|
آن يكي دباغ در بازار شد |
تا خَرَد آنچه ورا در كار شد |
|
ناگهان افتاد بيهوش و خميد |
چونكه در بازار عطاران رسيد |
|
... |
|
همچو مردار اوفتاد او بيخبر |
نيم روز اندر ميان ره گذر |
|
جمع آمد خلق بر وي آن زمان |
جملگان لاحول گو درمانكنان |
|
آن يكي كف بر دل او ميبراند |
و از گلاب آن ديگري بر وي فشاند |
|
او نميدانست كاندر مرتعه |
از گلاب آمد ورا اين واقعه |
|
... |
|
يك برادر داشت آن دباغ زَفت |
جُربُز و دانا بيامد زود تفت |
|
گفت من رنجش همي دانم ز چيست |
چون سبب داني دوا كردن جليست |
|
... |
|
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ |
توي بر توي، بوي آن سرگين سگ |
|
... |
|
هم از آن سرگين سگ داروي اوست |
كه بدان او را همي معتاد و خوست |
|
... |
|
رنج بيماري است ما را اين مقال |
نيست نيكو وعظتان ما را به فال |
|
گر بياغازيد نُصحي آشكار |
ما كنيم آن دم شما را سنگسار |
|
مـا بـه لــعـب و لـهــو فـربــه گـشـتـهايــم |
در نصيحت خويش را نسرشتهايم |
|
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ |
شورش معدهست ما را زين بلاغ |
|
رنج را صد تو و افزون ميكنيد |
عقل را دارو به افيون ميكنيد |
|
خلق را ميراند از وي آن جوان |
تا علاجش را نبينند آن كسان |
|
سر بگوشش برد همچون رازگو |
پس نهاد آن چيز بر بيني او |
|
كو به كف سرگين سگ ساييده بود |
داروي مغز پليد آن ديده بود |
|
چونكه بوي آن حدث را واكشيد |
مغز زشتش بوي ناخوش را سزيد |
|
ساعتي شد مرد جنبيدن گرفت |
خلق گفتند اين فسوني بود شگفت |
|
كين بخواند افسون به گوش او دميد |
مرده بود افسون به فريادش رسيد |
|
جنبش اهل فساد آن سو بود |
كه ز ناز و غمزه و ابرو بود |
|
هر كه را مشك نصيحت سود نيست |
لاجرم با بوي بد خو كردنيست |