کلام حضرت امام

iranemoaser.com

روزشمار انقلاب اسلامی

iranemoaser.com

مسئله فلسطین

iranemoaser.com

چاپ
شناسه خبر : 259
93/12/4 - 16:08 - 2015-2-23 16:08:17

بخشي از گفتگوي دكتر سيد حميد روحاني با حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين صدوقي امام جمعه فقيد يزد كه در 21 بهمن 1388 ضبط گرديده‌است.

فایل صوتی

 

متن:

پرسش: خواهش می‌کنم تاریخ و محل تولدتان را بفرمایید.
پاسخ: من متولد 25 مرداد 1328 هستم. در روستای عباس‌آباد قم به‌دنیا آمدم که ظاهراً الان با ساخت سد 15 خرداد، بخش زیادی از آن زیر آب رفته است. در آن زمان مرحوم حاج‌آقا در کنار کارهای حوزوی، مدیریت‌ها، تحصیل و تدریس به کار کشاورزی هم می‌پرداختند. در تابستانی که آنجا بودیم، من در آنجا متولد شدم.
پرسش: شما چندمین اولاد حاج‌آقا هستید؟
پاسخ: من هفتمین اولاد هستم.
پرسش: چند فرزند قبل از شما بود؟
پاسخ: شش دختر قبل از من بودند، من تنها پسر و آخرین فرزند هستم البته یک پسر هم پیش از من بوده که در شش سالگی در قم فوت کرد و من او را ندیدم. یکی از همشیره‌های بزرگمان هم در سال 56 یا 57 قبل از پیروزی انقلاب فوت کرد.
پرسش: تحصیلات کلاسیک را تا کجا ادامه دادید؟
پاسخ: ابتدایی را تا ششم بیشتر نخواندم، در یزد به حوزه رفتم، کمی ادبیات خواندم و پس از آن به قم رفتم و مدتی در مدرسه حقانی بودم. تحصیلاتم را تا سطح در قم ادامه دادم، چند سالی هم خارج خواندم تا اینکه بحث انقلاب پیش آمد و به‌گونه‌ای از حوزه جدا شدم؛ قبل از پیروزی انقلاب بخاطر شرکت در کارها و مسائل انقلاب و بعد از پیروزی هم که در مسیر کارهای اجرایی انقلاب قرار گرفتم.
پرسش: شما اشاره كرديد كه در قم متولد شديد، چه شد كه بعدا به يزد رفتيد؟
پاسخ: در سال 1330 مرحوم شهيد والدمان به خاطر فوت ابوالزوجه‌شان، مرحوم آقا ميرزا محمد كرمانشاهي كه پسر عموي ايشان هم بود و از روحانيون به نام يزد به شمار مي رفت به يزد آمدند. كم‌كم زمينه براي ماندن ايشان مهيا شد، با درخواست و اصرار مردم و روحانيون يزد و در نهايت با موافقت مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، ايشان در يزد ماندگار شدند. بخش عمده تحصيلات حاج آقا در قم بود، ایشان شاید سطح را در حد لمعه اینجا خواندند، بقیه را در قم گذراندند، از محضر اساتید بزرگوار استفاده کردند و حتی از درس مرحوم حاج شیخ هم توفیق بهره‌گیری داشتند. ایشان 5 یا 6 سال از درس مرحوم حاج شیخ موسس حوزه استفاده کردند.
پرسش: آیا دقیقاً به‌یاد می‌آورید که اساتید ایشان به‌جز مرحوم حاج شیخ و آقای بروجردی، چه کسانی بودند؟
پاسخ: مرحوم آقا سید تقی خوانساری، مرحوم آقای حجت، آنگونه که خودشان نام می‌بردند و مرحوم آقای صدرالدین صدر که ارتباط تزدیکی با هم داشتند. در سطوح عالیه اینها استاد آیت الله صدوقی بودند، اساتید ایشان را در سطح دقیقاً به‌یاد نمی‌آورم.
پرسش: یادتان می‌آید ایشان با چه کسانی مباحثه می‌کردند؟
پاسخ: نه، یادم نیست. در قم با طیف امام خیلی محشور بودند و می¬گفتند از اولین روزی که به قم رفتیم با حاج آقا روح‌الله ـ به تعبیر آیت‌الله صدوقی‌ ـ آشنا شدیم و این آشنایی به رفاقت انجامید و می‌فرمودند گاه‌گاهی ما شاید شبانه‌روز شبانه‌روز باهم بودیم.
پرسش: از خصوصیات به تعبیر خودتان حاج‌آقا روح‌الله چه می‌فرمودند؟
پاسخ: از خصوصیاتی که ایشان داشتند و گاه‌گاهی بیان می‌کردند تقید ایشان به غیبت نکردن و غیبت نشنیدن بود. حاج‌آقا می‌فرمودند اگر بعضی از همین صحبت‌های جلسات خصوصی طلبگی که از نظر ما غیبت نبود و صحبت عادی بود، پیش می‌آمد، ایشان بلافاصله نهی می‌کرد و می‌گفت این حرف‌ها را با هم نزنید.
بحث‌هایی هم با خود مرحوم امام داشتند، مثلا فرمودند در یک ماه رمضان ما حدیث طیر مشوی را با همه سندها، ضعف، قدرت و قوتش با مرحوم امام به بحث گذاشتیم. با مرحوم امام بحث اینگونه داشتند.
پرسش: جالب بود، حالا بحث را به کجا کشاندند؟
پاسخ: حاج آقا به خاطر حافظه قوی که داشتند معمولا هیچ یادداشتی نداشتند. حافظه ایشان هنوز هم که هنوز است ضرب‌المثل است. به یاد می آورم که در همان روزهای اولی که به مدرسه حقانی رفته بودم،اولین جلسه حفظ قرآن بود و دوستانم قبلا به من گفته بودند که من باید تقریبا دو برابر بقیه حفظ کنم. آن روز که درس خواندیم امتحان دادیم، معلم درس پرسید، دقیقا یادم نیست اما به من نمره 14 یا 16 داد. با خودم گفتم حالا 14 یا 16 هم نمره بدی نیست، اولین نمره من در حفظ قرآن است. داشتم در صحن مدرسه قدم می زدم که شهید قدوسی ـ خدا رحمتش کند ـ مرا صدا کرد و گفت بیا اینجا، به من گفت شما حفظ قرآنت اینگونه شده، مرا خیلی تشویق کرد و گفت شاید خیلی از طلبه‌هایی که اینجا هستند، من امیدي به ماندگاری آنها در اینجا نداشته باشم ولی بالاخره شما از یک خانواده علمی هستید، امید ما به شما زیاد است و خیلی درباره درس و بحث سفارش کردند. تا من آمدم یک کلمه حرف بزنم، به گمانش من قصد دارم عذری بخواهم که چرا حفظ نکردم، به من گفت که اگر شما صد یک حافظه پدرت را داشته باشی باید همه نمراتت 20 باشد. بعدا فرمودند که ما به درس رسائل ایشان می رفتیم، جمعیت هم از افراد با استعداد حوزه بودند.می گفتند آنچنان حافظه ایشان قوی و مسلط بود که وقتی به درس می نشست اگر کتاب را باز می کرد و متن درس را می خواند، برای ما مسلم بود که ایشان اصلا مطالعه نکرده است، من می گفتم اگر طلبه ها اشکال می کردند چه می شد گفتند هر که هم اشکال می کرد، حافظه و تسلط ایشان آنچنان بود که مشکلی پیش نمی آمد. حتی خود ایشان هم می گفت که من بعضی وقتها کفایه می گفتم، رسائل می گفتم، مکاسب می گفتم، لمعه هم می گفتم. بعضی وقتها یکی از اینها را دو تا می گفتم، شاید بعضی وقتها روزی پنج تا درس می دادم و به مطالعه زیادی هم نیاز نداشتم.حافظه ایشان، حافظه بسیار توانمندی بود.
پرسش: بفرمايید که شما مقدمات را از کدام نقطه شروع کردید؟ اساتید شما چه کسانی بودند؟
پاسخ: مقدمات را از نساب و در یزد شروع کردم. یک آقای روحانی، فاضل و بسیار مهذبی در یزد داریم که هنوز هم هستند و از محترمین یزد به شمار می رود به نام آقا شیخ حسن ابويی، ایشان اطلاعات بسیار زیادی دارند و در ادبیات بسیار قوی هستند.اطلاعات حدیثی زیادی دارند و در لغت و ادبیات به گونه ای بود که مرحوم حاج آقا ایشان را المنجد متحرک می نامیدند. الان هم خیلی ها مسائل مشکل و ادبیات را زنگ می زنند از ایشان می پرسند. من ادبیات و امثله و صرف میر را خدمت ایشان خواندم،بعد چند سالی در مدرسه حقانی بودم و از آنجا استفاده کردم.
پرسش: اساتید شما در مدرسه حقانی چه کسانی بودند؟
پاسخ: یکی از اساتید ما مرحوم آقای شیخ زاده بود که هم مدیریت آنجا را به عهده داشت و هم استاد ما بود، اقای مقتدایی سیوطی را به ما درس می دادند، آیت الله مقتدایی در برنامه های جنبی هم بودند.گلستان را آقای شبستری بزرگ درس می دادند، شبستری کوچک هم که الان امام جمعه هست، در آنجا درس داشتند. ازدرس اخلاق شهید قدوسی هم بهره می بردیم که خیلی در روحیه ما اثرگذار بود.
پرسش: چه سالی وارد حوزه علمیه قم شدید؟
پاسخ: گمان می کنم سال 44 یا 45 بود.
پرسش: کجا ساکن شدید؟ آیا در همان مدرسه حقانی بودید؟
پاسخ: من چند روزی بیشتر در مدرسه حقانی نبودم، در مدرسه خان حجره داشتم و در آنجا مستقر بودم. از مدرسه حقانی که بیرون آمدم، بیش از همه از محضر آیت‌الله شب زنده دار استفاده کردم. ایشان به دلیل اینکه از شاگردان مرحوم حاج آقا بود محبت خاصی هم نسبت به من داشت. با اینکه ایشان سطح بالایی داشت ولی به ما لطف می کرد. بخشی از حاشیه و معالم را نزد ایشان خواندم. حضرت آقای فشارکی هم بود اگر اشتباه نکنم که نزد ایشان هم درس خواندیم.بخش زیادی از لمعه را خدمت آقای شب زنده دار خواندم، مقدار زیادی از آن را هم، چند کتابی را هم خدمت آقای مرحوم حاج ابوالفضل تبریزی ـ خدا رحمتش کند ـ خواندم. مکاسب را خدمت آقای ستوده آموختم.مقدار زیادی از رسائل و مکاسب را نزد مرحوم آیت الله سید کاظم اخوان مرعشی به صورت خصوصی، با چند نفر از دوستان و در منزل ایشان خواندیم. خدا رحمتشان کند، ایشان حق زیادی به گردن ما دارد. بخشی از رسائل را هم تا آنجایی که به خاطر دارم به درس حضرت آیت‌الله سبحانی می رفتم و کفایه را عمدتا نزد مرحوم آیت الله العظمی آقای فاضل لنکرانی آموختم، آخرین دوره ای بود که ایشان سطح درس می داد. ما از شاگردان آنجا بودیم. دوران درس خارج من خیلی طولانی نبود.
پرسش: به درس چه کسانی می رفتید؟
پاسخ: فقه را نزد مرحوم آیت‌الله منتظری می رفتم و اصول را نزد آیت الله وحید آموختم که انشاء الله خدا به ایشان سلامتی بدهد. باید از دو نفر نام ببرم که در روحیه من بسیار تاثیر گذاشتند و برای من حالت تربیتی داشتند. سلوک رفتاری و اخلاقی آنها در من بسیار اثر داشت، آنها از دوستان سابق حاج آقا بودند، به این سبب راه من پیش آنها باز بود و مورد محبت خاص آنها قرار داشتم.یکی مرحوم آیت‌الله فکور احمد آبادی یزدی بود که با ما ارتباط نزدیک خانوادگی داشتند.منزل ما در اولین سال ازدواجمان در باغ شازده و روبه روی خانه ایشان بود.دیگری مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی بود که ارتباط نزدیکی با ما داشت. آغاز آشنایی ما از این قرار بود که ما یزدی‌ها در آن موقع جلسه‌ای داشتیم و ایشان به عنوان معلم اخلاق، یک ربع در آن جلسه صحبت می کردند، من با ایشان در آنجا آشنا شدم. یک خاطره ازآیت الله فکور دارم؛ در یک تابستان من با مرحوم حاج آقا و مرحوم آیت‌الله حائری که به ایشان هم ارادت زیادی داشتم، ایشان یک پارچه اخلاص بود...
پرسش: حاج آقا مرتضی...
پاسخ: بله،حاج آقا مرتضی، در خدمت ایشان بودیم، کسی دیگری را به یاد نمی آورم، یادم نمی آید که آقای روحی هم بود یا نبود.تابستان گرمی بود و در سرداب منزل آقای بهاءالدینی به سر می بردیم. ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر بود که دیدیم مرحوم آقای فکور وارد شد، و پیدا بود که همه راه و یا مقدار زیادی از راه را پیاده آمده چون آن موقع وسیله ارتباطی با ماشین نبود. منزل آقای فکور باغ شازده و منزل آقای آیت‌الله بهاءالدینی پایین چهارمردان بود، خیلی با هم فاصله داشتند، ایشان خودش را به آنجا رسانده بود، وقتی که نشست چون دعوت نبود پرسیدیم برای چه آمدید؟ من همشیره‌ای داشتم که از قم آمده بود ما را ببیند، ما در منزل نبودیم، منزل ما طبقه دوم خانه ای بود که اجاره کرده بودیم. همشیره به منزل صاحب خانه رفته بود ولی ایشان احساس تکلیف و وظیفه کرد و آمدند به ما خبر دادند که همشیره شما آمده، گفتم حالا ما می رفتیم. هنوز آن شرمندگی که در من به وجود آمد را به یاد می آورم. ایشان عرق ریزان آمد و حالا نمی دانم اگر موبایل توی جیبمان باشد، اگر چنین چیزی برای کسی پیش بیاید، این انگیزه را داریم که موبایل را در بیاوریم، زنگ بزنیم و خبر بدهیم. متاسفانه اخلاقیات دارد خیلی کمرنگ می شود.ما باید به بعد معنوی بیشتر توجه داشته باشیم. جلساتی که حاج آقا در قم با دوستان سابقشان داشتند به اصطلاح طلبه ها گعده بود ولی حالا که فکرش را می کنم همه اش اخلاق بود، مزاح و شوخی آنها، حد و حریم شرع را نگاه می داشتند و صفا و صمیمیت بینشان بسیار زیاد بود، ان شاءالله بتوانیم آن صفا و صمیمیت را حفظ کنیم. 
پرسش: شما از مرحوم بهاءالدینی و حاج آقا فکور اسم آوردید، خوب است که از خصوصیات، اخلاقیات، ویژگی ها و صفات برجسته آنها، تا آنجا که یادتان هست، سخن بگویید تا اقلا حقشان ادا بشود.
پاسخ: عمده خصوصیت آنها، حالت تواضعی بود که نسبت به هر کس و در هر زمان داشتند. با آنکه ما حکم بچه آنها را داشتیم ولی آنقدر محبت داشتند که من احساس می کردم پهلوی آقای بهاءالدینی نیستم، پهلوی آقای فکور نیستم بلکه در کنار پدرم نشسته‌ام. شاید این بدان جهت نبود که من پسر آقای صدوقی و رفیق و دوست صمیمی آقایان بودیم، هر کس دیگری هم که در کنار آنها می نشست همین احساس و همین حالت را داشت.
مثلا استخاره آقای فکور خیلی معروف بود، بعضی وقتها که توی اتاق ایشان نشسته بودم، یک نفر ده تا استخاره می گرفت ولی ایشان خم به ابرو نمی آورد. جلوی پای آنها بلند می شد و مراسم استقبال و بدرقه را انجام می داد. مرحوم آقای بهاءالدینی هم اینگونه بودند، من شبهای زیادی در خانه ایشان بودم، اکثرا شبها بیدار بود و ظاهر امر هم اهل قرآن و نماز خواندن به این شکل نبود، اکثرا ایشان را در حالت تفکر می دیدم. گاه گاهی بلند می شد و دو رکعت نماز می خواند. چند باری که در یزد پیش ایشان بودم یا با هم به روستا رفتیم، حالت هایی اینگونه داشتند و بعضی از مسائلی را که حالت غیب گونه داشت بیان می کردند که در آن زمان ما متوجه نمی شدیم.
ایشان داستانی را برای من نقل کردند و فرمودند که یکی از علمای بزرگ قم که حق بزرگی هم بر حوزه و تربیت شاگردان دارد، روزی از من سوال کرد که مرا اعلم می دانی يا حاج آقا روح‌الله را و من با توجه به جمیع جوانب حاج آقا روح‌الله را ترجیح دادم، من همان موقع متوجه شدم که ایشان از من دلگیر شد. گفتند این گذشت و ایشان همچنان از من دلگیر بود تا اینکه امام برگشت و انقلاب پیروز شد و امام پایش را گذاشت در مدرسه فیضیه، آن وقت ایشان از من راضی شد.ما اینها را به صورت عادی شنیدیم ولی وقتی آمدیم بیرون، توی کوچه فکر کردم این آقایی که ایشان می گفت، چندین سال قبل فوت کرده، یعنی قبل از اینکه انقلاب پیروز شود، ما آن موقع هنوز در قم بودیم. آن وقت ایشان خیلی عادی به گونه ای که من آن موقع هیچ توجه نکردم و به گمانم گفتند پهلوی هم نشسته بودند و ایشان گفتند من از شما راضی شدم و با تو مشکلی ندارم. از زمان فوت آن آقا با این حادثه 10 – 15 سال فاصله است.
پرسش: حالا آن آقا چه کسی بود؟
پاسخ: آقای داماد
پرسش: اگر از آقای بهاءالدینی و آقای فکور مطلبی دارید، بفرمایید تا این بحث را تمام کنیم.
پاسخ: برداشتی که آدم از زندگی اینها دارد به قول ما طلبه ها یدرک لا یوصف است، وصف کردنی نیست. اینکه چه بود؟ چگونه بودند؟ حالاتشان چگونه بود؟ واقیعت آن است که آنچه آدم می دید یک حالت معنوی، روحانی، اخلاص، بی تکلفی نسبت به هر کس و هر چیز و هزینه نکردن بیجا در زندگی بود. آقای فکور خیلی اخلاقی بود، ما رفته بودیم منزل ایشان، متوجه شدم می خواهد یک چیزی یا کادویی برای ما بیاورد، ما تازه ازدواج کرده بودیم، رفتیم آنجا، ایشان هم با مرحوم آقای ما آشنا و هم با پدر خانواده ما، مرحوم آیت‌الله خاتمی، صمیمی و تقریبا هم‌محلی بودند، آنوقت من دست خالی آمدم. گفتند یک روفرشی برایتان بیاورم خوب است، گفتیم همین کافیست آقا شما بیایید اینجا، ایشان چندین مرتبه آمد و عذر خواست ولی من متوجه بودم که ایشان هنوز مجوزی پیدا نکرده‌اند یا پولی که بتوانند آن موقع یک رو فرشی 100 تومان یا 200 تومانی بخرند. روفرشی 100 تومان بیشتر نبود. گفتند می خواهم یک روفرشی برایت بیاورم. من دقیقا این را درک می کردم که چون آن پولی که راحت بتوانند در این راه خرج بکنند به دستشان نرسیده است. اینها خیلی مهم بود. یا مثلا بی‌تکلفی آقای بهاء‌الدینی آنچنان بود که گاهی وقتی طلبه بودم ظهر می رفتم منزل ایشان نماز می خواندم.می گفت برای ناهار می مانی، می گفتم بله هستم، یك کبابی هم کنارشان بود می گفت کباب‌هایشان خوب نیست، شاید هم شکمبه و چیزهای دیگر چرخ کند ولی ما همین را داریم. می فرستاد یک سیخ کباب می آورند آنجا و در محضرش می خوردیم. 
خیلی از حالات و روحیات آنها برای ما که بچه طلبه بودیم قابل درک نبود. همین حالا اگر بودیم، درک اینها زمینه‌ای می خواست که ما نداشتیم ولی در عین حال آن چیزی را آدم برداشت می کند نمی تواند به راحتی باز گو کند. 

اضافه کردن دیدگاه جدید

نامه حضرت امام

iranemoaser.com

کتاب نهضت امام خمینی

iranemoaser.com

نقد کتاب

iranemoaser.com

گفتنی ها و دانستنی ها

گفتنی ها و دانستنی ها