نقدهایی بر خاطرات سید صادق طباطبایی ـ بخش اول
دكتر سيد حميد روحاني
فقدان قواعد مشترك در مطالعات تاريخي ايران
احساس نگراني عميقي در مطالعات تاريخي ايران در دو قرن اخير وجود دارد و ميتوان اين احساس نگراني را ويژگي مطالعه تاريخ در كشور ما دانست. بررسي انتقادي پيشانگاشتهايي كه مطالعات تاريخي در ايران بر پايه آنها قرار دارد نگارش تاريخ را پيوسته دستخوش غرضورزيها، سياستبازيها و گزافهگوييهاي اصحاب قدرت، خودبزرگانگاريهاي شبهمورخين و چه بسا تحريف بيشمار رخدادها و اسناد معتبر تاريخي قرار داده است.
درباره اين كه در تاريخ ايران به ويژه تاريخ معاصر و بالاخص تاريخ انقلاب كبير اسلامي، مطالعات تاريخي را بايد بر مبناي چه قواعدي انجام داد تاكنون مفهوم مشتركي به دست نيامده است. با وجود اين كه ميدانيم بايد مطالعات تاريخي و تاريخنگاري گسترش يابد و به نقش فرهنگ، باورها، اعتقادات و تلاشهاي تودهها بهاي بيشتري داده شود اما ترجيح تكنگاريهاي تاريخي، تاريخ روايي، تاريخ شفاهي و از همه بدتر گزافهگوييها و خودبزرگبينيهايي كه در قالب نگارش خاطرات در يكصد سال اخير مخصوصاً در اين سه دهه در كشور ما رواج پيدا كرده است عملاً تاريخ ايران را در معرض تعارض «عقل و نقل» و «تعادل و ترجيح»هاي مستمر قرار داده است.
اين كنش تخريبي به تاريخ اين مملكت كه ميرود تا عظيمترين و شورانگيزترين رخدادها و جنبشهاي بزرگ اجتماعي اين ملت را- كه بر پايه باورها و اعتقادات ديني و رهبري عالمان دين پايهريزي شده است- به يك سلسله حركتهاي سطحي و ارتجاعي در حوزه تمايلات شخصي و فردي و يا حركتهاي كور و هيجاني فرو كاهد، نه تنها واكنش انتقادي عميقي به همراه ندارد بلكه رسانههاي عمومي و ملي مثل صدا و سيما را به خود اختصاص ميدهد تا با دعوت از همين افسانهسرايان و تحريفگران و دروغبافان و گزافهگويان، بهترين ساعات پخش برنامههاي آن به قصهبافيهاي موذيانه و زيركانه اينان اختصاص يابد تا كينهتوزيها، غرضورزيها و وارونهگوييهاي اين عناصر در قالب قصه به نام تاريخ به خورد جامعه رود.
اكنون بايد با تمام وجود به اين حقيقت اعتراف كرد كه تاريخنگاري در ايران قواعد مشتركي ندارد و جاي تاريخنگارهاي حرفهاي و علمي در مراكز پژوهشي و آموزشي كشور را حراميان عرصه خاطرهنگاري و تاريخسازهايي كه معلوم نيست دست در كاسه چه كساني دارند، گرفتهاند!! با وجودي كه با انقلاب كبير اسلامي در تاريخ اجتماعي و حتي در علوم اجتماعي ايران گرايشهاي جديدي ايجاد شد و قرار بود سرمشقهاي واحدي پديد آيد تا مثل گذشته همه چيز در زير پاي منافع گروهي، صنفي، شخصي و طبقاتي مورخالدولههاي درباري و بيگانهپرستاني كه از اربابان خود، راه، روش، نظريه و جيره و مواجب براي تحريف تاريخ ملتها ميگيرند، قرباني نگردد اما اين توجه تازه به تاريخ اجتماعي و تودهاي مجدداً به تاريخ نخبهاي، طبقهاي، خانوادگي، صنفي، حزبي و جرياني معطوف شد و اساس مسيرهاي ملي فرق كرد و بازتاب نگرشهاي ايدئولوژيك و افسانهسراييهاي تاريخي در تاريخنگاري سه دهه اخير نمايان شد.
اكنون بيم آن ميرود كه بار ديگر حراميان عرصه تاريخ با تحريفگريها و وارونهنويسيهايي كه در قالب تكنگاريهاي تاريخي، تاريخ شفاهي و خاطرهنويسي آغاز كردهاند فضا را مانند تاريخنگاري عصر مشروطه به اليگارشي خاندانهاي حكومتگر و افراد و جريانهايي كه اراده معطوف به قدرت دارند و گرفتار توهم طبقه پيشرو بودن در همه جنبشهاي اجتماعي جديد هستند، برگردانند و نقش تودههاي مردمي، رهبران مردمي، باورها و اعتقادات مذهبي مردم و آرمانها و ارزشهاي والاي اسلامي و ملي را به خواستههاي سخيف و سطحي كاهش دهند. اين همان نگرانياي بود كه امام عظيمالشأن ما از آغاز نهضت اسلامي متوجه آن بودند و در واپسين سالهاي زندگي پربار خود مورخين انقلاب اسلامي را از افتادن در چنين ورطه هولناكي برحذر داشتند.
حضرت امام در 5 مرداد 1357 هشدار ميدهند:
… لازم است براي بيداري نسلهاي آينده و جلوگيري از غلطنويسي مغرضان، نويسندگان متعهد با دقت تمام به بررسي دقيق تاريخ اين نهضت اسلامي بپردازند و قيامها و تظاهرات مسلمين ايران را در شهرستانهاي مختلف با تاريخ و انگيزه آن ثبت نمايند تا مطالب اسلامي و نهضت روحانيت سرمشق جوامع و نسلهاي آينده شود. ما كه هنوز در قيد حيات هستيم و مسائل جاري ايران را كه در پيش چشم همه ما به روشني اتفاق افتاده است دنبال ميكنيم، فرصتطلبان و منفعتپيشگاني را ميبينيم كه با قلم و بيان بدون هراس از هرگونه رسوايي، مسائل ديني و نهضت اسلامي را برخلاف واقع جلوه ميدهند…[1]
امام امت ميدانست كه قلمهاي مسموم در هميشه تاريخ درصدد تحريف واقعيات هستند و اين نوشتههاي بياساس كه به اسم تاريخ منتشر ميشود آثار بسيار ناگواري در نسلهاي آينده خواهد داشت از اين رو، در واپسين ماههاي عمر خود در تاريخ 25/10/67 رهنمود دادند:
… اميدوارم بتوانيد با دقت، تاريخ حماسهآفرين و پرحادثه انقلاب اسلامي بينظير مردم قهرمان ايران را، بدانگونه كه هست ثبت نماييد. شما بهعنوان يك مورخ بايد توجه داشته باشيد كه عهدهدار چه كار عظيمي شدهايد. اكثر مورخين، تاريخ را آنگونه كه مايلاند و يا بدانگونه كه دستور گرفتهاند مينويسند، نه آنگونه كه اتفاق افتاده است… از شما ميخواهم هر چه ميتوانيد سعي و تلاش نماييد تا هدف قيام مردم را مشخص نماييد؛ چرا كه هميشه مورخين، اهداف انقلابها را در مسلخ اغراض خود و يا اربابانشان ذبح ميكنند. امروز همچون هميشه تاريخ انقلاب عدهاي به نوشتن تاريخ پرافتخار انقلاب اسلامي ايران مشغولاند كه سر در آخور غرب و شرق دارند… اگر شما ميتوانستيد تاريخ را مستند به صدا و فيلم حاوي مطالب گوناگون انقلاب از زبان تودههاي مردم رنجديده كنيد، كاري خوب و شايسته در تاريخ ايران نمودهايد. بايد پايههاي تاريخ انقلاب اسلامي ما، چون خود انقلاب بر دوش پابرهنگان مغضوب قدرتها و ابرقدرتها باشد…[2]
همانگونه كه امام دغدغه تحريف تاريخ انقلاب اسلامي بهدست فرصتطلبان و منفعتپيشگان را داشتند، مورخين انقلاب بايد تاريخ انقلاب اسلامي را همچون فرآيند يگانهاي فرض كنند كه نظريههاي نخبهاي، طبقهاي، صنفي، حزبي و يا گروهي در اين تاريخنگاري جايي نداشته باشد. امام به تاريخي اذعان داشت كه به ارزشهاي تودههاي مردم رنجديده و جانفشانيهاي آنها در راه انقلاب پايبند باشد نه تاريخي كه در آن مورخ يا مأمور به خيانت است، يا به سبك و سياق ليبراليستي يا ماركسيستي كه باب طبع قدرتهاي استكباري است، نوشته ميشود؛ يا خاطرهنگاريهايي كه با انگيزه تسويهحسابهاي شخصي و جناحي يا خودنمايي و خودبزرگبيني نوشته ميشود و يا خطاهاي تاريخي و فكري و ارزشي در آنها بيداد ميكند.
از اين دست گفتهها و نوشتههاي بيحساب و كتاب، خاطرات سهجلدي آقاي صادق طباطبايي است كه زير عنوان خاطرات سياسي در سال 1387 توسط مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني، از طرف گروه تاريخ تنظيم شده و نشر عروج آن را منتشر كرده است.
از آنجا كه پيمان بستهايم با هر فرد، گروه يا جرياني، در هر موقعيت و مقامي كه هست اگر ذرهاي از آرمانهاي انقلاب اسلامي، راه خميني كبير و آرمانها و باورهاي او قدم به بيراهه گذاشت سر سازش نشان ندهيم، تلاش ميكنيم به شكل سلسله مقالاتي بيراههپوييها، تحريفگريها، دروغپردازيها، گزافهگوييها و خودبزرگبينيهاي اين خاطرات را با توجه به اسناد تاريخي و منطق تعادل و ترجيح صحت روايتها و تناقضات عقل و نقل نشان دهيم؛ باشد كه به سهم خود و در مرز توان خويش با تحريفگريها رويارويي كنيم و واقعيتهاي تاريخي را پاس داريم.
آقاي صادق طباطبايي كه از دنبالهروهاي صادق قطبزاده و سمپات نهضت آزادي است در خاطرهنويسي خود چند انگيزه را پي گرفته است:
-
تلاش نفسگير و سرسختانهاي كرده است كه وانمود كند به امام خميني نزديك و مورد اعتماد امام بوده و يار غار ايشان به شمار ميرفته است! به منزل امام در نجف وارد ميشده، با امام شام و ناهار صرف ميكرده و «خوش و بش» داشته است. او با به نمايش گذاشتن عكسهاي خود با امام و بيان چند خاطره دروغ و راست كوشيده است رفاقت! و مصاحبت! خود با امام را واقعي بنماياند.
-
با اينكه از امام فراوان دم زده و خود را يار گلخانه و گلستان امام جا زده است! از تلاش در راه پديد آوردن ذهنيت منفي نسبت به امام و ادعاي تأثيرپذيري امام از ديگران غفلت نورزيده و با شيوهها و شگردهاي مرموزانهاي كوشيده است امام را به زير سؤال ببرد. از مقام و شخصيت امام اعتبار و آبرو كسب كند، ليكن از اعتبار امام بكاهد!!
-
از هشيارمرداني كه در پي سفرهاي او و آقا صادق قطبزاده به نجف، فريب آنان را نخوردهاند، به ماهيت آنان پي برده و نقشهها و نيرنگهاي آنان را به درستي دريافتهاند، مانند آيتالله شهيد حاج سيدمصطفي خميني (ره) و برخي ديگر از همراهان امام انتقام بگيرد و با آنان تسويهحساب كند.
-
خبط و خطاهاي آقا موسي صدر را از هر راهي توجيه كند و او را رهبري انقلابي همانند امام بلكه بالاتر بنماياند! و آن كساني را كه گوشههايي از لغزشها و كاستيهاي او را نشان دادهاند و از او انتقاد كردهاند، بكوبد، بدنام كند و زير سؤال برد. از اين رو، يك جلد از كتاب خاطره را به «پروپاگاند» براي آقاموسي صدر اختصاص داده است!
-
با آوردن نام حجتالاسلام والمسلمين حاج آقاموسي صدر در كنار نام آيتالله شهيد حاج سيدمحمدباقر صدر و نسبت دادن اتهام دروغ و خودساخته «جيرهخواران امپرياليسم و صهيونيسم» به آن دو بزرگوار، تلاش كرده است مقام و موقعيت علمي، سياسي و فكري آن دو را يكسان بنماياند.
-
خود را از چهرههاي اسطورهاي و انقلابي جا بزند كه انگار در همه جريانها، رويدادها و مسائل سياسي و كليدي كشور نقش داشته، نخود هر آشي بوده! و در تصميمگيريهاي كلان سران كشور نقش مؤثري ايفا كرده است!
-
جريان كنفدراسيون دانشجويان ايراني و گروههاي دانشجويي برونمرزي را با اينكه هيچ ارتباطي به كار او و خاطرات او نداشته است به نگارش كشيده و بخشي از كتاب خاطرات خود را به اين مسائل و جريانها اختصاص داده است.
پيش از پرداختن به نقد و بررسي خاطرات نامبرده يادآوري اين نكته بايسته است كه از نظر ملت آگاه و با بصيرت ايران، همنشيني، وابستگي و نسبت فاميلي با امام به خودي خود نميتواند به كسي اعتبار و شخصيت ببخشد. اين ويژگيها آنگاه ارزشمند است كه با تقوا، پرهيزكاري و باورمندي به اصل ولايت فقيه همراه باشد و راه و خط امام را استواري بخشد.
در مكتب اسلام قداست، عزت و عظمت از آن دينباوراني است كه رسالت پيامبر را با امامت و ولايت پذيرا و باورمند باشند. آن عناصري كه با شعار «حسبنا كتاب الله» به امامت و ولايت پشت كردند، مردود درگاه خدا و رسول و پيروان راستين اسلام قرار گرفتند؛ با اينكه برخي از آنان «يار غار» بودند و شبانهروز با پيامبر اسلام (ص) ميگذراندند و حتي برخي از آنان افتخار همسري آن حضرت را داشتند.
ملت ايران با الهام از مكتب اسلام و راه امام به كساني ارج مينهد كه راه امام پويند نه اينكه تنها عنوان ياران و بستگان امام را يدك بكشند.
ما اگر همه آنچه را كه آقاي طباطبايي در ارتباط با امام در خاطرات خود ادعا كرده است، فرضاً درست و مطابق با واقع پنداريم و او را بالاتر از ادعاهاي خودش مونس و همدم و «يار غار» امام در دوران غربت و تنهايي آن مرد خدا بدانيم! كوچكترين تغييري در ديدگاه امروز ملت ايران نسبت به او پديد نميآيد، زيرا ملت آگاه و فرزانه ايران براي شناخت امثال ايشان نگاه نميكنند كه او چند عكس با امام گرفته، چند بار به منزل امام گذر كرده و چند بار با امام شام و ناهار صرف كرده است، بلكه به اين ميانديشند كه نامبرده تا چه پايهاي در گذشته در خط امام بوده است و امروز تا چه مرحلهاي به راه امام پايبند است و آرمانهاي امام را پاس ميدارد؛ به چه گروه و دستهاي وابسته است و اگر نان امام را ميخورد آش چه باند و گروهي را هم ميزند! اين نكته نيز در خور يادآوري است كه ارتباط گاه و بيگاه اين آقازاده! با امام براي احترامي بوده است كه پدر او (آيتالله سلطاني) نزد امام داشته و نيز به سبب نسبتي بوده است كه به بركت خواهر بزرگوارش با امام يافته است، نه اينكه شخصاً محلي از اعراب داشته است.
بنيصدر نيز ساليان درازي با امام در نجف رفت و آمد كرده و شايد او نيز ادعا داشته باشد با ايشان شام و ناهار صرف كرده است! و همانند آقاصادق عكسهايي نيز براي روز مبادا گرفته است! ليكن در برابر، آقاي رجايي تا روز پيروزي انقلاب اسلامي نه امام را ديده بود و نه اين افتخار نصيبش شده بود كه خواهرش عروس امام باشد تا بتواند هر وقت و بيوقت به بيت امام وارد شود! او تا روز شهادتش با امام شام و ناهاري صرف نكرد و «خوش و بشي» هم نداشت، با وجود اين ميبينيم كه او در ميان ملت ايران از جايگاه بالايي برخوردار بود و مردم آگاه و هشيار ايران، آن روز كه دريافتند راه بنيصدر از راه ولايت و امامت بيگانه است دست رد بر سينهاش زدند و او را از قدرت پايين كشيدند و رجايي را كه پوست و گوشت و خونش با ولايت آميخته بود، به رياستجمهوري برگزيدند و با او پيمان بستند.
بنابراين، آن فرصتطلبان و خودپرستاني كه بر اين گماناند تا با نمايش چند عكس و رديف كردن چند خاطره بيپايه و غالباً ساختگي از گپ زدن و به گفته خودشان «خوش و بش» با امام ميتوانند «در دل خلق به هر حيله رهي باز كنند» و در ميان مردم پايگاهي به دست آورند، سخت در اشتباه هستند و مردم ايران را هنوز نشناختهاند و «آب در هاون ميكوبند» و «عرض خود ميبرند و زحمت ما ميدارند» و چنانكه ميبينيم ديد مردم ايران نسبت به آقاصادق در آن روزي كه هنوز خاطرات سياسي خود را منتشر نكرده بود، با امروز كه اين خاطرات را با عكس و شرح و ادعاهاي كذايي به نمايش گذاشته هيچ گونه تفاوتي نكرده است. از ديدگاه ملت ايران آقاصادق نه ديروز در خط امام بود و نه امروز؛ نه امام را شناخته و نه خط امام را هيچگاه دريافته و برتافته است.
بخشي از خاطرات جناب آقاصادق به زندگي شخصي، خانوادگي و تحصيل در آلمان و فعاليتهايش در آن كشور مربوط است كه از ديد نگارنده صحت و سقم و درستي و نادرستي آن روشن نيست و از اهميتي برخوردار نيست تا به آن پرداخته شود. كساني كه در آن دوره و در آن كشور با او بودهاند، ميتوانند درباره درستي و نادرستي آوردههاي او از آن دوران نظر دهند. ليكن پرسشي كه براي نگارنده پيرامون زندگي او در كشور آلمان مطرح است، اينكه او در جاي جاي خاطرات خود از محدوديت مالي و تنگدستي ناليده و خاطرهها گفته است؛ مانند اينكه با همسرش تا دو سال در يك اتاق حدوداً بيست متري كه با پرده قسمت خواب و نشيمن را از هم جدا كرده بود ميزيسته است،[3] «جهت پذيرايي از ميهمانان عزيز قطعه قاليچه» را فروخته و همسرش نيز «تنها انگشتر خود را فروخته»[4] است! با اينكه در اين برهه بنا به گفته خودش «كار ترجمه رسمي مدارك و نيز حضور در دادگاه، گشايشي در شرايط مالي»[5] او پديد آورده، با وجود اين، يك شب كه آقا موسي صدر ميهمان او بوده است، او «پول در اختيار نداشته كه سه عدد بادمجان براي داييجان خريداري» كند[6] ليكن ميبينيم در چنين شرايطي او سفرهاي پياپي هوايي به عراق و نجف اشرف و نيز لبنان و سوريه دارد؛ اتفاقاً نخستين سفر او به عراق همان سالي است كه او ادعا دارد از خريد سه عدد بادمجان براي پذيرايي از «داييجان» عاجز است! اگر اين مسافرتهاي پرهزينه، شخصي بوده است، هزينه آن را چگونه تأمين ميكرده است؟ و اگر از جانب كساني مأموريتي در اين سفرها داشته است چرا توضيح نداده است كه از سوي چه كساني و براي چه مأموريتهايي و روي چه انگيزههايي به اين مسافرتهاي پرهزينه رفته است؟! بگذريم از اينكه نامبرده در همان شرايطي كه از تنگدستي سخن ميگويد به مدت طولاني معلم خصوصي در آلمان داشته كه به او زبان آلماني ميآموخته است![7]
او ادعا كرده است كه نخستينبار به صورت ناآشنا و به عنوان «دانشجويي كه از اروپا آمده» به خدمت امام رسيده و امام او را شناخته است! در خاطرات او آمده است:
سال 1348… زماني كه وارد نجف شدم به حجره آقاي دعايي رفتم و بعد از مدتي گفت و شنود به ايشان گفتم دلم ميخواهد در شرايطي خدمت آقا برسم كه ايشان مرا نشناسد يعني فقط به عنوان يك دانشجويي كه از اروپا آمده… لذا وقتي به در منزل امام رسيديم، آقاي دعايي به آقاي رضواني ـ مسئول دفتر امام در آن ايام ـ گفتند كه ايشان يكي از دانشجويان مقيم اروپا هستند و ميخواهند با آقا ديدار كنند. آقاي رضواني اطلاع دادند و گفتند بفرماييد داخل… ايشان يك نگاهي به من كردند و گفتند شما آقا صادق هستيد يا آقا جواد؟! من از حافظه و حضور ذهن ايشان خيلي تعجب كردم. گفتم ماشاءالله…[8]
اولاً در سال 1348 مسئول دفتر امام آقاي شيخ عبدالعلي قرحي بودند، نه آيتالله رضواني. از سال 1354 كه آقاي قرحي به ايران آمدند، آقاي رضواني مسئوليت دفتر امام را بر دوش گرفتند. ثانياً برنامه امام اين گونه نبود تا هر كسي اعلام كرد «دانشجويي است كه از اروپا آمده» بيدرنگ او را به حضور بپذيرد و بگويد «بفرماييد»! حضرت امام تا از ريز ماهيت و مأموريت او آگاهي نمييافت او را نميپذيرفت يا اينكه ديدار با او را در نشست عمومي و همراه با ديگر ديداركنندگان قرار ميداد و اگر از طلاب كسي او را همراهي ميكرد، نخست آن طلبه را به حضور ميخواست و از او درباره اين تازهوارد تحقيق ميكرد. ثالثاً از اين پرسش امام كه «شما آقاصادق هستيد يا آقاجواد» به دست ميآيد كه به امام گفته بودند پسر آقاي سلطاني از اروپا آمده است و درخواست ملاقات دارد؛ البته اگر همين خاطرهاي كه آورده است راست باشد.
از ادعاهاي واهي ديگر آقاصادق اين است كه:
… سال 1349 بود كه شنيديم امام به شدت بيمار هستند، بعضي از دوستان ميگفتند ممكن است توطئهاي در بين باشد و ايشان را مسموم كرده باشند. با تلاش بسيار زياد موفق شدم با آقاي دعايي تماس بگيرم و حال امام را جويا شوم. ايشان گفت تا آن جايي كه من خبر دارم چيزي نيست. گفتم پس سلام ما را برسانيد. آقاي دعايي فردا تلفن كرد و پاسخ محبتآميز امام را ابلاغ كرد و گفت وقتي به امام گفتم كه دوستان ما در اروپا ناراحت هستند و شنيدند كه وضع مزاجي شما خوب نيست و احتمال مسموميت ميدهند، امام پيغام دادند: من يكي، دو نفس ديگر بيشتر از عمرم باقي نمانده است؛ اميدوارم كه در بستر به مرگ طبيعي نميرم. زندگيام كه به اسلام خدمتي نكرد، بلكه مرگ من باعث اثري شود…[9]
اين خاطره ساخته ذهن جناب آقا صادق است؛ چراكه نه امام ناراحتي مزاجي پيدا كرده بود و نه درباره مسموميت امام شايعهاي بر سر زبانها افتاده بود و نه امام اين جمله را به عنوان «پاسخ محبتآميز»! به تلفن آقاصادق بيان كرد. حال سؤال اين است كه اين سخن امام با احوالپرسي نامبرده چه همخواني و تناسبي ميتواند داشته باشد؟! شأن نزول اين اظهارات امام به جرياني برميگردد كه من مشروح آن را در كتاب نهضت امام دفتر سوم آوردهام و چكيده آن را در پي ميآورم:
شايعه ترور امام
امام در سخنراني خود بر ضد جشنهاي 2500 ساله به توطئهاي كه گمان ميرفت از سوي رژيم شاه براي ترور امام در دست پياده شدن است، اشاره كرد و آن را تهديدي از سوي آن رژيم پنداشت و آمادگي خود را براي شهادت اعلام داشت.
اين برداشت امام از آنجا مايه گرفت كه رئيس ساواك قم در پيامي به سيدمرتضي پسنديده و سيد احمد خميني هشدار داد كه رژيم عراق بر آن است امام را ترور كند و سپس ايران را به دست داشتن در اين جنايت متهم سازد. ديري نپاييد كه سرهنگ مقدم (رئيس ساواك آن روز تهران) در تماس تلفني به آقاي فلسفي همين موضوع را خاطر نشان كرد و از او خواست كه امام را از اين توطئه عراق با خبر سازد. به دنبال اين گفتوگوها، يكباره در ميان مردم ايران شايعه ترور امام اوج گرفت و حتي گاهي خبر برخورد گلولهاي به پاي امام نيز بر سر زبانها افتاد…
دستههاي سياسي و دانشجويان ايراني برونمرزي با پخش اعلاميهها و نوشتن گزارشهايي در نشريههاي خود و نيز با مخابره تلگرامهايي به [دولت] عراق، به رويارويي با اين توطئه برخاستند… در اين ميان آنچه براي همه كساني كه در آن روز با امام سر و كار داشتند شگفتآور و تحسينبرانگيز بود، بردباري، شكيبايي، آرامش و بيتفاوتي امام در برابر اين شايعه بود. امام نه تنها خود را نباخت و نگراني، پريشاني و ناآرامي از خود نشان نداد، بلكه در برابر آنان كه او را در رفت و آمدها به مراقبت از خود و احتياط و هوشياري فرا ميخواندند، با آرامي و متانت ويژه خود چنين پاسخ داد:
… من، يكي، دو نفس ديگر از عمرم بيشتر باقي نمانده است. اميدوارم كه در بستر به مرگ طبيعي نميرم. زندگيام كه به اسلام خدمتي نكرد، بلكه مرگم باعث اثري شود…[10]
اكنون بايد ديد غرض نامبرده از تحريف اين جريان و مطرح كردن بيماري امام و تلفن احوالپرسي او از اروپا در آن روزگاري كه او حتي از خريداري سه عدد بادمجان براي پذيرايي از «داييجان» عاجز بوده است، چه ميتوانسته باشد؟ شايد به اين سبب بوده است كه او و برخي ديگر از همكارانش در اتحاديه انجمنهاي اسلامي در اروپا در برابر توطئه ترور امام هيچ گونه واكنشي از خود نشان ندادند[11] در صورتي كه كنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني، و حتي ستارهسرخيها و هواداران برونمرزي «چريكهاي فدايي خلق» نيز در نشريهها و ماهنامههاي خود به توطئه عليه امام پرداخته و آن را محكوم كردند؛[12] از اين رو، او بهتر ديده كه خود را به بيخبري بزند و جريان را به شكلي كه در خاطرات او آمده است مسخ كند!
از ديگر دروغپردازيها و نارواگوييهاي آقاصادق در خاطرات خود، پيرايهاي است كه به نگارنده نسبت داده و در چند جاي كتاب آن را تكرار كرده است. ادعاي او بدين شرح است:
… در يك سفري به عراق كه به نظرم سال 1349 بود، يك شب منزل آقاي شيخ حسن كروبي بودم. عدهاي از جمله آقايان محتشمي، شريعتي، سجادي و زيارتي هم آنجا بودند… آن شب آقاي زيارتي- سيد حميد روحاني- سخنان تندي عليه امام موسي صدر و سيدمحمدباقر صدر اظهار كرد؛ از جمله اينكه آقاموسي صدر عامل و جيرهخوار امپرياليسم و صهيونيسم است و طوري هم حركت كرده كه هيچ ردپايي از خودش به جا نگذاشته است؛ دليل هم اينكه ايشان مروج آقاي خويي است نه امام خميني…[13]
او در دنباله اين دروغپردازي آورده است:
… فردا بعد از ظهر با امام قرار داشتم، رفتم خدمتشان، گفتم: آقا! شما وقتي كه در حضور خودتان اجازه نميدهيد افراد با بياحترامي از مراجع نام ببرند چه برسد به اسائه ادب و غيبت كه اصلاً تحمل نميكنيد، پس چرا عدهاي از كساني كه به شما منتسب هستند، از شاگردان و اطرافيان كه فكر و گفتار و اعمال و كردار آنها به حساب شما گذاشته ميشود، به خودشان اجازه ميدهند در مورد بعضي از شخصيتهايي كه به هر دليل اختلاف نظر و سليقه با آنها دارند چنين اتهاماتي را مطرح كنند؛ از جمله در مورد آقا سيدمحمدباقر صدر و آقا موسي صدر اين مطالب گفته ميشود؟ پس از آنكه من اين حرفها را زدم امام خيلي متأثر شدند به حدي كه من احساس كردم كه نميبايستي اين مطالب را با ايشان در ميان ميگذاشتم. هيچ پاسخي ندادند، سكوت كردند و يك حالت نگرانكنندهاي در چهرهشان نمايان شد. اصلاً جلسه آن روز ما ادامه پيدا نكرد… شب شام منزل يكي از همين دوستان ـ ترديد دارم منزل آقاي شريعتي بود يا شيخ حسن كروبي، يا محتشمي ـ مهمان بودم، يك نيم ساعتي كه گذشت آقاي كروبي شتابان رسيد و با يك حالت استفسار به من گفت شما به آقا چه گفتهايد؟! چيزي به آقا گفتهايد؟ گفتم مگر چه شده؟ گفت بعد از صحبتهاي شما آقا به اندازهاي ناراحت بود كه براي اولينبار نماز مغرب را در جماعت چهار ركعت خواندند…[14]
او در جايي ديگر از خاطرات خود اين پنداربافي خود را به شكل ديگري روايت كرده است:
… در يكي از همين سفرها در سال 1970 ميلادي يكي از شاگردان امام از راه دلسوزي يا غرضهاي خاص، حتي به آيتالله شهيد سيدمحمدباقر صدر و امام موسي صدر ميتاخت و آنان را مأموران بيگانه و عوامل صهيونيسم و تأثيرگذار در فتاواي آيتالله حكيم و آيتالله خويي دو مرجع عظيم آن عصر در مورد طهارت اهل كتاب ميدانست. ماجرا را عيناً به امام منتقل كردم امام به حدي از اين مطلب ناراحت شدند و بر زانوان خود زدند كه در يك لحظه از گفته خود پشيمان شدم. آن شب ايشان از فرط ناراحتي نماز جماعت مغرب را در مسجد چهار ركعت خوانده بودند…[15]
آقاي طباطبايي در گفتوگويي با سايت بازتاب درباره اين موضوع گفته است: «امام خودشان را جمع كردند و خيلي ناراحت شدند. طوري سكوت كردند كه من حقيقتاً پشيمان شدم كه چرا اين حرف را زدم؛ گزي خرد كردند و با هم خورديم»!!
در مورد اين ادعاها نكاتي در خور بررسي است:
-
چنانكه ميبينيد او در يك جا ادعا كرده است كه امام در برابر دروغپردازيهاي او «پاسخي ندادند، سكوت كردند» و در جاي ديگر آورده است «بر زانوان خود زدند»! و در جاي سوم ادعا كرده كه «گزي خرد كردند با هم خورديم»! نخست بايد پرسيد كداميك از اين ادعاها مقرون به صحت است؟ «امام پاسخي ندادند سكوت كردند»؟ يا «بر زانوان خود زدند»؟ و يا با آسودگي خاطر گز خرد كردند و خوردند؟! اگر تا آن پايه ناراحت شدند كه بر زانوي خود زدند، چگونه در همان حال گز خرد كردند و خوردند؟!
-
طبق موازين اسلامي و فرمان قرآني: ان جائكم فاسق بنبأ فتبينوا؛ خبر واحد حجت نيست و امام نبايد و نشايد ادعاي نامبرده را بدون بررسي، وارسي، پيگيري و كاوش ميپذيرفت و باور ميكرد و به آن ترتيب اثر ميداد. به ويژه اينكه دأب امام اين بود كه گزارشهاي رسيده را حتي اگر مورد تأييد كساني قرار داشت كه عمري شاگرد او و حاصل عمر او به شمار ميآمدند، مانند آقاي منتظري، تا وارسي همهجانبه نكرده و به كنه و ريشه آن پي نبرده بود نميپذيرفت و باور نميكرد؛[16] با وجود اين چگونه امام در برابر ادعاي جناب آقاصادق- بنابر ادعاي او- سكوت كرده و حتي از او نپرسيده است كه اين سخنان سيدحميد روحاني در چه محفلي و در حضور چه كساني و به چه مناسبتي مطرح شده است؟ اگر بنا بود امام گزارشها و روايتهاي آقاصادق را بدون چون و چرا و چشمبسته بپذيرد جاي ترديد نيست كه بيت امام در نجف بايد به پايگاه باند مرموز «نهضت آزادي» بدل ميشد.
-
اين ادعا كه «آقاي كروبي شتابان رسيد و با يك حالت استفسار به من گفت شما به آقا چه گفتهايد… بعد از صحبتهاي شما آقا به اندازهاي ناراحت بود كه براي اولين بار نماز مغرب را در جماعت چهار ركعت خواندند» ادعايي ناشيانه، ناپخته و بيپايه است و ساختگي بودن آن كاملاً آشكار است. ميتوان گفت سازنده اين دروغ از بيت و رفت و آمدهاي امام و مراسم نماز جماعت دور بوده و شايد در عمرش هيچگاه در نماز جماعت حضور نداشته است. بايد دانست كه آقاي حسن كروبي نه شبانهروز در كنار امام بود، نه مسئوليتي در بيت امام داشت و نه در آن ساعتي كه آقاصادق ادعا دارد با امام ديدار و گفتوگو كرده است در آنجا حضور داشت، بنابر اين بايد ديد كه نامبرده از كجا و چگونه دريافت كه امام بعد از صحبتهاي آقاصادق «به اندازهاي ناراحت بود كه…»!
كساني كه با بيت امام در نجف سر و كار داشتند ميدانستند كه در هر روز دهها نفر با امام ديدار و گفتوگو ميكردند؛ هر روز دهها نامه و گزارش از ايران و ديگر كشورها براي امام ميرسيد كه گاهي مطالبي در آن بود كه نگراني و ناراحتي امام را به همراه داشت. اين نظريه را كه «بعد از صحبتهاي شما آقا به اندازهاي ناراحت بود كه…» كسي ميتواند اظهار كند كه همنشين امام باشد و لحظه لحظههاي زندگي او را زير نظر داشته باشد، پيش از ديدار آقاصادق در كنار امام بوده و پس از آن ديدار نيز بيدرنگ با امام ديدار و گفتوگو كرده باشد تا بتواند دريابد كه ناراحتي امام در پي اظهارات آقاصادق بوده است. آقاي كروبي و ديگران در نجف چنين مصاحبت و همنشيني با امام نداشتند تا از لحظه لحظههاي زندگاني او آگاهي و اطلاع يابند و بتوانند دريابند در چه زماني و پس از ديدار با چه كساني، ايشان دچار نگراني شدند.
-
اصولاً شك در نماز براي همه پيش ميآيد و به نگراني و ناراحتي روحي ارتباطي ندارد مگر آنكه چندين بار در نمازهاي يوميه تكرار شود كه در آن صورت ممكن است چنين برداشت شود كه ريشه در آشفتگي روحي نمازگزار دارد؛ و اگر امام در نماز مغرب شك كرده بود، آقاي كروبي چرا و چگونه آن را به «صحبت» آقاصادق با امام ارتباط داد؟
-
آقاصادق اگر با نماز جماعت سر و كار داشت، درمييافت اگر روزي پيشنمازي در نماز اشتباه كند، نمازگزاران همراه با تذكر او را از اشتباه باز ميدارند. نگارنده به ياد دارد كه يك بار امام در نماز جماعت در نجف پس از ركعت اول به گمان اينكه ركعت دوم است، خواست تشهد بخواند، نمازگزاران يكي پس از ديگري با كلمه «بحولالله و قوته» امام را متوجه كردند. بنابراين چگونه ميتوان پذيرفت كه امام نماز مغرب را در جماعت چهار ركعت بخواند و انبوه مأمومين هيچ كدام متوجه اين اشتباه نشوند و به ايشان تذكر ندهند؛ مگر اينكه آقاصادق بر اين باور باشد كه شركتكنندگان در نماز جماعت آن شب نيز خبر اتهام سيدحميد روحاني به آقايان صدر را شنيده بودند و همگي در عزا و ماتم و آشفتگي روحي به سر ميبردند! و پس از پايان نماز به هوش آمدند! و خبردار شدند كه امام، نماز مغرب را چهار ركعت خوانده است!
-
داستانسرايي و خيالپردازي آقاصادق، مبني بر نگراني و ناراحتي امام از اتهام ناروا به آقايان صدر براي اين است كه به اصطلاح عظمت و شخصيت ويژه آنان را در نزد امام به نمايش بگذارد و چنين بنماياند كه نامبردگان در پيشگاه امام تا آن پايه قداست و عظمت داشتند كه امام از شنيدن اهانت به آنان آشفته و از خودبيخود شدند و براي نخستين بار در عمرشان نماز مغرب را در جماعت چهار ركعت خواندند!! ما فعلاً در مورد ديدگاه امام نسبت به آقاي سيدموسي صدر سخني نميگوييم و آن را به فرصت ديگري موكول ميكنيم ليكن اين نكته را نميتوانيم ناگفته بگذاريم كه امام با صلابتتر، استوارتر، توانمندتر و خوددارتر از آن بودند كه در برابر ناهنجاريها، نارواگوييها و اهانت به مقدسات، خود را ببازند، آشفته شوند و كنترل خود را از دست بدهند. ضربههاي سنگيني كه رژيم شاه بر اسلام و علماي اسلامي وارد كرد و اهانت شاه به مقدسات اسلامي، تجاوز به حريم روحانيت و هتك بزرگان ديني، هيچگاه نتوانست امام را بلرزاند، پريشان كند و آشفته سازد. امام در دوران عمرشان اهانت به مقامات و مقدسات را فراوان ديده و شنيده بودند؛ آن روز كه امام با زحمتها و خون جگرهاي فراوان آيتالله عظمي بروجردي را به قم آوردند و آن عالم والامقام زعامت و مرجعيت شيعيان جهان را بر دوش گرفتند، برخي از روحانينماها از عرصه منبر با كمال وقاحت اظهار كردند كه «بله! امروز انگلستان براي ما مرجع درست ميكند»!! مگر آقاي دكتر شريعتي با كمال بيشرمي ننوشت كه گورويچ يهودي را از علامه مجلسي برتر ميداند (چيزي نزديك به اين مضمون)! اگر امام از نظر روحي ناتوان بودند و از شنيدن اهانت به بزرگان دچار ناراحتي و نگراني ميشدند، بايستي در اين گونه موارد، آسيب روحي ميديدند و در نماز شك ميكردند!
-
آقاصادق با ساختن اين دروغ كه نگارنده، آقاي صدر را «عامل و جيرهخوار امپرياليسم و صهيونيسم» خوانده است، بر آن است به يك كرشمه دو كار كند: نخست خردهگيريهاي منطقي و مستند نگارنده و ديگر مبارزان و روشنانديشان متعهد و فرزندان انقلاب درباره آقا موسي صدر را خدشهدار و بياعتبار كند و واقعيتها را با جاروجنجال دروغي، هوچيبازي و پشتهماندازي و بهتانتراشي پوشيده دارد؛ دوم امام را به زير سؤال برد كه انگار همانند برخي از مقامات روحاني، در برابر باند اطرافي خود، مسلوبالاختيار بوده و جز غصهخوردن، بر زانوان خود زدن و در نماز شك كردن و در نهايت نصيحت و اندرز كاري از او برنميآمده است!!
بايد دانست آن گاه كه پاي مصالح اسلام به ميان ميآمد امام فرزندان، نورچشمان، آقازادهها و اطرافي نميشناخت و كساني را كه وجودشان در بيت و در كنار او، مايه ضرر و زيان براي اسلام و روحانيت بود، بيدرنگ از خود ميراند و دست رد بر سينه آنان ميزد.
پاسخ قاطع، صريح و بيرودربايستي امام به حجتالاسلام حاج آقا رسولي كه در پي ميآيد گوشهاي از ويژگيهاي خدايي آن عارف سالك را به نمايش ميگذارد و نقشهها و نيرنگهاي كساني را كه بر آن هستند تا با شيوهها و شگردهاي شيطاني سيماي ملكوتي امام را زير سؤال برند، نقش بر آب ميكند. آقاي رسولي محلاتي در گفتوگويي، يكي از خاطرات خود با امام را چنين بازگو ميكند:
… روزهاي آخر توقف ايشان در قم و قبل از تبعيد به تركيه… روزي با دو تن ديگر از رفقا كه آنها نيز هر كدام قسمتي از كارهاي منزل ايشان را انجام ميدادند به صحبت و مذاكره نشستيم. بحث ما روي اين مطلب دور ميزد كه نكند خداي نكرده طرز كار و برخورد و اساساً شيوه كار ما مورد پسند امام نباشد و ايشان نيز روي حجب و حيا و بزرگواري و گذشتي كه دارند به روي ما نياورند ولي قلباً از كار ما رضايت و دلخوشي نداشته باشند و بهتر آن است كه ما خود اين موضوع را به زبان آورده تا به راستي اگر در دل چيزي دارند اظهار فرموده و ما هم تكليف خود را بفهميم. رفقا نيز در اين باره با من موافقت كرده و قرار شد هر سه نفر به حضورشان برويم و مطلب را عرض كنيم و بيان اين مهم را به عهده اينجانب گذارده… پس از فكر زياد موعد مقرر فرا رسيد و من با آن دو رفيق ديگر به حضورشان رسيده… امام از اينكه مشاهده كردند ما سه نفر كه هر كدام قسمت مهمي از كارهاي خانه و اداره امور منزل را به عهده داريم به صورت دستهجمعي دست از كار كشيده و با همديگر وارد اتاق شديم… نگاه عميقي توأم با تعجب به ما كردند… اينجانب كه مأمور سخن گفتن شده بودم گفتار خود را از اينجا آغاز كرده و گفتم:
… اكنون اين فكر براي ما پيش آمده كه ممكن است طرز كار ما در آنچه به ما واگذار شده مورد پسند و رضايت شما نباشد و از ما شكايت و گلهاي داشته باشيد ولي بزرگواري و عظمت روحي اجازه ندهد كه به روي ما آورده چيزي بفرماييد… پاسخ امام اين بود: … آقاي رسولي! احتياجي به اين حرفها نيست. هر وقت من تشخيص دهم وجود شما در اين خانه به ضرر اسلام است، عذر شما را خواهم خواست. بفرماييد به سر كارتان برويد…[17]
-
اگر قرار بود امام تا آن پايه سادهلوح و زودباور باشد كه يك آقازاده بزككرده از «ينگي»دنيا بيايد و هر دروغي را مطرح كند و بر ضد كساني كه از سمپاتي و پادويي قطبزاده و باند او سر باز زدهاند، نزد ايشان جوسازي و سمپاشي كند و ايشان هم بيچون و چرا و تحقيق آن را باور كند و آشفته شود بيترديد نميتوانست «امام» باشد و رهبري امتي را بر دوش بگيرد و انقلاب بيافريند. در آن صورت پيش از آقاصادق، آقازادههاي ديگر و نورچشميهاي از خودراضيتر و نيز منافقين، ماركسيستها و حتي ساواكيها (با چهره معنعن آقازادگي) به سراغ امام ميآمدند و او را آلت دست خود قرار ميدادند و بر سر امام همان ميآمد كه بر سر شماري از روحانيان در لبنان، ايران و عراق آمد و آنان را در ميان جامعه بيآبرو و اعتبار كرد و به سقوط كشانيد.
-
ديدار و گفتوگوي نگارنده با آقاصادق در منزل آقاي شيخ حسن كروبي نبود. در پي طرح حكومت اسلامي از سوي امام در بهمنماه 1348 و در اثناي چاپ كتابچههاي حكومت اسلامي، ميان نگارنده و آقاي كروبي اختلافي پيش آمد و از آن تاريخ ارتباط ما به كلي قطع شد و در سال 1350 كه آقاصادق به نجف آمد، تا آنجا كه نگارنده به ياد دارد آقاي كروبي خانوادهاش را به ايران فرستاده بود و اصولاً منزلي نداشت تا از نامبرده در آنجا پذيرايي كند.
ديدار و گفتوگوي نگارنده با آقاصادق در سال 1350 كه به همراه مرادش آقاصادق قطبزاده به نجف آمده بود، در منزل برادر گرامي حجتالاسلام حاج آقا فاضل فردوسي انجام گرفت. نامبردگان دو شبي ميهمان او بودند. نگارنده به ياد دارد كه شب تا سحر در بام منزل با آنان نشست و گفتوگو داشت. انتقادات و نظريات خود را درباره رفتار آنان و نيز عملكرد آقاسيد موسي صدر مطرح كرد كه شرح آن را در كتاب نهضت امام زير عنوان «مليگراها و طرح حكومت اسلامي» آورده است[18] و در اين فرگرد نيز در جاي خود به آن اشاره ميشود.
-
آنچه را كه آقاصادق در خاطرات خود زير عنوان «ناراحتي امام از بدگويي اطرافيان نسبت به آقايان صدر» آورده است، بافته و ساخته ذهن بيمار خود اوست و او چنين گفتوگويي با امام نداشته است. او هرگز و هيچ گاه به خود رخصت نميداد كه در نزد امام چنين سخن دروغي بر زبان آورد. او به خوبي ميدانست كه امام، رادمرد راستي و درستي و حق و حقيقت است و سعايت و سخنچيني و سمپاشي بر ضد ديگران را هرگز برنميتابد و از كنار آن بيتفاوت نميگذرد. او اگر به راستي چنين دروغي را در نزد امام مطرح ميكرد، امام نه سكوت ميكرد، نه بر زانوان خود ميزد، نه غصه ميخورد، نه گز ميخورد و نه آشفته ميشد، بلكه در نخستين گام به تحقيق و وارسي دست ميزد و تا به ريشه جريان پي نميبرد و صحت و سقم خبر را به دست نميآورد، از تحقيق و بررسي دست برنميداشت. از اين رو، دروغپردازان، فتنهگران، تنگنظران و باندهاي مرموزي كه طبق يك نقشه و نيرنگ شيطاني و نفساني به امام نزديك ميشدند، هيچگاه به خود رخصت نميدادند در نزد امام به سعايت، سخنچيني و سمپاشي بر ضد اين و آن دست بزنند و زبان بگشايند، زيرا امام بيدرنگ به بررسي و وارسي ميپرداخت، موضوع را پي ميگرفت و دروغگويان و فتنهگران را رسوا ميكرد. از اين رو، كساني كه به تخريب چهرههاي آزاده، آراسته و وارسته برميخاستند، ناگزير بودند با نامههاي بيامضا يا با امضاي مستعار، تيري به تاريكي بيندازند، از اروپا نامهاي با امضاي مستعار به امام بنويسند و از ايشان بخواهند «احمد رفيعي را كه يك نفر ماركسيست است از خود برانيد»!![19] در پي چاپ كتاب موقفالامامالخميني تجاه اسراييل عناصر مرموزي از نجف از روي رشگ و بدخواهي و تنگنظري نامهاي بيامضا به بيت امام انداختند و بر ضد كتاب يادشده سمپاشي كردند. اين ورشكستهها به خود جرئت نداده بودند بر ضد اين كتاب با امام به شكل مستقيم گفتوگو كنند چون ايراد و اشكال منطقي نداشتند، و از اخلاق امام نيز آگاه بودند كه در اين گونه موارد بيتفاوت نميگذرد و مو را از ماست بيرون ميكشد. امام در پي نامه مغرضانهاي كه در بيت ايشان انداخته بودند يادداشت زير را براي نگارنده فرستادند:
بسمهتعالي

امروز صبح نامه بيامضايي در منزل ما افتاده مضمونش اشكال به كتاب اخير است: 1. آن كه قضيه تهمت به شما كه در ده سال پيش بوده راجع به عبدالناصر باز احيا شده و اين لطفي ندارد. 2. آنكه تلگرافاتي كه در [پي] آمدن شما به عراق شده با آنكه بيربط به موضوع بوده اختصاص داده شده به بعضي تلگرافات جبهه [ملي] و اين موجب تفرقه ميشود. من باز كتاب را ملاحظه ننمودهام شما اگر اشكال را وارد ميدانيد فكري كنيد.
دروغپردازي و نارواگويي آقاصادق كه به درستي از نام بامسمايي برخوردار است! در اين مرز كه بازگو شد پايان نميپذيرد. او به گمان اينكه حافظه تاريخ نيز همانند حافظه برخي از انسانها با فراموشي و نسيان دست به گريبان است، به خود رخصت داده است تا براي استواري دروغ نخست خود (اهانت سيدحميد روحاني به آقايان صدر و آشفتگي امام) دروغ بزرگتري بسازد و يكي از نطقهاي امام را كه هيچ گونه ارتباطي با جريان سفر او به نجف و جوسازيهاي او ندارد، از شاهكارهاي خود بنماياند؛ از اين رو، چنين آورده است:
… بعد هم آقاي دعايي اظهارنظر من در مورد حوزه نجف را به ايشان گفته بود، اين شد كه ظاهراً دو روز بعد جلسه درس خود را به نصيحت طلاب اختصاص دادند… در اين جلسه امام در مقدمه درس ميگويند: بنده ميخواستم امروز مباحثه كنم لكن ديروز دو نفر از آقايان آمدند و مطالبي گفتند كه موجب تأسف شد و لازم شد كه من يك تذكراتي به آقايان عرض كنم… من نميدانم كه اين اختلافات سر چيست؟… من متأسفم كه يك نفر جوان از اروپا آمده بود اينجا يكي، دو دفعه با من ملاقات كرد و شايد هفت، هشت روز، پنج، شش روز… يك همچو چيزي، خيلي كه اينجا بود[20] به يكي از آقايان گفته بود- به من صحبتي نكرد- به يكي از آقايان گفته بود كه خوب شد من كه آخوندزادهام آمدم نجف اگر يك كس ديگري ميآمد و اين وضع را ميديد چه ميكرد؟…[21]
آقاصادق اين سخنراني را از «كوثر، ج1، ص204 به بعد» آورده و ادعا كرده است كه اين سخنراني امام در پي گزارشي بوده است كه او از اهانت آقاي سيدحميد روحاني به آقايان صدر، به امام داده است و آقاي دعايي نيز ديدگاه او درباره حوزه نجف را براي امام بازگو كرده و امام در دفاع از آقايان صدر و اعتراض به موضع آقاي روحاني درباره نامبردگان، به ايراد اين سخنراني پرداخته است!!
نگارنده پيش از آنكه دليل متقن و واضح خود را پيرامون بيارتباط بودن اين سخنراني با ادعاي نامبرده بازگو كند، بخشي از متن سخنراني را در پي ميآورد تا خوانندگان تيزبين و ژرفنگر، تأمل و انديشه كنند كه آيا اين سخنراني امام با آنچه جناب آقاصادق ادعا كرده است ميتواند همخواني داشته باشد:
… بنده ميخواستم امروز مباحثه كنم، ليكن ديروز دو نفر از آقايان آمدند و مطالبي گفتند كه موجب تأسف شد و لازم شد كه من يك تذكراتي به آقايان عرض كنم، حتي بعضيشان گفتند- در پرده گفتند- كه اگر يك جلوگيري نشود، ممكن است كه يك اختلاف شديد و يك زد و خورد راه بيفتد در بعضي موارد؛ و من نميدانم كه اين اختلافات سر چيست؟ سر دنيا هست؟ شما كه دنيا نداشتهايد، ما و شما كه دنيا نداريم كه سر دنيا اين اختلافات را داشته باشيد. همه زندگيهاي ما را كه روي هم بريزند، به مرتبه زندگي اشخاص مرفه نيست. براي يك امر خيلي مبتذل و خيلي پيش پا افتاده آيا لازم است كه آقايان قيام بكنند و با هم جبههبندي كنند؟ و خوف اين برود كه سه دسته از آقايان در بعضي موارد بريزند به جان هم؟… و خداي نخواسته اگر راست باشد اين مطلب، يك وقتي يك انفجاري در يك مدرسه پيدا بشود و از اين مدرسه هم به مدرسه ديگر سرايت كند و از اين طايفه هم به طايفه ديگر سرايت كنند…[22]
در اين سخنراني نخستين نكته در خور توجه سخن از دو نفر از «آقايان است كه آمدند و مطالبي گفتند»، نه يك آقازاده از راه رسيده كه ادعا دارد با يك دروغ، امام را آشفته و پريشان كرده است. نكته دوم سخن از اين است كه اگر يك اقدام فوري و يك سخنراني مؤثر و پندآميز انجام نگيرد، خطر زد و خورد و درگيري در مدرسه و سرايت آن به مدرسههاي ديگر قريبالوقوع است. نكته سوم سخن از «قيام و جبههبندي» است، نه اتهام و نسبت ناروا. نكته چهارم اين قيام و جبههبندي براي «يك امر خيلي مبتذل و خيلي پيش پا افتاده»! است؛ آيا اتهام به آقايان صدر «مبتذل و پيش پا افتاده است»؟!
راستي اين نكتههايي كه در سخنراني امام آمده با آنچه آقاصادق ادعا كرده است، چه تناسبي ميتواند داشته باشد؟ اگر سيدحميد روحاني در گفتوگوي خصوصي و يا چند نفره، آقا موسيصدر را «عامل و جيرهخوار امپرياليسم» دانسته است چه ارتباطي دارد به اينكه «اگر جلوگيري نشود ممكن است يك زد و خورد راه بيفتد… سه دسته از آقايان بريزند به جان هم… يك انفجاري در يك مدرسه پيدا بشود و…»؟ پرسشي كه در اينجا مطرح ميشود اين است كه آقاصادق در خاطرات خود چرا اين فراز از سخنان امام را كه «حتي بعضيشان گفتند- در پرده گفتند- كه اگر جلوگيري نشود ممكن است يك اختلاف شديد و يك زد و خورد راه بيفتد و…» حذف كرده و بيسروصدا از كنارش گذشته است؟!
اما نكته اصلي كه اين دروغ را رسوا ميكند اين است كه اين سخنراني چنانكه در صحيفه امام و در كتاب كوثر آمده است در بين سالهاي 44 تا شهريور 1346 هش ايراد شده است؛ در اين تاريخ نه هنوز نگارنده به نجف اشرف رسيده بود[23] نه آقاي دعايي. جناب آقاصادق نيز بنابر ادعاي خودش- چنانكه پيشتر آمد- براي نخستينبار در سال 1348 به نجف رفته است و نخستين ديدار نامبرده با اينجانب نيز در سال 1350 بوده است. بنابراين، اين سخنراني امام با آنچه او ساخته و پرداخته كرده است هيچ گونه ارتباطي ندارد.
نكته در خور توجه اينكه آقاصادق، بياعتنا به تاريخي كه براي سخنراني امام در كتابهاي صحيفه امام و كوثر آمده است، به منظور اثبات دروغ خود، تاريخي نيز براي اين سخنراني امام تراشيده است تا با سفر او به نجف همخواني و مطابقت يابد! او اخيراً در گفتوگو با سايت آينده، تاريخ اين سخنراني را 12/12/1349 آورده است! ليكن بايد گفت در اين مورد نيز به كاهدان زده است! زيرا اولاً تاريخ ساخته او با 5 محرم مصادف است و درسهاي حوزه نجف در دهه عاشورا تعطيل بود؛ امام در اين ايام به كربلا مشرف ميشدند و اگر در نجف بودند هر روز در همان ساعتي كه تدريس داشتند، به حرم مشرف ميشدند و زيارت عاشورا ميخواندند. مسجد شيخ انصاري (محل درس امام) از روز اول محرم سيهپوش ميشد و هر روز مراسم سينهزني و نوحهخواني و عزاداري در آن برپا بود. بنابراين، تاريخي كه او براي اين سخنراني ساخته است دور از واقعيت است و امام در اين تاريخ اصولاً درس نداشته است. ثانياً فرض كنيم تاريخ اين سخنراني 12/12/1349 بوده باشد! مشكل آقاصادق حل نميشود چون در اين صورت اين سخنراني چندي پيش از نخستين ديدار او با من در نجف ايراد شده است؛[24] بنابراين، اين سخنراني نميتواند به شكايت آقاصادق از نگارنده در نزد امام، ارتباط داشته باشد. ثالثاً بايد ديد جناب آقاصادق كه تا آن پايه دچار فراموشي است كه تاريخ دقيق حتي سفرهاي خود را به ياد ندارد و مينويسد: «… در يك سفري به عراق كه به نظرم سال 1349 بود..»،[25] «… در سال 1352 يا 1353 كه به عراق رفته بودم»[26] و سفر استعلاجي شادروان علي حجتي كه در سال 1354 بود و نيز سفر حاج شيخ اكبر هاشمي رفسنجاني را كه در سالهاي 54-53 بود، 1355 مينويسد،[27] چگونه تاريخ دقيق! سخنراني امام را به ياد دارد كه در روز 12/12/1349 بوده است؟! اما اينكه چگونه اين تاريخ را در كتاب خاطرات خود نياورده و حتي به مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام كه تاريخ اين سخنراني را «بين سالهاي 46-44» نوشتهاند يادآوري نكرده است و پس از گذشت چهل سال آن را در مصاحبه با سايت «آينده» اعلام كرده است، از معماهايي است كه جناب آقاصادق آقا ميتواند آن را حل كند!!
آنچه موجب شده است كه نامبرده اين سخنراني امام را به حساب خود ثبت كند، اين فراز از سخنان امام است كه: «… يك نفر جوان از اروپا آمده بود اينجا… به من صحبتي نكرد، به يكي از آقايان گفته بود كه خوب شد من كه آخوندزادهام آمدم نجف، اگر يك كس ديگر ميآمد و اين وضع را ميديد چه ميكرد…»
نامبرده باور دارد تنها آقازادهاي است كه در اروپا تحصيل ميكرده و تنها آقازادهاي است كه به عراق و نجف سفر كرده و با امام ديدار داشته است! در صورتي كه كم نبودند از دانشجويان ايراني برونمرزي كه از خانواده روحاني بودند و با امام ارتباط داشتند، مكاتبه ميكردند و به ديدار امام در نجف ميرفتند و رهنمود ميگرفتند ليكن از خصلت آقازادگي و نورچشمي بيزار بودند و ديدار و گفتوگوي خود با امام را ابزار تبليغاتي براي مطرح كردن خويش قرار ندادند و در بوق و كرنا ندميدند. بسياري از دانشجويان، پيش از آنكه نامبرده به سراغ امام بيايد با امام مكاتبه داشتند و ديدگاههاي امام را در نشريههاي اپوزيسيون انتشار ميدادند ليكن چون اخلاص داشتند ارتباط آنان با امام روي سياستبازي و بهرهبرداري شخصي نبود، هيچگاه بلندگو دست نگرفتند و آن را مطرح نكردند.
نكته ديگري كه در خور توجه است اين است كه نامبرده در خاطرات خود اين فراز از سخن امام را كه «خوب شد من كه آخوندزادهام آمدم نجف، اگر يك كس ديگري ميآمد و اين وضع را ميديد چه ميكرد»، به پاي خود حساب كرده و آورده است «… آقاي دعايي اظهارنظر من در مورد حوزه نجف را به ايشان گفته بود»!! ليكن در خاطرات او هر آنچه جستوجو كرديم اظهارنظري از او درباره اوضاع نجف نديديم تا روشن شود كه نامبرده چه برخورد نامناسبي از آن حوزه ديده و از آن متأسف شده است. بيترديد او اگر از جو نجف ناهنجاريهايي ديده بود اولاً شخصاً آن را با امام مطرح ميكرد و به ديگري نميگفت ثانياً در خاطرات خويش نيز آن را با آب و تاب بازگو ميكرد.
اينجاست كه نگارنده اين مثل معروف را به ياد ميآورد كه يكي گفت: امامزاده يعقوب را در مصر در بالاي منار، شغال دريد! و خبرهاي پاسخ داد: امامزاده نبود و پيغمبرزاده بود، يعقوب نبود و يوسف بود، مصر نبود و كنعان بود، بالاي منار نبود و ته چاه بود، شغال نبود و گرگ بود و خبر از پايه دروغ بود.
آري نگارنده نه آقايان صدر را «عامل و جيرهخوار امپرياليسم» خوانده بود، نه آقاصادق در نزد امام چنين ادعايي كرده بود، نه امام نماز مغرب را چهار ركعت خوانده بود و نه آن سخنراني امام هيچ گونه ارتباطي به ادعاي نامبرده داشت[28] و اين سناريو از پايه دروغ بود.
نگراني و ناراحتي فرزندان انقلاب و مبارزان اسلامي به ويژه آيتالله شهيد سيدمصطفي خميني از آقاموسي صدر، نه براي اين بود كه نامبرده امام را به عنوان مرجع اعلام نكرده است، بلكه به ارتباط آشكار و پنهان او با رژيم شاه و ديگر رژيمهاي ضدمردمي و دستنشانده در منطقه مربوط بود؛ چنانكه هر روحاني ديگري روي هر انگيزه و بهانهاي با رژيم شاه در ارتباط بود از نظر ملت ايران به ويژه مبارزان و مجاهدان راه خدا مردود شمرده ميشد؛ مانند آقاي شريعتمداري كه چون با مقامات دولتي با دستاويز وساطت براي جان انسانها روابطي به مراتب كمرنگتر از روابط آقاموسي صدر داشت، از نظر ملت ايران زير سؤال بود و مردم او را هيچگاه نبخشيدند؛ همچنين آقاي خويي با آن مقام والاي روحاني و علمي، آنگاه كه با فرح پهلوي ديدار كرد از نظر ملت مبارز ايران زير سؤال رفت. شايان ذكر است آقاي صدر افزون بر ارتباط با رژيمهاي ديكتاتور و ضدمردمي، خبط و خطاهاي ديگري نيز داشت كه (ما به رغم احترامي كه براي او باور داريم و آزادي او را آرزو ميكنيم) ناگزيريم در فرصت ديگري به آن بپردازيم تا تحريفگران تاريخ با هوچيبازي و دروغپردازي نتوانند واقعيتها را پوشيده و پنهان كنند و اختلاف مبارزان اسلامي با او را بر سر مسائل شخصي و تنگنظرانه، مانند مرجعيت امام وانمود نمايند.
آقاصادق ارتباط آقاموسي صدر با رژيم فاسد پهلوي و ديدار او با شاه را چنين توجيه ميكند كه بنا به پيشنهاد آيات شهيد مطهري، بهشتي و… براي نجات جان چند تن از سران نفاق مانند حنيفنژاد بوده است!![29]
نخست بايد دانست كه نسبت ناروا به بزرگاني كه حيات ندارند و ديده از جهان فروبستهاند از شگردهاي شيطاني كساني است كه بر آن هستند لغزشها و لرزشهاي زشت خود يا سردمداران خود را به گونهاي توجيه كنند! دوم اين نكته را نميتوان ناديده گرفت كه مردان مبارز و انقلابي معمولاً از كساني ميخواستند كه براي نجات يك زنداني در پيشگاه ملوكانه وساطت كنند كه ميدانستند با دربار و درباريان در ارتباط هستند لذا از رابطه آنها با رژيم حاكم دستكم در مواردي كه امكان داشت تا به نفع مبارزان كاري صورت دهند، استفاده ميكردند؛ ليكن از آن راستقامتاني كه هيچگاه و هرگز به دستگاه فاسد پهلوي نزديك نميشدند و به دربار و درباريان روي خوش نشان نميدادند چنين پيشنهادي و چنين انتظاري نبود. سوم اينكه ارتباط آقاي سيدموسي صدر با رژيم شاه تنها به ديدار او با شاه محدود نميشد؛ او در لبنان و ايران با مقامات دولتي و درباري ارتباطهايي داشت و حتي يك بار ملكه پهلوي (مادرشاه)- بنابر گفته برخي از ايرانيها- شبي در لبنان ميهمان آقاي موسي صدر بود و روابط نزديك او با ديكتاتورها و ارتجاع منطقه مايه بدبيني و ذهنيت منفي آزاديخواهان منطقه شده بود.
اين نوشتار را با خاطرهاي به پايان ميبرم:
مرحوم موسوي شاهعبدالعظيمي از منبريهايي بود كه با دربار و حكومت جبار در ارتباط بود. در سفري به نجف اشرف و در ديداري با امام اظهار كرده بود: علت و سبب ارتباط من با دستگاه دولتي براي گشودن گره از مشكلات مردم و مبارزان اسلامي است؛ از جمله آن روز كه حاج سيدمصطفي خميني دستگير و به زندان قزلقلعه گسيل شد، اين من بودم كه با تلاش شبانهروزي زمينه استخلاص ايشان را از زندان فراهم كردم. امام بيدرنگ پاسخ داده بود: من راضي بودم مصطفي در زندان بماند و بميرد، ليكن شما با اين جباران ارتباط نداشته باشيد. (نزديك به اين مضامين)
[1].
صحيفه امام، ج3، ص434.
[2].
همان، ج21، ص239.
[3]. صادق طباطبايي،
خاطرات سياسي، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، 1387، ج1، ص48.
[4].
همان، ص57.
[5].
همان، ص49.
[6].
همان، ص49.
[7].
همان، ص29.
[8].
همان، ص79.
[9].
همان، ص107.
[10]. سيدحميد روحاني،
نهضت امام خميني، تهران، عروج، 1382، ج3، ص902-893.
[11]. البته انجمن اسلامي شهر برلين طي تلگرامي به رئيسجمهور عراق، مسئوليت آن دولت را در محافظت از جان امام يادآور شد؛
همان، ص898.
[12].
همان، ص897- 895.
[13]. صادق طباطبايي،
همان، ص108.
[14].
همان، ص110.
[15].
همان، ص199.
[16]. چنانكه در كتاب
نهضت امام خميني دفتر سوم (ص605-589) آمده، برخي از روحانيان ايران مانند آقاي منتظري، آقاي طالقاني، آقاي هاشمي رفسنجاني و… طي نامههايي به امام «سازمان مجاهدين خلق» را مورد تأييد قرار دادند، ليكن امام به اين تأييد و توثيق اطمينان نكرد و به جستار درباره اين گروه پرداخت و به انحراف فكري آنان پي برد.
[17].
سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني، تهران، طلوع آزادي، 1362، ص29- 27.
[18]. سيدحميد روحاني،
همان، ج2، ص737- 736.
[19]. نگارنده در ديدار با آقاصادق طباطبايي و آقاصادق قطبزاده در نجف در سال 1350 به انتقاد از بيتفاوتي آنان در برابر طرح حكومت اسلامي امام اظهار كرد: «… اگر شما با حكومت اسلامي از اساس مخالف نيستيد هر چند بعضي يا بسياري از نظريات امام را در زمينه آن قبول نداشته باشيد، بايد به دعوت امام جهت مطرح كردن طرح حكومت اسلامي و بررسي و تحقيق درباره آن پاسخ مثبت ميداديد و به طور رسمي از كليه دانشجويان، دانشپژوهان و دانشمندان اسلامي دعوت به عمل ميآورديد كه به فرمان امام درباره طرح حكومت اسلامي لبيك گويند و در اطراف آن بحث و فكر نمايند نه آنكه به طور كلي آن را سانسور كنيد. آنان پاسخ قانعكنندهاي ندادند، ليكن از اين برخورد من سخت ناراحت شدند و پس از بازگشت آنان به اروپا يكباره نامهاي براي امام آمد كه در آن نامه از امام خواسته شده بود كه احمد رفيعي را كه يك نفر ماركسيست است از خود برانيد!! نگارنده در طول اقامت در نجف اشرف با نام مستعار احمد رفيعي با ديگران مكاتبه ميكرد…» رك: سيدحميد روحاني،
همان، ج2، ص738.
[20]. در كلام امام: نبود
[21]. صادق طباطبايي،
همان، ج1، ص200-199.
[22].
صحيفه امام، ج2، ص16-14.
[23]. نگارنده در مهرماه 1346 وارد نجف اشرف شد.
[24]. چنانكه در كتاب
نهضت امام خميني، ج2، ص737 آمده است، نخستين ديدار نامبرده با نگارنده در بهار سال 1350 بود.
[25]. صادق طباطبايي،
همان، ج1، ص108.
[26].
همان، ص121.
[27].
همان، ص120. آقاي هاشمي در كتاب خاطرات خود:
دوران مبارزه، ص270 آورده است: «در سال 54-53 و در مسير اهداف مبارزه من دو سفر پيدرپي به خارج رفتم…»
[28]. در مورد اينكه اين سخنراني امام در پي چه جرياني بوده است؛ رك: فصلنامه
15خرداد، ش21، بخش ويژه، «گفتوگو با حضرت حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ حسن يزديزاده»، ص365-364.
[29]. صادق طباطبايي،
همان، ج2، ص210.