربه كرد. اكنون در دل نظام مردم‌سالار جمهوري اسلامي ايران نومانکلاتورا به دنبال امتيازات وسيعي از هر نوع و در هر زمينه است. اين امتيازات هم مادي است و هم فرهنگي و سياسي و پرداختن به آن و انديشه كردن پيرامون آن بيش از هر چيزي اهميت دارد.

اگرچه قبل از هر چيز مطالبات نومانکلاتورا، قدرتمندانه است ولي بايد توجه كنيم كه كسب قدرت، امكانات بسياري را در اختيار نومانکلاتورا خواهد گذاشت كه ثروت مادي بخشي از آن است. نومانکلاتورا حتي ثروت‌هاي فرهنگي را نيز در انحصار خود خواهند گرفت؛ آنان مردم‌سالاري، آزادي، استقلال، اصالت و هويت ملي، اصلاحات، اصول‌گرایی، تغيير و بسياري از مفاهيم زيبا و انساني را نيز در يد تفسيرهاي دل‌بخواهانه خود می‌خواهند.

در انتخابات نهم ریاست‌جمهوری با اراده و عزم راسخ ملت ایران، حلقه نومانکلاتوراها به شدت شكسته شد و قدرت و توانایی و کارآمدی آنها به شكل جدي مورد تردید و پرسش قرار گرفت. آنچه در تبليغات و مناظره‌هاي انتخابات دهم رياست‌جمهوري اتفاق افتاد نمونه‌اي از شكسته شدن حلقه بسته نومانکلاتورا بود. نومانکلاتورا يك نظم اخلاقي و سياسي خاصي براي خود تدوين كرده بود كه هر چيزي كه اين نظم را بر هم مي‌زد و قدرت نومانکلاتورا را به مخاطره مي‌افكند به شدت مورد تهاجم شبکه رسانه‌ای این طبقه قرار مي‌گرفت. اين نظم اخلاقي كاملاً به نظم سياسي، اقتصادي و اجتماعي اين طبقه وابسته است.

اگر چه نظام جمهوري اسلامي ايران و رهبري آن هيچ رابطه‌اي با اين طبقه ندارد؛ همان گونه كه مذهب اسلام رابطه‌اي با اشرافيت و خواص‌سالاري نداشته و ندارد. اما بايد متوجه باشيم و فكر نكنيم نومانکلاتورا در ايران يك طبقه پيش پا افتاده است. اين طبقه از قدرتي بي‌سابقه در تاريخ معاصر ايران برخوردار است؛ زیرا در همه ادوار گذشته، خودش دولت بوده است و راه و رسم همسازی با محیط و کسب، حفظ و نشر قدرت و ثروت را بلد مي‌باشد. انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي اين طبقه را از هم گسست. اما اكنون با اشكال جديد آمده است كه در درون جمهوري اسلامي مجدداً به قدرت برسد. نومانکلاتورا از دوران دولت سازندگي آقاي هاشمي و در دولت آقاي خاتمي تلاش كرد با خودكامگي دولت در عرصه‌هاي مختلف هماهنگ شود. اين خودکامگي دولتي باعث شد كه نومانکلاتورا كاملاً در پناه دولت همه محيط‌هاي فعاليت انساني را در زير نفوذ خود بگيرد.

انقلاب‌هاي رنگي و مخملي، در دوران اخير، محملي براي به قدرت رسيدن اين طبقه امتيازطلب است. اين طبقه براي رسيدن به قدرت از نمادهای مقدس و ملي با تمام وجود استفاده مي‌كند. ملت ما بايد با هوشیاری و بیداری کامل، تأثیر نومانکلاتورا را در ساختارهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي ايران رديابي كند.

مهم‌ترين كوشش‌هاي اين طبقه در دو دهه گذشته، برقراري دیوانسالاری و اشرافيت بود. اكنون در پشت عاليجنابان سرخ‌پوش، عاليجنابان ديگري قرار دارند. اين فرمول بايد قابل بحث و معني‌دار باشد. امام عظيم‌الشأن ما اثبات كرد كه ما همه شخصيت‌هاي انقلاب را براي اسلام و نظام جمهوري اسلامي مي‌خواهيم نه اينكه اسلام و نظام فداي شخصيت‌ها شوند. از آنجايي كه ما شيوه‌هاي ظهور چنين طبقاتي را در دل انقلاب اسلامي هرگز مورد مطالعه قرار نداده‌ايم اين امكان وجود دارد كه از همين ناحیه آسيب‌هاي جدي بر انقلاب اسلامي وارد شود. مقايسه‌هاي تاريخي در زمينه‌هاي انقلاب مشروطه در ايران و پاره‌ای از انقلاب‌های شكست‌خورده در جهان، مثل انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه، اگرچه به طور مطلق قانع‌كننده نيست اما سبب مي‌شود كه ابتكارهاي پيچيده اين جريان در جنبش‌هاي مردمی و شیوه‌های كسب قدرت و ثروت از چشم تيزبين مردم پنهان نماند. لازم است در باب بسط اين طبقات از بابت تكرار يا شباهت شرايطي كه در آن رشد مي‌كنند، پژوهش‌هاي عملي و علمی كنيم.

تا وقتي كه نقش دولت در جامعه اساسی است و سهم قاطعي از فعاليت‌هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي را به خود منحصر كرده است و تا وقتي كه مردم‌سالاري و آزادي تحت سيطره گفتمان‌هاي رسمي فلسفه سياسي در غرب است، شكل‌گيري و تكوين نومانکلاتورا اجتناب‌ناپذير است و تاريخ ايران به روشني نشان مي‌دهد که هر جا اين شرايط فراهم بوده است سيستم نومانکلاتورا ظاهر مي‌گردد و برقرار مي‌‌شود.

حتي امام متقين حضرت علي(ع) نيز در نامه به مالك اشتر او را متوجه خطرهای اين طبقه در حکومت‌های اسلامی نموده است. امام در بخشی از نامه به مالک اشتر مي‌فرماید:

وَلْيَکُنْ أَحَبُ الْأُمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُها فِى الْحَقِّ وَ أَعَمُّها فِى الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُها لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعامَّةِ ‏يُجْحِفُ‏ ‏بِرِضَى‏ ‏الْخاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوالِى مَؤُنَةً فِى الرَّخاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِى الْبَلاءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنصافِ وَ أَسْأَلَ ‏بِالْإِلْحافِ‏ وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْع وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ  الْخاصَّةِ وَ إِنَّما ‏عَمُودُ الدِّينِ وَ ‏جِماعُ‏ ‏الْمُسْلِمِينَ‏ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْداءِ الْعامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ، فَلْيَکُنْ ‏صَغْوُکَ‏ لَهُمْ وَ مَيْلُکَ مَعَهُمْ.

دوست داشتنى‏ ترين چيزها در نزد تو، در حق ميانه‌‏ترين و در عدل فراگيرترين و در جلب خشنودى مردم گسترده‏‌ترين باشد، که همانا خشم مردم خشنودى خواص را از بين مى‏‌برد، اما خشم خواص را خشنودى همگان بى‏‌اثر مى‏‌کند. خواص جامعه همواره بار سنگينى را بر حکومت تحميل مى‏‌کنند زيرا در روزگار سختى ياري‌شان کمتر و در اجراى عدالت از همه ناراضى‏‌تر و در خواسته‏‌هايشان پافشارتر و در عطا و بخشش‌‏ها کم‏‌سپاس‌‏تر و به هنگام منع خواسته‏‌ها ديرعذرپذيرتر و در برابر مشکلات کم‏‌استقامت‌تر مى‏‌باشند. در صورتي که ستون‌هاى استوار دين و اجتماعات مسلمين و نيروهاى ذخيره دفاعى، مردم مى‏‌باشند، پس به آنها گرايش داشته و اشتياق تو با آنان باشد.

به سختي مي‌توان فهميد شرايطي كه نومانکلاتورا در كشور ايجاد مي‌كند از چه قرار است. فقط مي‌دانيم كه مردم با وجودي كه اغلب امكانات را در دست دارند ولي از آنچه وجود دارد راضي نيستند و تعادلي كه به ظاهر در جامعه حكم‌فرماست، شكننده و تهديدزاست.

نومانکلاتورا در همه شرايط از خود شرم دارد و نمي‌خواهد كه مردم آنها را بشناسند. آنها در تاريكي زندگي مي‌كنند و از روشنايي مي‌ترسند. همان‌طوري كه مولاي متقيان فرموده است در دوران رفاه از همه پرخرج‌ترند و هنگام سختي كمتر از همه ياري مي‌دهند. بيش از همه از انصاف بيزارند. و در خواسته‌هاي خود اصرار مي‌ورزند. امتيازات خود را مخفي مي‌كنند و با افكاري كه به شهروندان كشورشان القا مي‌كنند در تضاد كامل هستند. بين آرمان‌هاي اين طبقه و واقعيت‌ها فاصله زيادي است. آنچه مي‌گويند به آن اعتقادي ندارند. نومانکلاتورا در هر جايي كه شكل بگيرد از جهش اقتصادي و فرهنگي كشور مي‌كاهد و شكست‌هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي خود را در جهت اصلاحات و تغييرات بر دوش ديگران مي‌اندازد.

تنها هنري كه دارند اين است كه هميشه آرامش اجتماعي را به هم بريزند و با ايجاد بحران‌هاي مصنوعي و جنبش‌هاي كاذب اجتماعي شرايط را براي به قدرت رسيدن خود فراهم سازند.

نومانکلاتورا در ايران ريزه‌خوار دو نهاد اجتماعي است: 1. دولت 2. احزاب

در دو دهه گذشته نومانکلاتورا تلاش كرده كه با تغيير شكل نظام اجتماعي، دولتي کردن امور و تمركز و انحصار حزبي یا جریانی تمام مسائل کشور، جلوداري در نظام جمهوري اسلامي را كه نیروهای انقلابی در اثر سال‌هاي طولاني جنگ و كار سخت و طاقت‌فرسا در حفظ و نگهداري كشور، تا حدودي از آن غافل شده بودند را در مقابل موج فرصت‌طلبانه خود قرار دهد؛ ديوان‌سالاري تازه‌نفسي كه دسته‌جمعي به سوي درهاي قدرت و ثروت هجوم آوردند و مجذوب مقام‌هاي مسئوليت‌دار شدند.

در سوز و گداز مدير شدن، نظام در شرايطي بود كه نتوانست اين جاه‌طلبان جديد را براند و متوقف كند. خصوصيت تغييرات اجتماعي در دوران بعد از دفاع مقدس، رشد سريع احزاب ساخته دست قدرت، وسعت تحولات اجتماعي و مشغول شدن نيروهاي انقلابي به تحصيل و كسب تخصص، اشتغال در تمام مقام‌هاي مهم کشوری و به دست گرفتن مجموعه مديريت را براي اين طبقه ديوان‌سالاري حرفه‌‌اي جديد ممكن ساخت.

جمهوري اسلامي متأسفانه چنين گسترشي را پيش‌بيني نكرده بود. وقتي جنبش‌هاي كاذب اجتماعي در درون يك انتخابات عمومي در دوم خرداد 1376 شكل گرفت و احزاب ساخته دست قدرت از دل ديوان‌سالاري به قدرت رسيده دولت آقاي خاتمي يكي پس از ديگري مثل قارچ رشد كرد، جمهوري اسلامي خود را در مقابل وضعي غير منتظره ديد. ما در آن دوران نمي‌دانستيم چگونه بايد اين مشكل را حل كرد. گاهي اين مشكل را به گردن ارثيه جريانات شبه‌روشنفکري غرب‌زده انداختيم ولي مسئله بسيار عميق‌تر از آن است كه تصور مي‌شد. هجوم اصحاب قدرت و ثروت به ساختارهاي دولتي و دست‌اندازي آدم‌هاي پست و ضد انقلاب به آرمان‌های انقلاب، ضرورت داشتن مرداني شرافتمند را در ساختار دولتي فوريت داد. ديگر بوروكراسي و ديوان‌سالاري رژيم پهلوي نبود كه به سوي دولت هجوم آورده بود. دشمن داخلي و تكنوكرات‌ها بودند كه در درون ساختار نظام جمهوري اسلامي مقام‌هاي مسئوليت‌داري را اشغال كرده بودند. ديوان‌سالاري دولت و احزاب در زير چشمان ما به يك نظام خودكامه و زورگو در حال تغيير شكل بود. فرصت‌طلبان تمام مقام‌هاي مهم دولتي را هدف قرار دادند و قدرتي را درست كردند كه تا جايي كه بتوانند در سياست جمهوري اسلامي نفوذ كنند.

خط سير اين گروه تشنه قدرت و ثروت بازتاب خوبي در دولت آقاي هاشمي و خاتمي براي جمهوري اسلامي به بار نياورد و به ‌رغم زحماتي كه در اين دو دولت كشيده شده ساختارهاي كج‌تابي شكل گرفت. حلقه قدرت بسته شد و چرخش نخبگان محدود به چهره‌هاي خاصي گرديد و همین ساختار به دولت آقای روحانی رسید. از دل ساختار دولتي، اپوزیسيون ساماندهي شد و مصیبت قتل‌هاي زنجيره‌اي، كوي دانشگاه و ترورهاي درون تشكيلاتي شكل گرفت. هر كسي كه كمتر هوشی داشت مي‌توانست تشخيص دهد كه نومانکلاتوراي به قدرت رسيده با ساماندهي قتل‌هاي زنجيره‌اي، وزارت اطلاعات؛ با جريانات كوي دانشگاه، نيروي انتظامي؛ و با ترورهاي درون‌تشكيلاتي، سپاه پاسداران را ترور كرده‌اند. در حقيقت نومانکلاتورا در پي آن بود كه سه ركن امنيت جمهوري اسلامي را از صحنه خارج كند تا شرايط را براي برقراري ديكتاتوري خواص فراهم سازد.

ديوان‌سالاري دولت و حزب در دولت اصلاحات در زير چشمان جمهوري اسلامي داشت به يك سيستم خودكامه، زورگو و اپوزیسيون تغيير شكل مي‌يافت. دولت سازندگي دستگاه نومانکلاتورا را اختراع كرد و اين اختراع وسيله‌اي شد كه ديوان‌سالاري جديد در دل جمهوري اسلامي ايران شكل گيرد. زبان ديوان‌سالاي جديد روي دو مسئله متمركز شد:

  1. فهرستي از مقام‌هاي مديريت در قلمرو مقامات بالا
  2. فهرست اشخاصي كه بايد مقام‌ها را اشغال نمايند يا براي اين مقام‌ها ذخيره شوند.

همان‌طوري كه گفته شد اين مسئله وقتي به وجود آمد كه سازمان نيروهاي انقلاب پس از جنگ با توجه به شرايط جديد و تخصص‌هاي ضروري براي اداره كشور در شرايط سازندگي، به تنهايي واجد افراد كافي براي اعمال سياست‌هاي نظام نبود تا بتواند تمام پست‌هاي مسئوليت‌دار را در يك جريان وفادار به آرمان‌هاي انقلاب در دستگاه دولت به دست بگيرد. در چنين خلأیی بود كه فرصت‌طلبان شتابان در قلمرو اقتدار و قدرت موج مي‌زدند و براي آنكه توفيق نصيبشان بشود شرايط مختصري كافي بود تا از امكانات موجود استفاده نمايند.

مهم‌ترين مصداقی كه مي‌توانست اين جريان را به اهدافش برساند يك ظاهر ديني و سياسي انقلابي بود نه برخورداري از صلاحيت لازم براي كسب مسئوليت‌هاي مورد نظر. در اين واقعیت دردناك، رمز ارتقاي تاريخي دولت سازندگي کشف شد. دولت سازندگي و دولت اصلاحات به درستي مي‌دانستند كه چگونه كليه انتخاب‌هاي مقامات دولتي را در دست خود و در دست نومانکلاتورا تمركز بخشند. بدين‌طريق به بهانه ظاهر سياسي و انقلابي، طبقه جديد فضا را براي خود آماده كرد.

در گرماگرم بهار عجيب سال 1376 آن‌گاه كه روزنامه‌هاي چپ عليه عاليجناب سرخپوش و عاليجنابان خاكستري و دار و دسته‌هاي راست سنتی و راست محافظه‌كار به هيجان آمده بودند براي اولين‌بار جمهوري اسلامي متوجه شد كه در زير پوست نظام انقلابي چه مي‌گذرد. تغيير دستگاه رهبري جمهوري اسلامي ايران؛ اين بود تصميمي كه نومانکلاتورا با خونسردي اتخاذ كرده بود و فضاي تاريخي ايران سال‌هاي آينده را جمهوريت بدون اسلاميت به دنيا معرفي مي‌كرد. براي نابودي گارد هواداران نظام جمهوري اسلامي ايران و آرمان‌هاي امام خميني و الگوی ولايت فقيه يك وسيله بيشتر وجود نداشت: مي‌بايستي قدرت روحي آنها را خراب كرد و سال‌هاي متمادي خدمت به انقلاب و حضور در جبهه‌هاي جنگ و دفاع از اسلامیت نظام را جرم به حساب آورد. از اينجا بود كه طرز تفكر نومانکلاتوراي جديد در ايران برملا گرديد و معلوم شد كه يك نفر انقلابي با چشيدن مزه اين طبقه چگونه مي‌تواند نقش دوگانه‌اي را بازي كند و در واقع تبديل به يك خائن به آرمان‌هاي انقلاب اسلامي گردد.

مردم ما به خوبي ديدند كه نومانکلاتوراها چگونه با كسب مقام‌هاي خوب، نفوذ و زندگي مرفه بيش از پيش بيگانه با عدالت و رنج مردم و نفرت‌انگيز شدند. مردم فهميدند كه اشارتي كافي است تا مخلوقات اين طبقه جديد به محض خارج شدن از دفتر كار خود مانند يك دسته گرگ به آرمان‌هاي انقلاب و هواداران آن حمله‌ور شوند و مشاغل خوب نظام را تصاحب كنند.

هواداران چپ نظام با ساده‌لوحي تأثرانگيزي تنزل اخلاقي و روحي نومانکلاتورا را باور كردند. مطبوعات زنجيره‌اي چاپلوسي و پخش شايعات را به منتها درجه رساندند و سردار سازندگي تبديل به پدرخوانده و عاليجناب سرخ‌پوش شد. نگهبانان قديمي جمهوري اسلامي مورد زشت‌ترين تهمت‌ها قرار گرفتند. نومانکلاتورا در اغلب خطوط به‌ظاهر پيروز شدند. ما نمي‌دانيم چرا در آن دوران وقتي اين اتفاقات به وقوع مي‌پیوست، كسي در فكر نجات كشور نبود؟!

چرا متوجه تشکیل چنین جریان منحرفی در دل نظام جمهوری اسلامی نشدیم؟

روند تولد و قبضه قدرت توسط طبقه جديد و مسلط را در ايران بايد در چند مرحله مورد توجه قرار داد:

اولين مرحله، ايجاد سازمان نومانکلاتوراي حرفه‌اي در دولت سازندگي است.

دومين مرحله، به دست گرفتن قدرت مطلق در سال 1376.

سومين مرحله، عبور از رهبري و تصفيه گارد امنيت نظام جمهوري اسلامي به وسيله نومانکلاتورا از طريق ترور سه ركن امنيت كشور با برنامه‌هاي قتل‌های زنجيره‌اي، اغتشاشات دانشگاهي و ترورهاي درون‌تشكيلاتي.

چهارمین مرحله، نهادینه کردن تمایلات لیبرالیستی در ساختار دیوان‌سالاری.

هر مرحله ساختار روانشناسي اجتماعي خاص خود را داراست كه بايد به دقت مورد توجه قرار گيرد.

دولت سازندگي در دو مرحله اول و دوم رهبر و تجسم خودخواهي نومانکلاتورا بود. اگرچه رئیس اين دولت هیچ‌گاه مخالف تمام‌عيار نظام جمهوري اسلامي نبوده و نيست ولي فضا را براي تشكل‌يابي اين طبقه فراهم كرد. اما انتخابات سوم تير 1384 مفهوم تاريخي اين پيروزي خونین را در هاله‌اي از ابهام فرو برد. نومانکلاتوراي به‌ظاهر فاتح مجبور شدند جاي خود را به دولتي بدهند كه خويش را متعهد به گفتمان امام و انقلاب اسلامي مي‌دانست… اين واقعه تاريخي دلايل عينی داشت؛ زيرا ايجاد يك طبقه مسلط از قدرت و ثروت دقيقاً در جهت مخالف آرمان‌هاي انقلاب اسلامي بود. وقتي كارگزاران دولت سازندگي در اين راه قدم گذاشتند طبيعتاً از انقلاب به دور افتادند و اعمالشان با تمايلاتشان مطابقت نداشت.

با روي كار آمدن دولت نهم حلقه غير قابل نفوذ نومانکلاتورا شكسته شد. تاريخ نشان مي‌دهد كه هميشه قدرت هر طبقه مسلط عبارت است از تسلط يك اقليت كوچك بر يك اكثريت عظيم. تأمين تداوم چنين سيستمي در ساختار نظام جمهوري اسلامي امكان نداشت. تدابيري مانند به كار بردن دروغ، تهديد به استفاده از زور، فشار اقتصادي، فشار ايدئولوژيك و بالاخره پنهان نگه داشتن روابط واقعي اجتماعي، از مردم به جايي نرسيد. نومانکلاتورا در ايران دچار يك خطاي تاريخي شد. بدين معني كه با انكار دولت سازندگي و «عاليجناب سرخپوش» خواندن آقاي هاشمي وجود خود را انكار كرد. با چنين انكاري نومانکلاتورا هم در زمينه تئوري و هم در زمينه عملي خود را از دستگاه ديوان‌سالاري محروم ساخت.

اکنون در فرآیند مرحله چهارم سیطره این طبقه در ارکان نظام جمهوری اسلامی ایران قرار داریم و اگر غفلت کنیم نومانکلاتورا ایده‌های ضد انقلابی خود را در درون انقلاب اسلامی نهادینه خواهد کرد. کسی تردیدی ندارد که نومانکلاتورا هيچ‌گاه در ايران وارث انقلابيون نبود. بلكه طبقه‌اي از مديران بودند كه اداره كردن و اعمال قدرت و تكثير ثروت سه وظيفه اصلي آنها محسوب مي‌شود. اين سه وظيفه توأمان مغاير با وظيفه اداره توليد اجتماعي است؛ زيرا اهداف طبقه ممتاز جديد قبضه كردن قدرت حكومت تا تصرف قدرت در زمينه اقتصاد است. نومانکلاتورا در همه جا ابتدا رهبري سياسي جامعه را به دست مي‌آورد و از آن طريق آن را در زمينه اقتصادي اعمال مي‌كند. بنابراين تضاد بين كار اداري و كار سياسي بزرگ‌‌ترين مشكل اين طبقه بود.

محدوده نومانکلاتورا قدرت است زيرا خود را يك طبقه رهبري مي‌داند. آنها تلاش مي‌كنند در هر دوره‌اي، در قدرت خود را با سياستمداران حرفه‌اي شريك سازند. از آن طرف آنها از سهیم كردن ديگران در كوچك‌ترين قسمت از قدرت سياسي خويش به شدت دوري مي‌جويند. فرمان دادن همان چيزي است كه طبقه نومانکلاتورا را خوشحال و مسرور مي‌كند. در کسب، حفظ و بسط قدرت عصبيت دارند. اعضای اين طبقه جز به اصول آمرانه الزام‌آور شغلي خود به چيزي اهميت نمي‌دهند.

اکنون ما در پایان دهه چهارم انقلاب اسلامی هستیم و جمهوری اسلامی برای بقا و پیشرفت خود نیاز به یک بازنگری جدی در این زمینه دارد. وقایع انتخابات دهم و یازدهم ریاست‌جمهوری نشان داد که اخلاق طبقاتی و مفت‌خوری نومانکلاتورا به خصوص در حیطه قدرت و ثروت سیری‌ناپذیر است. این مسئله از انتخابات ریاست‌جمهوری استنباط می‌شود که تکوین طبقه خواص، تسلطش بر دیوان‌سالاری دولتی، عمل استکباری و استثماریش، ویژه‌خواری‌ها، رانت‌خواری‌ها، افزون‌طلبی‌ها، امتیازاتش، سیاست‌های داخلی و روابط خارجیش همه و همه واقعیتی محسوس و بررسی آن ضرورتی انکارناپذیر است. «نومانکلاتورا» یک طبقه انگل است و این طبقه نباید و نمي‌تواند در جمهوری اسلامی ایران حضور داشته باشد. تاریخ مطالعه این جریان نشان مي‌دهد که به هیچ عنوان تاب و توان هیچ شکستی را ندارد و اگر روزی مورد اقبال مردم قرار نگیرد تاوان سختی از مردم‌سالاری، امنیت، استقلال و آزادی نظام جمهوری اسلامی خواهد گرفت.

این طبقه برای ملت ایران بیش از آنچه فراهم مي‌آورد، تلف مي‌کند. یعنی به دلیل گرایش‌های انگلی، امتیازاتی که این طبقه از آن خود مي‌داند و سهمی که از فرآورده‌های ملی در حوزه سیاست، اقتصاد و فرهنگ به خود اختصاص مي‌دهد پیوسته رو به افزایش است. ولی در همان حال سطح مشارکتش در تهیه این فرآورده‌های ملی روز به روز کمتر مي‌شود… چرا نومانکلاتورا در ایران سیر نزولی و انگلی را طی مي‌کند؟ زیرا موقعیت انحصاری این طبقه در دولت جناب آقای هاشمی و خاتمی اساس گرایش‌های انگلی آن طبقه را شکل مي‌دهد و اکنون نتایج انتخابات یازدهم برای این مورد قبول است که شرایط نهادینه شدن این طبقه در دولت یازدهم فراهم شده است… خصلت هر انحصاری چنین است. هر انحصاری به طور اجتناب‌ناپذیری به رکود و فساد کشیده مي‌شود. شدت فساد و انحطاط انحصارات متناسب با اندازه انحصار مي‌باشد. هر قدر دامنه این انحصار وسیع‌تر باشد همان قدر فضا برای رقابت دیگران تنگ‌تر مي‌شود. رمز انحطاط دیوان‌سالاری شکل گرفته در دولت سازندگی و دولت اصلاحات این است. اگر مي‌بینیم که نزدیک به دو دهه است که نومانکلاتورا در ایران به شیوه‌های خشونت‌گرایی، عوام‌فریبی، تخریب، دروغ‌گویی و انکار همه دگرگونی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی ایران رو آورده است و این گروه انگلی دارد عصاره جامعه را مي‌مکد به خاطر آن است که شدت انحصار آنها مورد تهدید قرار گرفته است.

طبقه نومانکلاتورا در ایران، طبقه‌ای ویژه‌خوار و مفت‌خور بود. طبقه‌ای است که سطح زندگیش به لطف کار دیگران تأمین مي‌شود؛ خصلت انگلی و انحصاری این طبقه باعث مي‌شود که هر گاه این انحصار به خطر بیفتد این طبقه با تمام توان تلاش مي‌کند آن عامل خطر را در نطفه خفه کند. رمز و راز بداخلاقی‌های انتخابات دهم این بوده و جز این نیست.

ملت بزرگ ایران باید آگاه باشد و از تاریخ عبرت بگیرد و بداند که دیکتاتوری نومانکلاتورا برای مردم‌سالاری جمهوری اسلامی بسیار خطرناک است. از نظر تاریخی تاکنون ایران در دوره نهضت مشروطیت، کودتای 1299ش و روی کارآمدن دیکتاتوری سیاه رضاخان، جنبش ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28مرداد 1332ش، نهضت امام خمینی در 15خرداد 1342 تاوان اقتصادی، سیاسی و جانی بسیار وحشتناکی را برای انحصارطلبی‌ها و ویژه‌خواری‌های طبقه نومانکلاتورا پرداخت کرده است.

ایران در گذشته از تسلط نومانکلاتورا بر کشور چه سودی برده است که امروز ببرد؟ تجدد آمرانه رضاخانی و آن خسارت‌های سنگین که از نظر نومانکلاتورا یک مرحله اجباری، مترقی و اجتناب‌ناپذیر تشخیص داده شد و سیاست‌های دوران بعد چه ارمغانی برای ملت ایران آورد؟ ترازنامه کار این طبقه در ایران واجد هیچ نکات مثبتی نیست. یکی از اشکال مفت‌خوری این طبقه در ایران از ابتدا تا به امروز به وجود آوردن سیستم رهبری مضاعف است. این رهبری در همه سطوح در دستگاه دیوان‌سالاری دولتی، دانشگاه‌ها، احزاب سیاسی و غیره انجام وظیفه و القای شبهه مي‌کند. ذوق‌زدگی‌های بی حد و حصر این طبقه از بعضی اظهارنظرهای آقای هاشمی و آقای روحانی در مورد نهادهای قانونی نظام جمهوری اسلامی و در مورد عدم احراز صلاحیت‌های بعضی‌ها در انتخابات خبرگان و مجلس ناشی از همین ویژگی است.

جاه‌طلبی خاصیت اساسی طرز فکر این طبقه است. حاضرند همه چیز را فدای این جاه‌طلبی کنند. تمام آرزوها و آرمان‌های این جریان آن است که پله‌ای به بالا روند تا چشم‌ها را پر کنند و ارزش حرفه‌ای به دست آورند. بنابراین نباید تعجب کرد که در مسابقه کسب، حفظ و نشر قدرت هر حرکتی مجاز باشد. در هیچ جا این قدر دسیسه، اسباب‌چینی، سالوسی پنهانی در لوای وفاداری به اصول انقلاب و آرمان‌های امام نمي‌توان دید.[21]

اکنون رهبران نومانکلاتورا در دیوان‌سالاری دولت آقای روحانی از شهری به شهری مي‌روند و همه جا یک نوع خطابه خوب تنظیم‌یافته را قرائت مي‌کنند: همزیستی مسالمت‌آمیز با جهان، گفت‌وگو با کدخدای دهکده جهانی، سیاست خارجی توسعه‌گرا، جمع کردن دیپلماسی از خیابان‌ها، پایان انقلاب و آغاز اصلاحات، اسطوره شدن برجام و پسابرجام و… در کله هر یک از نومانکلاتورهایی که این خطابه‌ها را طوطی‌وار قرائت مي‌کنند تنها یک چیز وجود دارد: تصویری از کشورهای افسانه‌ای توسعه‌یافته؛ کشورهای سحرآمیزی که دست یافتن بدان‌ها امکان‌پذیر نیست ولی می‌توانند همیشه الگوی دیوان‌سالاری دولت‌های ایران باشند. فرقی نمي‌کند که در سیاست‌های برنامه ششم یا چهارم یا اول به اقتصاد نئوکینزی بیاندیشی یا به شیوه پیروان مکتب شیکاگو معضل توسعه‌نایافتگی را حل کنی!! مهم این است که غربی فکر کنی نه اسلامی نه ایرانی و نه…!! حتی اقتصاد مقاومتی، سیاست مقاومتی، علوم انسانی مقاومتی را نیز مي‌توان به شیوه مکتب شیکاگو یا به شیوه ماساچوستی‌ها و یا به شیوه نیویورکی‌ها و یا به شیوه پیروان حلقه وین و شاید مکتب فرانکفورت و… حل کرد! همان‌طوری که مسئله روابط با امريكا و شاید با اسراییل در آینده نه چندان دور را بتوان با نظریه هزینه کردن از جیب سیاست خارجی به نفع توسعه‌یافتگی و شیوه دیپلماسی هسته‌ای حل کرد!!!

[1]. صحیفه امام، ج15، ص447.

[2]. کمیسیون تدوین استراتژی امنیت ملی امریکا، استراتژی امنیت ملی امریکا در قرن 21، ترجمه جلال دهمشگی و دیگران، تهران، ابرار معاصر، 1383، ص172.

[3]. همان.

[4]. همان.

[5]. ریچارد نیکسون، فرصت را دریابیم، ترجمه حسین وفسی نژاد، تهران، طرح نو، 1371، ص248-246.

[6]. رک: حسن روحانی، امنیت ملی و دیپلماسی هسته‌ای، تهران، مرکز تحقیقات استراتژیک، 1390، ص66.

[7]. حسن روحانی، همان، ص66-65.

[8]. رک: زبیگنیو برژینسکی، خارج از کنترل، ترجمه عبدالرحیم نوه ابراهیم، تهران، اطلاعات، 1372، ص205.

[9]. صحيفه امام، ج‏21، ص87.

[10]. همان، ص286-285.

[11]. همان، ص331-330.

[12]. برای مطالعه بیشتر رک: احمدعلی قانع عزآبادی، علل انحطاط تمدن‌ها از دیدگاه قرآن، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1371؛ نصرت جمالی، عوامل سقوط حکومت‌ها در قرآن و نهج‌البلاغه، قم، نهاوندی، 1378؛ محمدجعفر نجفی علمی، جامعه و سنن اجتماعی در قرآن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1371؛ احمد حامد مقدم، سنت‌های اجتماعی در قرآن کریم، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، 1369؛ سید محمدباقر صدر، سنت‌های اجتماعی و فلسفه تاریخ در مکتب قرآن، ترجمه حسین منوچهری، تهران، رجا، 1369.

[13]. رک: نصرت جمالی، عوامل سقوط حکومت‌ها در قرآن و نهج‌البلاغه، همان، ص172-171.

[14]. همان.

[15]. همان.

[16]. قابل ذکر است که مقام معظم رهبری معتقدند که خواص بر دو دسته هستند: خواص طرفدار باطل و خواص طرفدار حق. ما در این مقاله با خواص طرفدار باطل کاری نداریم بلکه مراد ما خواصی است که در جبهه حق هستند و خود را طرفدار حق می‌دانند.

[17]. خواص و لحظه های تاریخ ساز 3-1، تهران، مؤسسه فرهنگی قدر ولایت، 1386، ص36.

[18]. همان، ص27.

[19]. عباس شادلو،‌ اطلاعات درباره احزاب و جناح‌هاي سياسي ايران امروز، تهران، گستره، 1379، ص101.

[20]. رک: مجتبي جاويدي، قاموس عدالت؛‌ بررسي مباني نظري و عملي مفهوم عدالت در كلام مقام معظم رهبري، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1385.

[21]. اين مقاله با الهام و استفاده از اثر زير نوشته شده است: ميكاييل وسلنسكي، نومانكلاتورا، ترجمه غلامرضا وثيق، تهران، اميركبير، 1364.

نسخه PDF