حماسه در کاخ مرمر

رضا شمس آبادی برای مدتی رفت و آمدهای شاه را کنترل کرد و زیر نظر گرفت. او به دست آورد که نامبرده هر روز سر ساعت ۹ صبح با ماشین از کاخ به دفتر مخصوص می رود و در برابر دفتر، برای دریافت گزارش روزانه، چند لحظه ای ایست دارد و او می تواند از این فرصت بهره بگیرد، با سرعت خود را به او برساند و به سوی او آتش کند.

شهید شمس آبادی روز ۲۱ فروردین ۴۴ را برای اجرای این نقشه در نظر گرفت و در راه انجام آن، عزم خود را جزم کرد.

در روز یاد شده اولاً شاه برخلاف همیشه با تأخیر به طرف دفتر آمد و ثانیاً از آنجا که گزارش روزانه را در کاخ گرفته بود، پس از پیاده شدن از اتومبیل بی درنگ رهسپار دفتر شد. این دو پیشامد نقشه شهید شمس آبادی را نقش بر آب کرد.

او به محض رسیدن ماشین شاه به مقابل دفتر، پست خود را ترک کرده بود و دیگر راه بازگشت نداشت، ناگزیر با شتاب هر چه بیشتر به راه خود ادامه داد، از میان گاردی که راه عبور شاه را کنترل می کردند گذشت و به سوی او که در حال وارد شدن به سرسرای دفتر بود آتش گشود. استوار بابایی را که با رگبار مسلسل می خواست مانع حرکت او شود، از پای درآورد و خود نیز زیر رگبار گلوله های استوار بابایی بشدت مجروح شد، به گونه ای که دیگر یارای دویدن نداشت؛ با این وجود خود را سینه خیز به سرسرا رسانید. آنگاه که به کریدور اتاق شاه رسید، خشاب او خالی شده بود، ناگزیر در همان لحظه ای که هدف تیراندازی سربازان گارد قرار داشت کوشید که بار دیگر خشاب گذاری کند؛ لیکن یکی از سربازان گارد به نام لشکری که بشدت زخمی شده بود، سلاح او را هدف قرار داد و از کار انداخت؛ و رضا در حالی که فریاد می زد: «من باید این جلاد را بکشم» جان سپرد و شربت شهادت نوشید.

در این حادثه دو تن از گاردی ها به نام های بابایی و لشکری، به هلاکت رسیدند، یک باغبان و یک خدمتکار مجروح شدند. برخی از سربازان گارد که در مسیر شمس آبادی قرار داشتند، پا به فرار گذاشتند که تحت پیگرد قرار گرفتند و به زندان های درازمدت محکوم شدند.

 

 

زندگینامه و پیشینه شهید شمس آبادی

رضا شمس آبادی، فرزند علی اکبر (ش، ش ۱۲۳) در سال ۱۳۱۹ خورشیدی در حاشیه کویر کاشان، در قصبه «نوش آباد» دیده به جهان گشود. دوران کودکی را با سختی و تنگدستی گذرانید. پدرش شغل معیّن و مشخصی نداشت. او از کودکی همراه مادرش در مزارع، به کار خوشه برچینی می پرداختند و از این راه درآمد ناچیزی به دست می آوردند. شدت فقر و ناداری به او فرصت درس خواندن نداد. البته در قصبه یاد شده اصولاً مدرسه، کلاس و معلم نیز وجود نداشت.

نامبرده همراه پدر و مادرش از شدت فقر و تهی دستی ناگزیر شدند در سال ۱۳۳۳ به کاشان کوچ کنند. مادرش در کاشان به چرخ ریسی سرگرم شد. پدرش (علی اکبر شمس آبادی) در بازار کاشان باربری می کرد و سرانجام در هنگام بلند کردن باری سنگین در یک کاروانسرا به درون انباری سقوط کرد و درگذشت.

رضا شمس آبادی چند سالی در کارگاه نساجی آقا محمود طالب زاده و سپس در کارگاه استاد حسین جوکار به نساجی و دستبافی پرداخت روزها کار می کرد و شب ها به کلاس «اکابر» می رفت و تا کلاس ششم به تحصیل ادامه داد.

از صفات برجسته او که زبانزد همه بود: پاکدامنی، جوانمردی، بزرگ منشی، بلند همتی، امانتداری، علوّ طبع، دستگیری از مستمندان و پایبندی به مسائل دینی بود. از دورانی که خود را شناخت به نماز، روزه و عبادت اهمیت میداد. در اجتماعات مذهبی، مراسم عزاداری و روضه خوانی حضوری فعال داشت. او از شور و نشاط فوق العاده ای برخوردار بود، شهامت، شجاعت و سلحشوری او همگان را به شگفتی وامی داشت. قلبی مهربان و پرنور، سری پرشور و روحی انقلابی داشت. عناصر زورگو، قلدرمآب و ستم پیشه را تحمل نمی کرد. با افراد پول دوست و سرمایه دار، شادخوار و زرمدار هرگز راه نمی رفت. ستیز با ستمکاران و زورمداران را از دوران نوجوانی آغاز کرد.

در پی پدید آمدن فضای باز سیاسی در سال ۱۳۳۹ در ایران، طبق سیاست جان. اف . کندی رئیس جمهور آن روز آمریکا – «جبهه ملی» و دیگر گروه های سیاسی که سالیان درازی بود از فعالیت های سیاسی دست کشیده بودند، باز دیگر به صحنه آمدند و در تهران و برخی دیگر از شهرها – از جمله کاشان – به گردهمایی هایی دست زدند. شهید شمس آبادی، بنا به تشویق احمد کامرانی و یکی از افراد وابسته به «حزب مردم ایران» به نام حسن شریف در گردهمایی های این حزب که شاخه مذهبی «جبهه ملی» به شمار می رفت و زیر عنوان «سوسیالیست های خداپرست» کار می کرد، شرکت کرد و مدتی با اعضا و افراد این حزب رفت و آمد داشتند، لیکن دیری نپایید که به بی پایگی، ناخالصی و دنباله روی این گروه ها و سازمان ها از سیاست غرب و امریکا پی برد و از آنان دوری گزید و دیگر به هیچ حزب و گروهی گرایش پیدا نکرد و به دوستان خود نیز صریحاً گفت: «از این حزب ها و حزب بازی های آبی گرم نمی شود.»

با آغاز نهضت امام در سال ۱۳۴۱ رضا شمس آبادی سر در این راه نهاد. در مراسم و مجالسی که وعاظ و گویندگان، به روشنگری و افشاگری می پرداختند، فعالانه شرکت می کرد. در پخش اعلامیه امام و دیگر مقامات روحانی، همیشه کوشا بود و به گفته دوستانش «پخش اعلامیه امام را از فرایض خود می دانست» و دوستان و آشنایان را نیز به شرکت در مبارزات اسلامی، حضور در مراسم و مجالس سیاسی – مذهبی و پخش اعلامیه های امام و دیگر مقامات روحانی فرامی خواند.

در قیام خونین ۱۵ خرداد ۴۲ در کاشان حضوری فعال داشت. همراه مردمی که بازار را بستند و در مدرسه شاه آن روز اجتماع کردند و به تظاهرات خیابانی دست زدند، دلیرانه شرکت کرد و مردم را به بستن مغازه ها فراخواند و شاهد خونریزی های ددمنشانه دژخیمان رژیم شاه در آران کاشان بود.

کشتار رژیم شاه در ۱۵ خرداد، شمس آبادی را همانند بسیاری از جوانان مسلمان و دلاور ایران به اندیشه دست بردن به اسلحه و قیام مسلحانه واداشت. او نیز همانند بسیاری از مردم ستمدیده و مقاوم ایران به این واقعیت پی برد که با رژیم شاه، جز با زبان زور نتوان سخت گفت. از این رو، به رغم اینکه دیرزمانی بود به عنوان تنها فرزند خانواده، کفیل مادر پیرش شده و معافیت گرفته بود، بر آن شد که داوطلبانه به نظام برود و انتقام خون شهدای ۱۵ خرداد را از شخص شاه بگیرد. از این رو، تلاش فراوانی کرد که دوران خدمت سربازی را در «گارد جاویدان» (تیپ مخصوص محافظ شاه) بگذراند، لیکن به علت اینکه قد او دو سانت از حد استاندارد کوتاهتر بود، پذیرفته نشد، اما روی شایستگی هایی که از خود نشان داد و براساس فامیلی با استوار دوم پیاده محمدعلی باباییان قمصری (که در حادثه کاخ مرمر به دست او به هلاکت رسید) به عنوان گارد وظیفه، نه پیمانی پذیرفته شد و از محافظان کاخ های سلطنتی قرار گرفت. او در این پست با اینکه با محل رفت و آمد شاه فاصله زیادی داشت، همیشه مترصد فرصتی بود تا بتواند نقشه و اندیشه خود را عملی سازد و از شاه انتقام بگیرد.

رضا شمس آبادی در تیرماه سال ۱۳۴۲ به نظام وظیفه رفت و تا فروردین ماه ۴۴ به انتظار فرصت نشست، لیکن نه فرصت آنگونه ای برای او پیش آمد و نه محیط وحشت و اختناق نظام به او رخصت دست زدن به حرکتی متهورانه و انقلابی میداد. در محیطی آکنده از رعب و وحشت و  خفقان به اعدام انقلابی شاه اندیشیدن، لرزه بر اندام عناصر مادی گرا و بی ریشه می افکند و آنان را از اینگونه اندیشه ها نیز بر حذر می داشت لیکن رضا شمس آبادی به نیروی دیگری، جز نیروی مادی، تکیه داشت. از ایمان قوی و استوار برخوردار بود. به خدا، اسلام، امام و امت می اندیشید و یاد خدا به او آرامش می داد

اعدام انقلابی حسنعلی منصور به دست محمد بخارایی در بهمن ۴۳ نیز برای رضا شمس آبادی الهام بهش و آموزنده بود. او از این حرکت، توانست الگو بگیرد.

اطلاعات 22 فروردین 1344
مادر شهید رضا شمس آبادی
مادر شهید رضا شمس آبادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *