|
منافقين اصلاحطلب،
نقد و بررسي دفاعيات عبدالله نوري
جستارهايي پيرامون ريشههاي فکري مدعيان اصلاحطلبي در سه دهه اخير
دكتر سيد حميد روحاني (1)
اشاره
نوشتهاي که پيش رو داريد، نقد و بررسي بخشي از دفاعيات شيخ عبدالله نوري است که در
آن برخي از ديدگاهها، رويکردها و انديشههاي امام(س) مورد تحريف قرار گرفته و به
زير سؤال رفته است.
اين نقد و بررسي در اواخر سال 1378 به رشته نگارش کشيده شد و آماده چاپ بود که حکم
دادگــاه ويژه روحانيت درباره شيخ عبدالله نوري صادر گرديد و نامبرده به زندان رفت.
در آن برهه که وي در زندان به سر ميبرد و امکان پاسخگـويي نداشت، انتشار اين مطالب
را ناروا و دور از اخلاق دانستم؛ از اين رو، بر آن شدم انتشار آن را به پس از آزادي
او از زندان موکول کنم تا راه دفاع بر وي باز باشد و عذر اينکه «دستم بسته بود، در
زندان بودم، راهي براي پاسخ گفتن نداشتم و ...» را دستاويزي براي گريز از پاسخ قرار
ندهد.
ديري نپاييد كه همدستان و آموزشدهندگان پشت پرده شيخ عبدالله، دست به كار شدند و
دفاعيات او را به صورت كتاب درآوردند؛ به توهم اينكه با انتشار آن ميتوانند خط و
راه امام را بيرهرو سازند و مانيفست سازش و كرنش و تسليمطلبي را به نمايش
بگذارند! اما چاپ آن نه تنها در ميان مردم ايران بازتابي نيافت، بلکه ميتوان گفت
اصولاً به دست فراموشي سپرده شد. لذا به نظر ميرسيد طرح دوباره آن مطالب سستپايه
و بيمايهاي که مردم آگـاه و رشديافته ايران به آن بها ندادند و اعتنا نکردند و آن
گفتهها را به عنوان سخنان ياوه به زبالهدان تاريخ افکندند، نه تنها درست نيست،
بلکه نبش قبر است! و در واقع زندهکردن بافتههاي کهنه، مرده و پسماندهاي است که
در ميان مردم ايران ارزش و اعتباري ندارد و راه به جايي نميبرد. از اين رو، پس از
آزادي وي از زندان از انتشار اين مجموعه خودداري كردم و بر آن شدم آن را براي
بررسيهاي بعدي در تاريخ نهضت امام خميني، در مجموعه كارهاي آينده بگذارم و از آن
در عرصه تاريخ براي روشنكردن حقايق و بازشناسي حق از باطل و سره از ناسره
بهــرهبرداري نمايم؛ بدينگونه از انتشار آن به طور کلي منصرف شدم. اما رويدادهاي
دو، سه سال اخير، به ويژه فتنههاي ننگبار پس از انتخابات دهم رياستجمهوري پرده
از روي يک سلسله توطئههاي ديرينه و نهادينهشده امامزدايي بـرداشت و اين نکته را
روشن ساخت که رخدادهاي پس از انتخابات يک جريان اتفاقي، ابتدايي و انفعالي نبوده
است و ريشهاي دستكم بيستساله داشته است و آنچه عناصري مانند شيخ عبدالله به نام
نقدي براي تمام فصول و دفاعيات مطرح کردهاند، و نيز آنچه زير عنوان خاطرات آقـاي
منتظري انتشار دادهاند و اصولاً به صحنهآوردن يک سلسله روزنامهها و نشريههاي
مرموز از سوي کساني که با نام «اصلاحطلب» بازيگــر صحنه شدند، نقشه و برنامهاي
عميقتر، ريشهايتـر و دامنهدارتر از دستيابي به قدرت و رسيدن به مقام و منصب و
جــريان باندبازي و جناحبندي داشته است.
امـروز ميتوان اين نکته را به درستي دريافت که اصولاً شعـــار «اصلاحطلبي» با
انگيزه پيشبرد توطئه امامزدايي و رويارويي با آرمانها و اهداف مقدس اسلامي امام،
مطــرح و دنبال شد؛ هـرچند چه بسا کساني که در اين جــرگه قــرار گرفتند هيچگــاه
ندانستند و درنيافتند که در جريان رويارويي با امام و خط امام قرار گرفتهاند و
بايد گفت که امروز دشمن، تفکرات سکولاريسم و ليبراليسم را به شکل قطرهاي بر
انديشههاي آنان تزريق ميکند و از جزء به کل ميرسد.
تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي ايران در دويست سال گذشته نشان ميدهد که شعار
«اصلاحطلبي» عموماً حــربهاي بود که مهرههاي وابسته به سازمان فراماسونري و
استکبار جهـاني در راه پيادهکردن نقشهها و نيرنگهاي اسارتبار و ضد مردمي از
آن بهرههاي فراوان گرفته و ملتهايي را به تباهي و روسياهي و ذلت و خــواري
کشانيدهاند. عسکرخان اروميها، ابوالحسنخــان ايلچيها، ميرزا ملکمخانها و
ميرزا حسينخان سپهسالارها و تقيزادهها و... از مهرهها و چهرههايي بودند که
زير پوشش «اصلاحطلبي» ايران را به جولانگاه بيگانگان و ميدان تاختوتاز غارتگران
بينالمللي درآوردند و استعمارگران را به جــان و مال و ناموس ملت ايران سلطه
بخشيدند.
چنانکه در درازاي تاريخ نيز نفاقپيشگان جاهطلب و زرپرستان از خدا بيخبر و
سودجويان رياکار و فرصتطلبان نابكار نيز، با شعار «اصلاحطلبي» به رويارويي با
دين خدا برميخــاستند و آتش اختلاف و فساد را در جامعه اسلامي شعلهور ميساختند.
قــرآن کريم درباره اين دسته از عناصر نفــاقپيشه و نيرنگباز ميگويد: «هرگــاه
به آنها گفته ميشود در زمين فساد مکنيد گويند ما اصلاحگرانيم. هشدار که آنها
تبهکاراناند، اما نميفهمند». (2)
بيترديد فتنههاي شوم و شرارتبار پس از انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري،
برآيند دستکم 20 سال نقشهها و برنامههايي بود که طبق سياست سياه استکبار
جهاني، صهيونيسم بينالمللي و سازمانهاي جاسوسي آنان، با به صحنهآوردن چهرهها
و مهرههاي به ظاهر انقلابي و خط امامي و با بهرهگيري از عناصر فريبخورده،
خودباخته، بيبصيرت و گمراه و سادهانديشان خودخواه دنبال شده بود.
شعارهاي ضد مردمي، ضد انقلابي و بيگانهپسند مانند «جمهوري ايراني»، «نه غزه، نه
لبنان»، حذف شعــار «مرگ بر اسراييل»، اعلام دوستي «با مردم اسراييل»! و
اعلاميهها و بيانيههاي بيگانهپسند و اختلافافکن که در درازاي حدود يک سال
گذشته مطرح شد، ميوه مسموم و فاسد درخت تلخ و شومي بود که زير نظر سازمانهاي سيا
و موساد و به دست نفاقپيشگـاني که به نام «اصلاحطلب» نان ميخورند غرس شد و رشد
کرد و به بار نشست. سمپاشيهاي روزنامههاي مرموز زنجيرهاي و جوسازيهاي عناصري
مانند حسين حاج فرج دباغ، سعيد حجــاريان، کديور، مهاجراني و... و نوچــههايي
مانند اکبر گنجي و شيخ عبدالله نوري و... در واقع يک نوع بسترسازي براي فتنههاي
پس از انتخابات بود.
با نگاهي به بخشي از به اصطلاح دفاعيات شيخ عبدالله نوري، ميبينيم آنچه را امروز
عوامل فتنه در ايران مطرح و دنبال ميکنند، او بسترسازي کرده و ساخته و پرداخته
نموده است. از انديشه به رسميتشناختن رژيم صهيونيستي، دفـاع از کنار آمدن با
استکبار جهاني و در رأس آن شيطان بزرگ، دفاع از بيراههپوييهاي ليبرالمآبانه
آقـاي منتظري، دفاع از گروهک «نهضت آزادي» و منافقين حقير و سرانجــام دفــاع از
انديشههاي ليبراليستي ضد خــط امام و... كه در دفاعيات شيخ عبدالله مطرح شده است
ميتوان دريافت توطئه امامزدايي، کودتاي رنگي و مخملي و فتنه براندازي که در پي
انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري به نمايش درآمد، از چه زماني و به دست چه عناصر و
مهرههايي پايهريزي و بسترسازي شده بود.
اكنون بر ملت ايران روشن شده است كه اين تنها شيخ عبدالله نيست که دانسته يا
ندانسته، آگاهانه يا ناخودآگاه در خدمت توطئه امامزدايي و انقلابزدايي قرار
ميگيرد و زير عنوان دفاعيات و... ايدهها و انديشههاي امريكايي- صهيونيستي و ضد
امامي و تسليمطلبانه را ترويج ميکند و راه را براي کودتاي رنگي و مخملي هموار
ميسازد؛ در اين توطئه شوم، مهرهها و چهرههايي بازيگر صحنه هستند که بايسته است
ماسکها از چهره آنان برداشته و سرشت زشت آنان براي نسل امروز و نسلهاي آينده
برملا گردد تا ريشه اين فتنهها و فتنهآفرينيها براي هميشه کنده و سوزانده شود.
اميد است به ياري خداوند اين رسالت مقدس را به درستي به پايان بريم و در پي نقد
ديدگاهها و نظريهپردازيهاي شيخ عبدالله، به بررسي عملکردهاي ديگر عوامل توطئه
نشينيم و جريان فتنههاي اخير را ريشهيابي نماييم.
در پايان يادآوري نكتههايي بايسته است:
1. در 21 شماره فصلنامه 15 خرداد، توانستيم بخشهايي از خاطرات منسوب به آقاي
منتظري را در دوراني كه او در قيد حيات بود مورد نقد و بررسي قرار دهيم و بسياري از
تحريفگريها و نارواگوييهاي آن را برملا سازيم با اميد به اينكه آن مرحوم به خود
آيد و دروغها و نادرستيهايي كه به نام خاطرات او ساختند و بافتند، دريابد و تا
دير نشده و فرصتها از دست نرفته به جبران برخيزد و آب رفته را به جوي بازآرد؛ ليكن
چه توان كرد كه شبكه مرموزي كه در بيت او و در اطراف او تار عنكبوتي تنيده بودند
هيچگاه رخصت ندادند نقد و بررسياي كه در فصلنامه 15 خرداد صورت گرفت از نظر او
بگذرد و او از محتواي آن آگاهي يابد و كتابي آكنده از دروغ، تحريف و تناقض به نام
او بر جاي ماند كه اعتبار او را در ميان نسل امروز و نسلهاي آينده به زير سؤال برد
و البته حساب و كتاب آن در دادگاه عدل الهي انجام خواهد شد و اميد است كه مورد رحمت
و غفران خداوند منان قرار بگيرد.
با درگذشت آقاي منتظري اكنون ديگر آن انگيزه شتابزا براي آوردن نقد خاطرات منسوب به
او در فصلنامه 15 خرداد از بين رفته است و ديگر لزومي نميبينيم كه نقد خاطرات
منسوب به او را در فصلنامه دنبال نماييم و اميدواريم بتوانيم آن نقد و بررسي را به
شكل كتابي مستقل به نام منتظري در دادگاه تاريخ - چنانكه قبلاً به خوانندگان
فرهيخته وعده دادهايم- منتشر كنيم.
2. آنچه در مورد شيخ عبدالله نوري در پي ميآيد، همه اشكالات و ايراداتي نيست كه بر
دفاعيات نامبرده وارد است بلكه تنها نقد بخشهايي محدود است كه ميتواند نقش او را
در توطئه امامزدايي و ايجاد جنگ نرم و به اصطلاح كودتاي مخملي به نمايش بگذارد و
چنانكه اشاره شد آنچه را او در دفاعيات خود و ديگر مناسبتها مطرح كرد بيمايهتر
از آن بود كه بتواند حتي ديد عناصر ضد انقلاب و بدانديش را به سوي خود بكشد و ارزش
نقد و بررسي نيز ندارد.
3. جاخوش كردن او در كنار مدعيان دفاع از خط امام و انقلاب اسلامي و حمايت
بيقيدوشرط عناصري كه خود را متولي دفاع از قدس و آرمانهاي فلسطين مينمايانند،
بازگوكننده حقايقي است كه نبايد و نشايد از كنار آن بيتفاوت گذشت؛ چنانكه سكوت
معنيدار متوليان و مدعيان خط و راه امام در برابر خيانتهايي كه در خاطرات منسوب
به آقاي منتظري نسبت به امام امت صورت گرفت نشاندهنده مظلوميت امام و نمكنشناسي
كساني است كه نان امام را خوردند و آش دشمنان امام را همزدند. اكنون براي مصالح
اسلام و انقلاب اسلامي بايد آن را گذاشت و گذشت و دم فرو بست.
* * *
خط امام و انقلابينمايي فرصتطلبان
و اذا قيل لهم لا تفسدوا فيالارض قالو انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون و لكن
لايشعرون (3)
... چرا اينقدر ما عقبافتاده هستيم؟ چرا ما بايد به واسطه اغراض نفسانيه اينقدر
خودمان را ببازيم؟ چرا بايد وقتي كه دنيا به تزلزل درآمده است، براي اين بياعتنايي
ايران به كاخ سفيد و سياه چرا ما بايد توجيه كنيم مسائل آنها را؟ چرا ما بايد
اينقدر غربزده باشيم يا شيطانزده؟... در اين زمان كه بايد فرياد بزنند بر سر
امريكا فرياد ميزنند سر مسئولين ما!... شماها چرا بايد تحت تأثير تبليغات خارجي
واقع بشويد يا تحت تأثير نفسانيات خودتان؟... چرا ميخواهيد بين سران كشور تفرقه
ايجاد كنيد؟ چرا ميخواهيد دودستگي ايجاد كنيد؟ چه شده است شما را؟ كجا داريد
ميرويد؟ أين تذهبون؟... شما انصاف دهيد در يك همچو وقتي، وقت يك همچو اموري است!!
وقت يك همچو تأييدي است از كاخ سفيد؟!... امام خميني(س)، 29/8/1365 (4)
... بر اثر حادثه اي، عقده و کينه اي پيدا ميکند و در مقابل نظام ميايستد؛ در
مقابل سخن حق ميايستد؛ در مقابل امام و راه امام ميايستد... اين يک آدم
فريبخورده است؛ اين يک آدم قابل ترحم است! دشمن اصلي آن کسي است که پشت سر اين
قرار ميگيرد، اما خودش را نشان نميدهد... غم بزرگ اين است که بعضي عناصري که هيچ
سودي در سلطه امريکا بر اين کشور ندارند، از روي غفلت و اشتباه و ضعفها و عقدهها،
براي سلطه امريکا بر اين کشور تلاش ميکنند... مقام معظم رهبري حضرتآيتالله
خامنهاي (مدظله العالي) (5)
به ياد داريم در نخستين سالهاي پيروزي انقلاب اسلامي كه فرصتطلبان براي نزديك شدن
به بيت امام و خط امامينماياندن خود سر از پا نميشناختند و عناوين «يار ديرينه
امام»، «پيرو خط امام»، «شاگرد امام» و «نماينده امام» را با خود يدك ميكشيدند،
پيوسته اين پرسش ذهنمان را به خود مشغول ميكرد كه اينها تا كجا با امام همراهاند
و وفاداري آنان به امام تا چه پايهاي است؟ اگر اينها با دم زدن از امام و
انقلابينمايي به جا و جاهي دست نيابند و يا براي مدت كوتاهي از پست و مقام كنار
گذاشته شوند، چه واكنشي از خود نشان خواهند داد و چه موضعي در برابر امام خواهند
گرفت؟
آيا آن روز نيز از امام دم ميزنند و به نام و ياد امام ميبالند يا اينكه هواداري
و وفاداري آنان نسبت به امام تا روزي است كه آز و نياز نفساني آنان اقتضا ميكند؛ و
اگر روزي مقام و موقعيت خود را در كنار امام نبينند، نه تنها ديگر امام را
نميشناسند، بلكه به انقلاب نيز پشت خواهند كرد و هر كدام طبق فراخور فكر و جربزه و
جرئت خويش به صف ديگران خواهند پيوست و در كنار ديگران خواهند ايستاد؟! برخي در صف
تحجرگرايان، جمعي در كنار دگرانديشان، شماري همنوا با بهاصطلاح تركشخوردگان و
منافقان، گروهي همصدا با روشنفكرمآبان و بيگانهزدگان و... به امام از پشت خنجر
خواهند زد! آزمونهاي گوناگون سه دهه گذشته نشان داد كه در ميان مقامات و مسئولان و
كساني كه داعيه پيروي از خط امام را داشتند، كمتر كسي بود كه نسبت به او وفادار و
به رهنمودهاي او تعبد داشته باشد.
همچنانكه برادر فقيد حجتالاسلام والمسلمين حاج سيد احمد خميني(ره) اعلام كرد امام
در ميان اصحاب و اعوان و ياران و اطرافيان خود «تنها» بود و برخي از آنهايي كه به
ظاهر با امام بودند، ياران ناياري بودند كه به طمع مقام و يا از بيم تودههاي
دلباخته به امام، ناگزير شدند كه به پيروي از او تظاهر كنند و خود را خط امامي
بنمايانند؛ و با وجود اين هر كدام از آنان بر آن بودند كه ديدگاهها، برداشتها و
اميال و اغراض خود را بر امام تحميل كنند و به دست او به آز و نياز نفساني خود
برسند و آن گاه كه در مييافتند امام نفوذناپذير است و طبق هوا و هوس و ديد و دأب
اين و آن حركت نميكند سخت به خود ميپيچيدند و رنج ميكشيدند و تا روزي كه امام
ديده از جهان فرو بست از نقزني و خردهگيري نسبت به او دست نكشيدند و او را مورد
شماتت و اهانت قرار دادند. برخي امام را به جرم مطرح كردن اسلام ناب محمدي و اسلام
امريكايي، مسئله سرمايهداري و سرمايهداران و جنگ فقر و غنا در اسلام، فتواي جواز
بازي با شطرنج و رخصت دادن به زنان جهت شركت در انتخابات و ديگر فعاليتهاي اجتماعي
و سياسي مورد نكوهش قرار ميدادند؛ برخي ديگر از ديدگاه او پيرامون ولايت فقيه، يا
اختيارات رهبر و يا حكم اعدام سلمان رشدي، اجراي حكم خدا در مورد منافقان، برخورد
با باند مهدي هاشمي و شبكه جاسوسي حاكم در بيت آقاي منتظري، پشتيباني از مردم
فلسطين و ديگر آزاديخواهان مظلوم جهان، پافشاري در راه صدور انقلاب، ايستادگي و
انعطافناپذيري در جنگ تحميلي و مبارزه آشتيناپذير او با شيطان بزرگ، نگران و
ناراحت بودند و به او خرده ميگرفتند؛ دستهاي از رويارويي او با تحجرگرايان،
ولايتيها و «آخوندهاي دين به دنيافروش» خشمگين ميشدند و به انتقاد برميخاستند؛
گروهي امام را به علت اينكه باند نهضت آزادي را خائن به كشور، ملت و انقلاب
ميدانست نكوهش ميكردند و گروه ديگر از اينكه نسبت به انجمن حجتيه ذهنيت داشت و
خواهان كوتاه كردن دست آنان از همه شئون سياسي و اجرايي كشور بود، آشفته بودند و
اعتراض داشتند و بدين گونه ديگر انتظارها و خواستهها.
در خور توجه اينكه بيشتر اين چهرهها و گروههاي معترض به امام، آن گاه كه در ميان
مردم قرار ميگرفتند و به سخنراني، مصاحبه و خطبه و خطابه برميخاستند، خود را خط
امامي مينماياندند و اگر ساعتها در برجستگي و آراستگي خط امام سخن ميگفتند
پروايي نداشتند زيرا دريافته بودند كه بدون دم زدن از امام و راه او در ميان ملت
قهرمانپرور و فداكار ايران نتوان جاي پايي و پايگاهي به دست آورد و خود را مردمي
وانمود كرد!
آنان بر اين باور بودند كه براي هميشه ميتوانند با ماسك خط امامي حركت كنند و چهره
اصلي خود را در كارپيچ «يار ديرينه امام»، «ياور امام»، «دانشجوي پيرو خط امام»،
«نماينده امام» و... پنهان كنند و به بيراههپويي، كارشكني، آزمندي و مقامپرستي
ادامه دهند و به اصطلاح معروف نان انقلاب را بخورند و آش ديگران را هم بزنند؛ غافل
از اينكه خداوند در كمين آسمندان و آزمندان است: «ان ربك لبالمرصاد» (6) و
فريبكاران و فرصتطلبان را رسوا خواهد كرد. قرآن با صداي رسا اعلام ميكند: آيا
مردم پنداشتهاند به (صرف) اينكه بگويند ايمان آورديم رها شوند و مورد آزمون قرار
نگيرند؟ ما كساني را كه پيش از آنان بودند امتحان كرديم (و آنان را نيز امتحان
ميكنيم) تا خداوند كساني را كه راست گفتند مشخص كند و دروغگويان را نيز
بشناساند. (7)
ما شما را ميآزماييم تا مجاهدان و صابران شما را معلوم داريم و خبرهايتان را
آزمايش كنيم. (8)
از اين رو، ديديم كه ديري نپاييد برخي از چهرههايي كه با ماسك خط امامي بازيگر
صحنه سياست شده بودند يكي پس از ديگري سرشت اصلي خويش را به نمايش گذاشتند و در راه
مطامع نفساني و منافع شخصي و يا از روي سادهلوحي و فريبخوردگي روياروي امام
ايستادند و برخي از آنان حتي در راه انقلابزدايي از هيچ خيانتي پروا نكردند.
صادق قطبزاده و بنيصدر به حركت براندازي روي آوردند و در راه از ميان بردن امام و
انقلاب اسلامي به توطئه نشستند. منافقين كه روزگاري در اعلاميه خود از امام به
عنوان «پدر»! ياد ميكردند، كمر به نابودي امام و انقلاب بستند و در اين راه حمام
خون به راه انداختند. «بلعم باعورا»ي دوران انقلاب آن گاه كه دست خود را از پست و
مقام كوتاه ديد و دريافت كه در نظام جمهوري اسلامي، به اصطلاح معروف «محلي از اعراب
ندارد» به رژيم ضد اسلامي بعث عراق پناه برد و ريزخوار سفره شراب صدام شد و از
راديو بغداد زشتترين، سخيفترين و بيشرمانهترين ناسزاها را نثار امام كرد.
«فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث» (9)
از سلاله ميرزا ملكمخان نيز عناصري كه در دوران مبارزه و انقلاب در «انجمن حجتيه»
درس مبارزه با بهاييگري را از بر ميكردند و از الفباي نهضت و انقلاب بيخبر بودند
و در راه انقلاب حتي يك سيلي نخوردند و يك روز نيز به زندان نرفتند، در پي پيروزي
انقلاب اسلامي آن گاه كه بوي قدرت به مشام آنان رسيد، با صد و هشتاد درجه چرخش به
سياست و در واقع به رياست روي آوردند و سالياني با عنوان «شاگرد مكتب شهيد مطهري»
نان خوردند و كوشيدند از اين عنوان در راه دستيابي به قدرت بهرهبرداري كنند؛ آن
گاه كه از اين ترفند طرفي برنبستند و مقام و منصبي به آنان داده نشد، به مصداق «كل
شيء يرجع الي اصله» سرشت اصلي خود را كه ريشه در «انجمن حجتيه» داشت آشكار كردند و
با ادعاي اينكه دين آمده تا آخرت انسانها را آباد كند و به دنياي مردم كاري ندارد،
به احياي تز استعماري، كهنه و زنگزده «جدايي دين از سياست» برخاستند و در راه
انتقام از امام و نظام جمهوري اسلامي به طرح مسائل تفرقهافكنانه دست زدند و
كوشيدند ديوار سياه رضاخاني ميان دانشگاه و حوزه را كه به دست امام فروپاشيده بود،
بار ديگر پيريزي كنند.
مهندس مهدي بازرگان كه در رژيم شاه، حسرت به دل كرسي پارلمان مانده بود، به يمن
عنايت امام و فداكاريها و ايثارگريهاي ملت انقلابي ايران بر كرسي صدارت كه هرگز
خواب آن را نيز نميديد، تكيه زد و به عنوان اولين نخستوزير نظام جمهوري اسلامي
ايران، زمام كشور را به دست گرفت ليكن ديري نپاييد كه رودرروي امام و انقلاب
ايستاد؛ رهنمودهاي حكيمانه امام را «شاهفرماني»! خواند و ملت انقلابي و نهادهاي
انقلاب را مورد تاختوتاز قرار داد؛ خواهان جمع شدن كميتهها شد و بهرغم نفرت
فزاينده ملت ايران از شيطان بزرگ در راه ايجاد ارتباط با آن ابرجنايتكار كوشيد؛
همراه با ابراهيم يزدي در سفر به الجزاير با برژينسكي به گفتوگوي محرمانه نشست؛ به
انقلاب و ارزشهاي انقلابي پشت كرد و زيانهاي جبرانناپذيري به بار آورد.
آقاي منتظري نيز آنگاه كه به عنوان قائممقام رهبري منصوب شد، خود را در مقام و
موقعيتي پنداشت كه انگار رهبر اصلي و واقعي كشور است و نه تنها مسئولان نظام جمهوري
اسلامي و حتي مقامات قضايي بايد فرمانبر اوامر و نواهي او باشند، بلكه انتظار داشت
امام نيز آنچه را كه او ميگويد و مينويسد چشم و گوشبسته بپذيرد و به كار بندد.
از آنجا كه جريان نفاق و باند ترور و آدمكش و عناصر خودسر و كجانديش كه در بيت او
حاكم بودند به گوش او خوانده و به او باورانده بودند كه نظام جمهوري اسلامي جز او
كسي ندارد و او هر چه بگويد مقامات كشور ناگزيرند بپذيرند، به خود رخصت ميداد كه
بيپروا به هر مقامي كه بر خلاف ديد و افكار او عمل كرد بتازد و به آنان نامههاي
سرگشاده و آكنده از ناسزا بنويسد و امام را به زير سؤال ببرد و زبان گوياي منافقان
شود و...
اينان و برخي ديگر، از كساني بودند كه نتوانستند به راه انقلاب ادامه دهند؛ نيمه
راه بريدند و از بوته آزمايش «همراهي با امام» و «پيروي از او» سربلند بيرون
نيامدند و ناخالصيهايي را كه در درون داشتند در روز آزمون آشكار كردند؛ عناصر
بينام و نامدار ديگري نيز از مدعيان «پيرو خط امام و همراه امام» در گوشه و كنار
بودند كه چون در نظام جمهوري اسلامي منصب و مقامي بر آنان ارزاني نشد و از نان و
نواي قدرت بهرهمند نشدند، به امام و انقلاب پشت كردند و كژراهه گزيدند و در جهت
تخريب راه امام از هيچ تلاشي پروا نكردند. امروز نيز ميبينيم برخي از عناصر به
اصطلاح انقلابي و مدعيان «پيرو خط امام» و... آن گاه كه دست خود را از قدرت و
موقعيت و مقام و منصب كوتاه ميبينند، چگونه به تخريب و توطئه بر ضد امام، نظام و
انقلاب برميخيزند و آتش نفاق و اختلاف را شعلهور ميسازند و هزاران نغمه، نقشه و
دستاويز براي به زير سؤال بردن امام ساز ميكنند و يكباره «اصلاحطلب» و
«آزاديخواه» ميشوند و به ياد حقوق تودههاي محروم و مردم مستضعف ميافتند و براي
آزادي، اشك تمساح ميريزند! گويي ميراث حكومت جمهوري اسلامي و نظريه ولايت فقيه فقط
در دوره حيات امام معتبر بوده و بعد از او بايد چنين نظريهاي بهنام آزادي از صحنه
روزگار محو شود.
شيخ عبدالله نوري در مسير
كجراهه
شيخ عبدالله نوري نيز تا آن روزي كه نماينده مجلس، وزير كشور و... بود هيچگاه از
«...بازگرداندن اقتدار واقعي و ارتقاي مشروعيت حاكميت سياسي، ارايه تصويري رحماني و
عقلاني از اسلام و جذب قشرهاي وسيع ملت...»! (10) سخن بر زبان نميراند و «نگاه
ناقدانه و مصلحانه بر دوام و ثبات نظام ديني مردمسالار...» نداشت، بلكه در آن روز
از ديدگاه او اين «اقتدار» و «ارتقا» و «تصوير رحماني و عقلاني از اسلام» كاملاً
حاصل و حاكم بود! اما از آن روز كه دريافت دوران عمر سياسي او به پايان رسيده و
عنقريب از رياست و صدارت محروم خواهد شد يكباره خوابنما شد و به ياد آورد كه «...
بسياري از هدفها و ارزشهاي انقلاب به چنگال قدرت غير مهذبها گرفتار آمده
است...»! و بر آن شد «... از گوشههايي از مظلوميت اسلام و انقلاب پرده برگيرد...»!
چنانكه طلحه و زبير نيز از آن روزي كه دريافتند آنان را در حكومت علي(ع) جايي و
مقامي نيست، بر آن شدند كه «از خون به ناحق ريخته عثمان» دفاع كنند. مسلماً اگر
حضرت، آن دو تشنه قدرت و اسير شهوت را در حكومت شريك كرده بود، اصولاً به يادشان
نميآمد كه شخصي به نام عثمان كشته شده است تا به خون او بينديشند كه به حق و يا به
ناحق ريخته شده است.
كيست كه نداند اگر افرادي مانند شيخ عبدالله نوري تاريخ مصرف خود را در قدرت تمام
شده نميديدند و از ناحيه مردم و نمايندگان مردم از مقام وزارت كنار زده نميشدند و
پست و قدرت و موقعيت از آنها سلب نميگرديد، نه ژست اصلاحطلبي به خود ميگرفتند و
نه در صف غربباوران ميايستادند و نه گوشههايي از بافتهها و ساختههاي يكصدساله
شبهروشنفكران فراماسون و غربگرا را به نام «دفاعيات» به نمايش ميگذاشتند.
با نگاهي كوتاه و گذرا به مطالب روزنامه خرداد اين واقعيت به درستي خود را نشان
ميدهد كه انگيزه انتقامجويي، در انتشار آن نقشي اساسي داشته و شيخ عبدالله نوري
بر آن بوده است تا با آن دسته از مسئولان و مقامات حاكم كه در بركنار كردن او از
وزارت كشور نقش داشتهاند تسويهحساب كند.
من نميدانم آنچه را كه به عنوان دفاعيات شيخ عبدالله نوري مطرح شده تا چه حد از
قلم و انديشه او تراوش كرده است و تا چه حجمي را ديگران براي او ديكته كردهاند
ليكن جاي ترديد نيست كه نه تنها يك نفر روحاني بلكه يك انسان آزادهاي كه به سرنوشت
كشور و ملت خود بينديشد، هرگز از عناوين «آزادي»، «اصلاح»، «انسان»، «مردم» و
«حقوق شهروندان» و ديگر واژههاي مقدس در راه تسويهحسابهاي شخصي، جناحي و
رويارويي با رقيبان در جنگ قدرت بهرهبرداري نميكند و به سبك و سياق
روزنامهنويسان حرفهاي و جنجالآفرين كه از راه هوچيبازي، اختلافافكني و
تشنجآفريني نان ميخورند، به دفاع از خود برنميخيزد.
دفاع از ايده و انديشه را با پشت هماندازي، سفسطهبازي، دروغپردازي و غوغاسالاري،
تفاوت از زمين تا آسمان است و هيچگاه با تكرار گفتار و نوشتار باندها و گروهكهايي
كه ساليان درازيست مطرود جامعه انقلابي ـ اسلامي ايران هستند، نميتوان خود را
«اصلاحطلب» وانمود كرد و باد به غبغب انداخت كه «گوهر رهيافت من در اين دفاعيه
اصلاحطلبي است...»! (11)
آنچه در اين دفاعيات آمده تفسير تاريخي كينه دشمنان ملت ايران در دويست سال گذشته
تا به امروز است:
1. تكرار گفتار و نوشتار منورالفكرها و روشنفكرمآبهايي كه از كارشناسان غربي و
متفكران صليبي ـ صهيونيستي تغذيه فكري شدند و آنچه را استاد در پشت پرده به آنان
آموخته بود در درازاي دو سده گذشته طوطيوار گفتند و امروز نيز دنبالهروهاي آنان
همان بافتهها و ساختهها را در كارپيچ يك سلسله اصطلاحات و عناوين فريبنده به نام
«انديشههاي نو» مطرح ميكنند و به خورد سادهانديشان ناآگاه و از همهجا بيخبر
ميدهند.
2. تكرار انديشههاي سازشكارانه برخي گروهكهاي سياسي و ليبراليستي در ايران كه
دنبالهرو سياست امريكا هستند و بر اين باورند كه بدون همراهي امريكا نميتوان زنده
ماند و نفس كشيد.
3. به كارگيري برخي شعارهاي پرزرق و برق و فريبنده مانند «اصلاحطلبي»،
«آزاديخواهي»، «قانونمداري»، «مردمسالاري» و... كه هميشه ابزار دست قدرتطلبان
مخالف (اپوزيسيون) در دوران ضعف و ناتواني آنان ميباشد كه آن را به عنوان حربه
برندهاي بر ضد رقيبان حاكم و توانمند مورد بهرهبرداري قرار ميدهند، اما آن گاه
كه به قدرت ميرسند آن را به كلي كنار ميگذارند و از آن هيچگاه ياد نميكنند.
4. تبديل برخي از كاستيها و نارساييهاي اجتنابناپذير به بحرانهاي لاينحل نظام
جمهوري اسلامي؛ آنان كه تنها به قدرت ميانديشند تا روزي كه دستشان به مقام و منصب
ميرسد از كنار اينگونه نارساييها و بزرگتر از آن، به آساني ميگذرند و يا به
توجيه آن مينشينند كه «اينگونه مشكلات در همه دنيا وجود دارد و حل آن هم به زمان
نياز دارد و...» ليكن آنگاه كه از قدرت و رياست كنار گذاشته شدند از آن كاستيها و
مشكلات به عنوان حربهاي عليه نظام بهره ميگيرند.
5. بزرگ كردن برخي از كارهاي غير قابل دفاع برخي از مسئولان و دستاندركاران كشور
كه چون طعمه چرب و نرمي در دست غرضورزان و بدانديشان براي به زير سؤال بردن نظام و
حتي انقلاب اسلامي ميباشد.
آنچه امثال شيخ عبدالله نوري ميگفتند نكات تازهاي در بر نداشت و تكرار مكرراتي
بود كه بارها از سوي عناصر مختلف با ديدگاهها و انگيزههاي گوناگون مطرح شده و
خواهد شد و ميتوان گفت شيخ عبدالله نوري كه در دفاعياتش درباره اين محورها آن گونه
داد سخن داده، هيچگاه به آن باورمند نبوده و آن را جدي نگرفته است؛ چراكه اگر به
راستي شيخ عبدالله آنچه را كه در اين دفاعيات آورده باور داشت و مسئوليتي احساس
ميكرد، بايد در دوراني كه بر كرسي رياست، وكالت و وزارت نشسته بود دستكم يكبار
زبان بر چنين مسائلي ميگشود و يا روي برخي از آنها انگشت ميگذاشت و چنين مسائلي
را مطرح ميكرد. شيخ عبدالله نوري و امثال او اگر انديشه «اصلاحطلبي» در سرداشتند
چگونه در دوران رياست خود هيچگاه «نگاه ناقدانه و مصلحانه» به اوضاع كشور
نينداختند و خواهان «نقد مصلحانه» از طرف اهل نقد و نظر بر عملكردشان نشدند؟! چرا
آن گاه كه دست آنان از قدرت، رياست و صدارت كوتاه شد و دريافتند كه در نظام جمهوري
اسلامي ديگر براي آنها زمينه رسيدن به مقام و منصب نيست مانند همه عناصر ورشكسته
شعار «اصلاحطلبي» سردادند.
بيترديد طرح شعارهاي«اصلاحطلبي»، «آزاديخواهي»، «قانونمداري» و «مردمسالاري»
از طرف شيخ عبدالله نوري و امثال او، استفاده ابزاري از اين شعارها در راه
انتقامگيري از كساني است كه او را از رياست و صدارت پايين كشيدند و دست او را از
مقام و منصب كوتاه كردند. دفاعيات او در آن روز و بيانيههاي پارهاي از عناصر
شكستخورده امروز، در واقع بهرهبرداري از اصول و ارزشها و شعارهايي براي رويارويي
با رقيبان در جنگ قدرت ميباشد. از اين رو، پاسخگويي به آنچه در اين دفاعيات و
بيانيهها آمده كه بسياري از آنها جنبه ماجراجويي و انتقامجويي دارد، كاري ناروا و
بيهوده است. اما چون در اين گونه دفاعيات و بيانيهها يك سلسله تحريفگريها و
خلافگوييها مطرح شده است كه خواه از روي لجاجت و انتقامجويي به آن دست زده
باشند و خواه با انگيزه ديگري باشد، نميتوان از كنار آن بيتفاوت گذشت و پيامدهاي
ناروا و مخدوشكننده آن را در تاريخ ناديده گرفت؛ به ويژه اينكه ميبينيم بخش
عمدهاي از اين دفاعيات در راه به زير سؤال بردن امام و اهداف و آرمانهاي انقلاب
اسلامي ميباشد كه مقابله با آن بر هر مسلمان آزاده و آزادانديش لازم است. و من در
اينجا به آن بخش از آوردههاي شيخ عبدالله نوري كه جنبه مقابله با امام و آرمانهاي
انقلاب اسلامي دارد، پاسخ خواهم داد و واقعيتها را براي آگاهي نسل امروز و نسلهاي
آينده روشن خواهم كرد.
1. ترديد در نامه 6 /1/ 1368 امام به آقاي منتظري
با اينكه شيخ عبدالله نوري پيش از پرداختن به نامه يادشده خلافگوييهاي ديگري
درباره امام و آرمانهاي ايشان دارند از جهت اهميت اين نامه و پيامدهاي آن ناگزيرم
آن را بر ديگر مسائل مقدم دارم. نخست به اظهارات نامبرده در اين مورد گذر ميكنيم:
... يكي از موارد اتهامي در متن كيفرخواست، اتهام «ترويج سياسي آيتالله منتظري»
است و چون هيچ ماده قانوني براي جرم تلقيكردن آن در دست نداشته به نامه 6 فروردين
1368 منسوب به حضرت امام استناد كردهاند ... (12)
معالاسف نزديك به ده سال بعد ناگهان نامه ترديدآميز 6 فروردين 1368 منتشر شد كه در
حيات حضرت امام بر فرض صحت محتواي آن كمتر از 48 ساعت با انتشار نامه 8/1/1368 خود
به خود منسوخ و از حيّز استناد و اعتبار ساقط ميشود!!
بديهي است كه عقلا، انديشمندان و امامشناسان در عبارات نامه 6 فروردين ترديد كنند
و بپرسند چگونه امام در نامه 6 فروردين 68 به آقاي منتظري ميگويد: من شما را فاسق
و فاجر و عامل يا تحت تأثير منافقين ميدانم اما دو روز بعد در نامهاي كه از صدا و
سيما خوانده شد، ميگويند من به شما شديداً علاقهمندم... آيا امكان دارد امامي كه
در طول 60 سال حيات سياسي و فعاليتهاي مبارزاتياش از يك مشي روشن و متين برخوردار
بود... و همواره ظاهر و باطن كلام و اعتقاد و زبانش يكسان بود به ناگاه در كمتر از
دو روز دو موضع صددرصد متضاد و متعارض اتخاذ كند؟! حيرتآور است كه در راستاي
استفاده ابزاري از امام نامه 8 فروردين معظمله را كه رسمي بوده، و در زمان حيات
امام منتشر شد و در صحيفه نور موجود است، معتبر نميدانند اما نامه ترديدآميزي كه
اصل صدور آن قطعي است ولي متن آن سالها بعد از ارتحال امام منتشر شد و... را سند
قرار دادهاند. نامهاي كه با سيره عملي، فقهي و مناسبات امام عظيمالشأن با
آيتالله منتظري در تباين است ... (13)
در اين اظهارات شيخ عبدالله نوري، چند نكته جلب نظر ميكند:
نخست اينكه شيخ عبدالله نوري در اين ادعانامه خود، به امام نسبتي داده كه در نامه 6
فروردين ايشان هرگز نيامده است؛ او ادعا كرده است كه امام در نامه خود به آقاي
منتظري آورده است: «من شما را فاسق و فاجر و عامل يا تحت تأثير منافقين ميدانم»!!
براي روشن شدن اين واقعيت كه نامبرده به امام به دروغ نسبتي داده و به تحريف نامه
امام دست زده است، متن نامه 6/1/68 را عيناً درپي ميآوريم:
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاي منتظري
با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمهاي برايتان مينويسم تا مردم روزي در جريان
امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشتهايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم
ميدانم؛ خدا را در نظر ميگيرم و مسائلي را گوشزد ميكنم. از آنجا كه روشن شده است
كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست
ليبرالها و از كانال آنها به منافقين ميسپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده
نظام را از دست دادهايد. شما در اكثر نامهها و صحبتها و موضعگيريهايتان نشان
داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدري مطالبي كه
ميگفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايدهاي براي جواب به آنها نميديدم. مثلاً
در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و
انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف
رساندند و ميبينيد كه چه خدمت ارزندهاي به استكبار كردهايد. در مسئله مهدي هاشمي
قاتل، شما او را از همه متدينين متدينتر ميدانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده
بود كه او قاتل است مرتب پيغام ميداديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي
هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل
من نميباشيد و به طلابي كه پول براي شما ميآورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده
و يا در تهران به جماران مراجعه كنند. بحمدالله از اين پس شما مسئله مالي هم
نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود ميدانيد -كه مسلماً منافقين صلاح
نميدانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي ميشويد كه آخرتتان را خرابتر ميكند- با
دلي شكسته و سينهاي گداخته از آتش بيمهريها با اتكا به خداوند متعال به شما كه
حاصل عمر من بوديد چند نصيحت ميكنم؛ ديگر خود دانيد:
1. سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه
مهدي هاشمي و ليبرالها نريزد.
2. از آنجا كه سادهلوح هستيد و سريعاً تحريك ميشويد در هيچ كار سياسي دخالت
نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.
3. ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را
به راديوهاي بيگانه دهند.
4. نامهها و سخنرانيهاي منافقين كه به وسيله شما از رسانههاي گروهي به مردم
ميرسيد، ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام
امام زمان - روحي له الفدا - و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه
در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.
والله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را سادهلوح
ميدانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيلكرده كه مفيد براي حوزههاي
علميه بوديد و اگر اينگونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلماً تكليف ديگري دارم و
ميدانيد كه از تكليف خود سرپيچي نميكنم. والله قسم، من با نخستوزيري بازرگان
مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم. والله قسم، من رأي به رياستجمهوري
بنيصدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.
سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من
با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشمپوشي
نكنم. من با خداي خود پيمان بستهام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم
دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنميدارم.
من كار به تاريخ و آنچه اتفاق ميافتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل
كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بستهام كه واقعيات را در موقع
مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي
كنند تحت تأثير دروغهاي ديكتهشده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و
شور و شعف پخش ميكنند نگردند. از خدا ميخواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر
و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را
بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست
اوست. والسلام.
روح الله الموسوي الخميني
يكشنبه 6/1/68 (14)
چنانكه ميبينيد در اين نامه امام چنين جملهاي كه «من شما را فاسق و فاجر و عامل
منافقين ميدانم» وجود ندارد و اين جمله را شيخ عبدالله نوري ساخته و به امام منتسب
كرده است. (15)
دوم اينكه شيخ عبدالله نوري بهرغم ادعاي برخورد شفاف با ملت و ادعاي هواداري از
«مردمسالاري» متأسفانه در مورد نامه تاريخي 6 فروردين امام به آقاي منتظري، به
سفسطه متوسل شده است و با نسل امروز و نسلهاي آينده، با راستي و درستي سخن نگفته و
واقعيتها را با مردم در ميان نگذاشته است بلكه بر عكس كوشيده است مردم را در مورد
اين نامه در تاريكي و ناآگاهي نگاه دارد. اينگونه برخوردها و موضعگيريهاي
ابهامآميز، سند زندهاي است بر درستي آنچه در بالا ياد شد كه ادعاي اصلاحطلبي،
آزاديخواهي و مردمسالاري از طرف شيخ عبدالله نوري و همفكران قلم به دست و
روزنامهنويس او جنبه شعاري و ابزاري دارد.
كاش شيخ عبدالله نوري به جاي آن همه دست و پا زدن براي به زير سؤال بردن نامه 6
فروردين امام و گريز از واقعيتها، با شهامت و صراحت و راستي و جوانمردي با مردم
سخن ميگفت و حقايق را با آنان در ميان ميگذاشت. كاش شيخ عبدالله نوري مردم را
نامحرم نميپنداشت و واقعيتها را درباره نامه 6 فروردين امام براي آنان بازگو
ميكرد و علل و عواملي را كه امام را به نگارش آن نامه واداشت توضيح ميداد.
سوم، شيخ عبدالله نوري با يك سلسله استدلالها و عبارتپردازيها كوشيده است كه
پيروان و علاقهمندان امام را بر آن دارد كه از مطرح كردن نامه 6 فروردين امام به
كلي چشم بپوشند و اين پندار واهي را بپذيرند كه اگر آن نامه را ارايه دهند چون با
نامه 8 فروردين 68 در تضاد و تناقض است بنابراين امام به زير سؤال ميرود و به
تناقضگويي متهم ميشود. در صورتي كه اين دو نامه چنانكه توضيح خواهم داد تناقضي با
يكديگر ندارند.
چهارم، به نظر ميرسد شيخ عبدالله نوري با اظهارات خود درباره نامه 6 فروردين امام،
دچار ضد و نقيضگويي و سردرگمي شده است. از يك سو با جملههايي مانند «نامه
ترديدآميز 6 فروردين 1368»، «نامه6/1/68 منسوب به امام» و... كوشيده است كه اعتبار
آن نامه تاريخي را به زير سؤال برد و در اصالت آن ترديد كند؛ از سوي ديگر صريحاً به
درستي و اصالت آن نامه اعتراف كرده است؛ آنجا كه آورده است: «... حضرت امام پس از
حصول اطمينان از عدم انتشار يا معدوم شدن نامه 6/1/ 1368...»
پنجم، شيخ عبدالله نوري با شيوهاي ماهرانه كوشيده است امام را نيز به زير سؤال
ببرد و در قاطعيت، استواري و خللناپذيري امام دانسته يا ندانسته شبهه پديد آورد از
اين رو، آورده است:
...بديهي است كه عقلا، انديشمندان و امامشناسان در عبارات نامه 6/1 ترديد كنند و
بپرسند چگونه ميشود امام در نامه 6 فروردين 1368 به آقاي منتظري ميگويد من شما را
فاسق و فاجر و عامل و يا تحت تأثير منافقين ميدانم. اما دو روز بعد در نامهاي كه
از صدا و سيما خوانده شد، ميگويد من به شما شديداً علاقهمندم»! (16) ... مردم
ميگويند چگونه ميشود امام در نامهاي به آيتالله منتظري بنويسد من شما را فاسق و
فاجر ميدانم، شما در قعر جهنم هستيد، شما اسرار نظام را به استكبار و منافقين
ميدهيد. اما 48 ساعت بعد، ايشان را وكيل خود قرار دهند كه شرط آن عدالت است...
(17)
آنها كه راه خويش را از «مردم» جدا ميكنند، از آنجا كه نميدانند مردم چه
ميگويند، چه ميخواهند، چگونه ميانديشند، چه ديدگاهي دارند و چه اهداف و
آرمانهايي را دنبال ميكنند، ناگزير كژيها و بدانديشيهاي خويش را به پاي مردم
ميگذارند و به مردم نسبتهاي ناروا ميدهند.
يك گروهك ورشكسته و بيگانه از مردم در سمپاشيها و جوسازيهاي خود بر ضد امام ادعا
كرد كه «مردم به بنبست رسيدهاند!» امام پاسخ دادند: «شما به بنبست رسيدهايد.
اشتباه ميكنيد، مملكت اسلام كه به بنبست نميرسد ... شماها به بنبست رسيديد.»
(18)
بايد به شيخ عبدالله نوري گفت مردم مسلمان ايران با احكام اسلام آشنا هستند و
ميدانند كسي كه دانسته يا ندانسته در خدمت دشمنان اسلام قرار گيرد، اسرار نظام را
در بحبوحه جنگ تحميلي و خانمانسوز فاش نمايد و نقش بلندگوي منافقان را ايفا كند و
روياروي نظام جمهوري اسلامي و امام بايستد و همه مسئولان را مورد تاختوتاز، اتهام
و اهانت قرار دهد و آب به آسياب دشمن بريزد و تذكرات دوستانه، رهنمودهاي خيرخواهانه
و هشدارهاي دلسوزانه دوستان و شخص امام نيز نتواند او را از كژراهه بازدارد، چه بسا
لازم باشد كه تصميم ديگري درباره او گرفته شود و تكليف او معين گردد. بنابراين از
نظر ملت ايران نامه 6 فروردين 68 امام به آقاي منتظري ديد شخصي امام نيست بلكه
مطابق با فتاوا و ديدگاههاي اكثر فقهاي اسلام ميباشد كه امام آن را با صراحت و
قاطعيت (همراه با تأسف و دردمندي) اعلام كرده است.
ادعاي اينكه اين نامه با نامه 8 فروردين 68 كه امام به آقاي منتظري نوشته است تعارض
دارد، دور از واقعيت است زيرا كه نامه 8 فروردين به دنبال توبهنامه آقاي منتظري به
پيشگاه امام نوشته شده است كه نياز به توضيح دارد.
اينجاست كه ميگوييم شيخ عبدالله نوري ملت ايران را نامحرم انگاشته و كوشيده است كه
آنان را در تاريكي نگاه دارد، چراكه توضيح نداده است كه امام نامه 8 فروردين را به
دنبال چه رويدادها و جريانهايي به رشته نگارش كشيد و چرا از حكم تفسيق آقاي منتظري
چشم پوشيد. واقعيت اين است كه به دنبال نامه 6/1/68 شماري از علاقهمندان و
هواداران آقاي منتظري - از جمله شيخ عبدالله- سخت به تكاپو افتادند كه پيش از پخش
اين نامه از رسانهها، آقاي منتظري را به استعفا از قائممقام رهبري، اعتراف به
اشتباه و اظهار ندامت و پشيماني نسبت به برخي عملكردها وادارند. شيخ عبدالله
بيدرنگ به قم شتافت و توانست آقاي منتظري را بر آن دارد كه طي نامه 7/1/68 از
قائممقامي استعفا دهد و از عملكردهاي نارواي خود از پيشگاه امام پوزش بخواهد و
چنانكه وي در دفاعيات خود اعتراف كرده است، توانست اين نامه آقاي منتظري را همراه
با اشك و آه به وسيله حاج سيد احمد آقاي خميني(ره) به دست امام برساند. (19)
امام پس از دريافت توبهنامه منتظري طبق حكم اسلام وظيفه خود دانست كه توبه او را
بپذيرد و از انتشار نامه 6 فروردين خودداري ورزد و طي نامهاي در تاريخ 8/1/68 از
او دلجويي كند و با وجود اين به او پند و اندرز دهد و اتمام حجت نمايد؛ هر چند بر
كساني كه آن روز از پخش نامه جلوگيري ميكردند هشدار داد كه بعداً پشيمان خواهيد
شد. بنابراين نامه 6 فروردين با نامه 8 فروردين، نه تضاد و تعارض دارد و نه تباين و
نه از نظر ملت ايران مايه حيرت و شگفتي و ترديد و تأمل و پرسش است.
مردم مسلمان ايران بهدرستي آگاهاند يك انسان گناهكار و مجرم، آنگاه كه از اعمال
ناپسند خود اظهار پشيماني و پريشاني كند و به خود آيد، از نظر اسلام آمرزيده است و
حكم اسلام درباره او در اين دو مرحله متفاوت است. آن روز كه هنوز توبه نكرده، حكمي
دارد و آن گاه كه از كردار زشت و ناپسند خود پشيمان ميشود و راه درست را در پيش
ميگيرد، نظر اسلام نيز درباره او تغيير ميكند و آن نسبتهايي كه تا ديروز به او
روا بود امروز ناروا ميشود.
ملت آگاه و پيروان مكتب عاشورا بارها شنيده و خواندهاند كه حر رياحي در شب عاشورا
از ديد پيروان اسلام و عاشوراييان خائن، ستمگر و متجاوز و معاند به شمار ميآمد
ليكن فرداي آن روز كه در برابر حق، سر تسليم فرود آورد، در جرگه ياران و فداكاران
مكتب عاشورا قرار گرفت. آيا اكنون ميتوان بر حضرت امام حسين(ع) و ديگر عاشوراييان
خرده گرفت كه در موضعگيريهاي خود دچار تناقض و تعارض بودهاند؟! شب سر بر بالين
گذاشتند در حالي كه حر را نابكار و جنايتكار ميدانستند و فردا سر از بالين
برداشتند در شرايطي كه حر را فداكار و وفادار به امام حسين(ع) ميدانستند!
پيش از آنكه بحث با شيخ عبدالله نوري را دنبال كنيم بايسته است به متن نامه 7
فروردين آقاي منتظري به امام و پاسخ امام به او در تاريخ 8/1/68 گذري داشته باشيم:
بسمالله الرحمن الرحيم
محضر مبارك حضرت آيتاللهالعظمي امام خميني مدظلهالعالي
پس از سلام و تحيت، مرقومه شريفه 6/1/68 واصل شد. ضمن تشكر از ارشادات و
راهنماييهاي حضرتعالي به عرض ميرساند: مطمئن باشيد همانطور كه از آغاز مبارزه
تاكنون، در همه مراحل همچون سربازي فداكار و از خودگذشته و مطيع در كنار حضرتعالي و
مسير اسلام و انقلاب بودهام اينك نيز خود را ملزم به اطاعت و اجراي دستورات
حضرتعالي ميدانم زيرا بقا و ثبات نظام اسلامي مرهون اطاعت از مقام معظم رهبري است.
براي هيچكس قابل شك نيست كه اين انقلاب عظيم تاكنون در سايه رهبري و ارشادات
حضرتعالي از خطرات مهمي گذشته و دشمنان زيادي همچون منافقين كوردل كه دستشان به خون
هزاران نفر از مردم و شخصيتهاي عزيز ما و از جمله فرزند عزيز خود من آغشته است. و
ساير جناحهاي مخالف و ضدانقلاب و سازشكار و ليبرالمآبهاي كجفكر را رسوا و از
صحنه خارج نموده است.
آيا جنايت هولناك و ضربات ناجوانمردانه اين روسياهان كوردل به انقلاب و كشور و ملت
عزيز و فداكار ما فراموش شده است؟ و اگر بلندگوهاي آنان و راديوهاي بيگانه خيال
ميكنند با جوسازي و نشر اكاذيب و شايعهپراكنيهاي بهنام اينجانب ميتوانند به
اهداف شوم خود برسند و در همبستگي ملت ما رخنه كنند سخت در اشتباهاند.
و راجع به تعيين اينجانب به عنوان قائممقام رهبري خود من از اول مخالف بودم. و با
توجه به مشكلات زياد و سنگيني بار مسئوليت، همان وقت به مجلس خبرگان نوشتم كه تعيين
اينجانب به مصلحت نبوده است و اكنون نيز عدم آمادگي خود را صريحاً اعلام ميكنم و
از حضرتعالي تقاضا ميكنم به مجلس خبرگان دستور دهيد مصلحت آينده اسلام و انقلاب و
كشور را قاطعانه در نظر بگيرند و به من اجازه فرماييد همچون گذشته يك طلبه كوچك و
حقير در حوزه علميه به تدريس و فعاليتهاي علمي و خدمت به اسلام و انقلاب زير سايه
حكيمانه حضرتعالي اشتغال داشته باشم.
و اگر اشتباهات و ضعفهايي كه لازمه طبيعت انسان است رخ داده باشد انشاءالله با
رهبريهاي حضرتعالي مرتفع گردد. و از همه برادران و خواهران عزيز و علاقهمند تقاضا
ميكنم مبادا در مورد تصميم مقام معظم رهبري و خبرگان محترم به بهانه حمايت از من
كاري انجام دهند و يا كلمهاي بر زبان جاري نمايند. زيرا مقام معظم رهبري و خبرگان
جز خير و مصلحت اسلام و انقلاب را نميخواهند.
اميد است اين شاگرد مخلص را هميشه از راهنماييهاي ارزنده خود بهرهمند و از دعاي
خير فراموش نفرماييد.
والسلام عليكم و رحمتاله و بركاته
7 /1/68 (20)
در اين توبهنامه آقاي منتظري چند نكته در خور نگرش است:
الف. نامه 6 فروردين امام حركتي در راه ارشاد و راهنمايي او تلقي شده و مورد تشكر و
ستايش قرار گرفته است.
ب. صريحاً اعلام شده است كه «خود را ملزم به اطاعت و اجراي دستورات» امام ميداند.
ج. صريحاً آمده است كه «تعيين اينجانب به عنوان قائم مقام رهبري... به مصلحت نبوده
و رسماً از امام تقاضا شده است: «به مجلس خبرگان دستور دهيد مصلحت آينده اسلام و
انقلاب و كشور را قاطعانه در نظر بگيرند.»
د. تعهد به اينكه «در حوزه علميه به تدريس و فعاليتهاي علمي و... زير سايه رهبري
حكيمانه (امام) اشتغال داشته» باشد.
هـ . اعلام آمادگي براي برطرف كردن ضعفها و اشتباهات خود.
و: اعلام صريح اينكه امام و مجلس خبرگان «جز خير و مصلحت اسلام و انقلاب را
نميخواهند».
حضرت امام روي موازين اسلامي و با اميد به اينكه آقاي منتظري كاملاً متنبه شده و در
رفتار و گفتار خود تجديد نظر خواهد كرد عذر او را پذيرفته و در تاريخ 8/1/68
رهنمودنامهاي براي او نوشته است. متن آن چنين است:
بسمالله الرحمن الرحيم
جناب حجتالاسلام والمسلمين آقاي منتظري دامت افاضاته
با سلام و آرزوي موفقيت براي شما، همانطور كه نوشتهايد رهبري نظام جمهوري اسلامي
كار مشكل و مسئوليت سنگين و خطيري است كه تحملي بيش از طاقت شما ميخواهد و به همين
جهت، هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم و در اين زمينه هر دو مثل
هم فكر ميكرديم. ولي خبرگان به اين نتيجه رسيده بودند و من هم نميخواستم در
محدوده قانوني آنها دخالت كنم. از اينكه عدم آمادگي خود را براي پست قائممقام
رهبري اعلام كردهايد پس از قبول صميمانه از شما تشكر ميكنم.
همه ميدانند كه شما حاصل عمر من بودهايد و من به شما شديداً علاقهمندم.
براي اينكه اشتباهات گذشته تكرار نگردد به شما نصيحت ميكنم كه بيت خود را از افراد
ناصالح پاك نماييد و از رفتوآمد مخالفين نظام كه به اسم علاقه به اسلام و جمهوري
اسلامي خود را جا ميزنند جداً جلوگيري كنيد. من اين تذكر را در قضيه مهدي هاشمي هم
به شما دادم. من صلاح شما و انقلاب را در اين ميبينم كه شما فقيهي باشيد كه نظام و
مردم از نظر شما استفاده كنند.
از پخش دروغ راديو بيگانه متأثر نباشيد. مردم ما شما را خوب ميشناسند و حيلههاي
دشمن را هم خوب درك كردهاند كه با نسبت هر چيزي به مقامات ايران، كينه خود را به
اسلام نشان ميدهند.
طلاب عزيز، ائمه جمعه و جماعات، روزنامهها و راديو تلويزيون بايد براي مردم اين
قضيه ساده را روشن كند كه در اسلام مصلحت نظام از مسائلي است كه مقدم بر هر چيز است
و همه بايد تابع آن باشيم. جنابعالي انشاءالله با درس و بحث خود، حوزه و نظام را
گرمي ميبخشيد.
والسلام عليكم 8/1/68
روحالله الموسويالخميني (21)
چنانكه ميبينيد امام اين نامه را پس از دريافت توبهنامه 7/1/68 آقاي منتظري
نگاشته است و ضمن تشكر از استعفاي او از قائممقام رهبري و چشمپوشي از لغزشهاي
گذشته او، دو نكته خطير را به وي تذكر داده است:
1. بيت خود را از افراد ناصالح پاك كند (كاري كه هرگز آقاي منتظري انجام نداد)؛
2. از رفتوآمد مخالفين نظام به بيت جلوگيري كند (كاري كه آقاي منتظري آن روزها
منكر ميشد و امروز به آن رفتوآمدها با افراد مخالف نظام به عنوان اصلاحطلب
افتخار ميكند).
امام بحق ميدانست تا روزي كه باند نفاق و همدستان مهدي هاشمي در بيت آقاي منتظري
حاكم هستند، او نميتواند عنصر صالح و مفيدي براي حوزه، نظام و انقلاب باشد و از
آلت دست شدن، مصون بماند؛ از اين رو، او را نصيحت كرد كه كانون شر و فساد را در
بيت خويش متلاشي سازد.
اكنون بايد ديد اين نامه چه تعارض و تضادي با نامه 6 فروردين امام دارد. نامه 6
فروردين را امام در شرايطي نوشت كه آقاي منتظري بر سر موضع ضد انقلابي خود پافشاري
داشت، خود را مطلق ميپنداشت، به پند و اندرز و هشدار مقامات مسئول و يا دوستان
ديرينه خود بها نميداد و با هدايت باند نفاق حاكم در بيت خود، هر روز با يك سلسله
حركتهاي ناروا و ناشايست، آب به آسياب دشمن ميريخت و به امام و نظام و اسلام از
پشت خنجر ميزد. ليكن نامه 8 فروردين را پس از دريافت نامه 7 فروردين آقاي منتظري
نوشته است كه در آن به ظاهر ادعاي اطاعت از رهبري و اعلام آمادگي براي پذيرفتن
رهنمودها و راهنماييهاي امام شده است و آثار ندامت و پشيماني از گذشتهها در نامه
او كاملاً مشهود است. با وجود اين امام در نامه 8/1/68 جز اينكه «من به شما شديداً
علاقهمندم» و «شما حاصل عمر من بوديد»، ستايش ديگري از او نكرده است و اين دو فراز
نيز نميتواند تعارض و تناقضي با نامه 6 فروردين داشته باشد؛ اتفاقاً انسانهاي
وارسته و خداجو آن گاه كه دريابند عنصري كه شديداً مورد علاقه آنهاست به خيانت روي
آورده و وجود او براي اسلام و مردم مسلمان زيانبار است در مجازات او ترديد به خود
راه نميدهند و علاقه شخصي به افراد را در برابر مصالح كلي اسلام ناچيز ميشمارند و
ناديده ميگيرند.
بنابراين آنچه شيخ عبدالله در اين مورد آورده است اگر از روي سفسطه نباشد، ناشي از
ناآگاهي و بياطلاعي او از صفات مردان خداست. او براي به زير سؤال بردن نامه 6
فروردين چنين استدلال كرده است:
چگونه ميشود امام در نامه 6 فروردين 1368 به آقاي منتظري بگويد:
«من شما را فاسق و فاجر و عامل و يا تحت تأثير منافقين ميدانم» اما دو روز بعد...
ميگويند «من به شما شديداً علاقهمندم»؛ اندكي به اين جمله بينديشيد؛ امام
نميگويند من به شما علاقهمندم، ميگويند «من به شما شديداً علاقهمندم»! (22)
اتفاقاً يكي از
برجستگيهاي امام در اين بود كه وقتي پاي مصالح اسلام و انقلاب به ميان ميآمد به
علايق و دلبستگيهاي شخصي و خويشاوندي هرگز بها نميداد و به كساني كه نسبت به آنان
«شديداً علاقهمند بود» اگر وجودشان را براي اسلام و انقلاب زيانبار ميديد تو دهني
ميزد و در مجازات آنان درنگ نميكرد. قبلاً طي مقالهاي آوردهام:
آن گاه كه امام خبردار شد كه يكي از عزيزترين كسان او در مشهد مقدس در سال 1359 در
پشتيباني از بنيصدر سخنراني كرده است كه به واكنش شديد نيروهاي حزباللهي و تشنج
مجلس كشيده شده است و سخنران مزبور ممكن است از روي عصبانيت در برابر شورشكنندگان
دست به اسلحه ببرد و حادثه بيافريند، فوراً دستور داد كه او را اگر خواست دست به
اسلحه برد، از پاي درآورند و فرصت تيراندازي به او ندهند. با آنكه به او شديداً
علاقهمند بود. (23)
اين نكته نيز در خور توجه است كه امام اين گونه نيست كه اگر كسي را فاسق و فاجر و
عامل منافقان ميدانست ديگر به سرنوشت و هدايت او علاقهمند نباشد. مردان خدا و
عارفان بالله حتي نسبت به كافران و ملحدان نيز دلسوز و علاقهمندند و از
بيراههپويي و گمراهي آنان رنج ميبرند و درد ميكشند.
پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) از اينكه كافران و بتپرستان هدايت نميشوند تا آن پايه
اندوهگين ميشدند و رنج ميكشيدند كه خداوند خطاب به آن حضرت ميفرمايد: «شايد
خويشتن را (از غم و اندوه) تلف كني كه چرا آنان ايمان نميآورند». (24) افزون بر
اين، بار ديگر تأكيد ميكنم اين فراز كه «من به شما شديداً علاقهمندم» پس از
توبهنامه آقاي منتظري و اظهار ندامت او از اعمال گذشته است. شيخ عبدالله به منظور
بياعتبار كردن نامه 6 فروردين و بازداشتن هواداران امام از تمسك به آن نامه
تاريخي، آورده است: «...بنابراين پخش نامه 6/1ظلم فاحشي به امام است. چراكه افكار
عمومي را به وجود گفتارها و احكام متناقض امام در فاصله 48 ساعت راهبري
ميكند...»!! (25)
شيخ عبدالله نوري با اين شيوه و شگرد بر آن است كه ياران و پيروان راستين امام را
به اصطلاح بر سر دو راهي قرار دهد كه يا با او همصدا شوند و اعلام كنند كه نامه 6
فروردين ديگر اعتبار ندارد و اصولاً بايد به دست فراموشي سپرده شود و هرگز از آن
سخني به ميان نيايد و يا اينكه بپذيرند كه امام دچار ضدونقيضگويي شده است و بدين
گونه امام به زير سؤال برده شود!
راستي اين گونه برخوردها و موضعگيريها نوعي شانتاژ و جوسازي به شمار نميآيد؟! و
نشان از اين واقعيت ندارد كه شيخ عبدالله نوري و نوريها امروز اگر بر اريكه قدرت
نشسته بودند دهاني را كه به نامه 6 فروردين 68 تمسك ميكرد پر از سرب گداخته
ميكردند و دستهايي را كه اين نامه تاريخي را انتشار ميداد قطع ميكردند و اكنون
كه از چنين قدرت و تواني محروماند و زندانهاي قزلقلعه و اوين را در اختيار
ندارند، براي بازداشتن ديگران از تمسك به نامه 6 فروردين، به شانتاژ دست ميزنند و
با هوچيگري، جوسازي، پشت هماندازي و با تهديد به اينكه اگر نامه 6 فروردين منتشر
شود «... افكار عمومي را به وجود گفتار و احكام متناقض امام در فاصله 48 ساعت
راهبري ميكنند و...»، ميكوشند آن نامه تاريخي را در زبالهدان تاريخ دفن كنند؟
راستي مگر كسي ميتواند «افكار عامه را» به پندارهاي واهي و انديشههاي شيطاني
«راهبري» كند؟ مگر ملت قهرمانپرور ايران، ساده و خودباختهاند كه تحت تأثير
جوسازيها و غوغاسالاريها قرار بگيرند و به كژراهه كشيده شوند؟
شيخ عبدالله نوري تا آن پايه مردم را ناآگاه، بياطلاع و سادهلوح پنداشته است كه
گمان ميكند او و ديگر طالبان قدرت و رياست هستند كه «افكار عمومي را» در دست دارند
و ميتوانند آن را طبق دلخواه خود به هر سمتوسو بكشانند و به گفته او «راهبري
كنند»! غافل از آنكه ملت قهرمانپرور و انقلابي و تربيتيافتگان مكتب خميني
آگاهتر، رشديافتهتر و تيزبينتر از آناند كه بتوان افكار آنان را بازيچه هوسها
و غرضهاي قدرتطلبان قرار داد. فرزندان امام خميني در دوم خرداد 1376 يكبار ديگر
هوشياري، بيداري و تأثيرناپذيري خويش از جو را به نمايش گذاشتند و نشان دادند
كوركورانه دنبال هيچ قدرتي حركت نميكنند و بازيچه دست كسي نميشوند. از شيخ
عبدالله كه خود را طلايهدار «اصلاحطلبي»، «قانونمداري» و هوادار سينهچاك
«مردمسالاري» ميداند، انتظار اين بود كه درباره نامه تاريخي و سرنوشتساز 6
فروردين 68 شفاف سخن براند و صريح و آشكار موضع بگيرد و بنويسد و از ديگران نيز
بخواهد محتواي آن نامه را از مردم پنهان و پوشيده ندارند و واقعيتها را شفاف با
مردم در ميان بگذارند؛ هر چند به زيان خط و خطوط آنها باشد.
شيخ عبدالله بر آن است نامه حضرت امام در 6 فروردين 68 را به هر قيمتي و به هر شيوه
و شگردي بياعتبار، منسوخ و غير قابل استناد بنماياند. نخست ميكوشد در سنديت و
اصالت آن ترديد پديد آورد و سرانجام اعلام ميكند كه «...فرض صحت محتواي آن، در
كمتر از 48 ساعت با انتشار نامه 8/1/1368 خود به خود منسوخ و از... استناد و اعتبار
ساقط ميشود...»! (26)
چنانكه اشاره رفت نامه امام در 6 فروردين 1368 به آقاي منتظري بر مبناي اسلام و طبق
اصول فقهي همه علما و فقهاي شيعه ميباشد و كساني كه آگاهانه يا ناآگاهانه در خدمت
دشمنان محارب اسلام قرار گيرند و اسرار نظام را در اختيار آنان قرار دهند و با زبان
و قلم بر خلاف مصالح اسلام و ملتهاي اسلامي تبليغ كنند و از دستورات، فرامين و
رهنمودهاي امام و رهبر جامعه اسلامي سرپيچي نمايند، از نظر اسلام نه تنها فاسق و
فاجر به شمار ميآيند بلكه در صورت لزوم مجازات سنگيني در انتظار آنان ميباشد. از
اين رو آنچه امام در نامه 6 فروردين خطاب به آقاي منتظري آورده است موضوعي بيپايه
و اساس نبوده و روي عصبانيت و تصميم نسنجيده و زودگذر صورت نگرفته است بلكه پس از
ديرزماني تأمل و تدبر و بررسي در اطراف قضيه و صبر و شكيبايي و پند و اندرز به آقاي
منتظري، امام ناگزير شد به آخرين وظيفه خود عمل كند و حكم الهي ـ اسلامي درباره
امثال او را طي نامه 6/1/68 به او ابلاغ نمايد؛ چنانكه امام در پيام خود به
نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در تاريخ 26/1/1368 صريحاً اعلام ميكنند: «همينقدر
بدانيد كه پدر پيرتان بيش از دو سال است در اعلاميهها و پيغامها تمام تلاش خود را
نموده است تا قضيه بدينجا ختم نگردد ولي متأسفانه موفق نشد...» (27)
بنابراين حكم امام درباره آقاي منتظري در نامه 6 فروردين 1368 در صورتي منسوخ
ميشود كه عوامل و علل اين حكم از ميان برود و همانطور كه آقاي منتظري در
توبهنامه خود آورده و امام نيز در نامه 8/1/1368 روي آن تأكيد كرده است مشاراليه
طبق رهنمود امام بايد:
1. «بيت خود را از افراد ناصالح پاك كند»؛
2. «از رفتوآمد مخالفين نظام كه به اسم علاقه به اسلام و جمهوري اسلامي خود را جا
ميزنند جداً جلوگيري كند»؛
3. «فقيهي باشد كه نظام و مردم از نظرات (او) استفاده كنند... با درس و بحث خود
حوزه و نظام را گرمي بخشد» و از مسائل غير درسي جداً خودداري ورزد.
ليكن آقاي منتظري اگر بر خلاف تعهد خود در نامه 7/1/68 به امام به جاي آنكه «در
حوزه علميه به تدريس و فعاليتهاي علمي اشتغال داشته باشد»، همانند دوران گذشته به
دخالت نابجا در امور كشور ادامه دهد و در هر چند وقتي طي نامه، سخنراني و... براي
تضعيف نظام جمهوري اسلامي بكوشد و آب به آسياب دشمن بريزد و بيت او كانون باند
آدمكشان، جاسوسان، منافقين و ديگر عناصر ضد انقلاب باشد مفاد نامه 6/1/68 درباره او
استوار و پايدار است و با نامه 8/1 و با جمله «من به شما شديداً علاقهمندم»
نميتوان حكم خدا درباره او را كه در نامه 6/1/68 آمده است ناديده گرفت و بياعتبار
شمرد و در اين صورت نامه 8/1/68 منسوخ و بياعتبار خواهد بود.
البته استواري مفاد نامه 6 فروردين درباره آقاي منتظري به اين معنا نيست كه افرادي
به خانه او يورش ببرند و يا در هر كوي و برزن به فحاشي بر ضد او دست بزنند. اين
قانون است كه بايد تكليف او را طبق نظر امام در نامه 6/1/68 معين كند.
2. تعارض مباني فكري و سياسي امام در منع دخالت آقاي منتظري در سياست
اشكال ديگر در دفاعيات شيخ عبدالله به منظور به زير سؤال بردن امام اين است كه وي
ميگويد:
...آيا اين مدعا كه حضرت امام، آيتالله منتظري را از دخالت در سياست يا بيان نظرات
سياسي خود منع كردهاند، با مباني فكري و سياسي امام تعارض ندارد؟ امامي كه ميگفت
ديانت ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت ماست، آيا ممكن است كسي را مكلف به
عدم دخالت در سياست بنمايد. آيا تكليف يك مرجع تقليد ديگر مبني بر عدم دخالت در
سياست معنا دارد و براي فقها قابل قبول است...؟ چگونه امكان دارد مرجعي كه قسم
ميخورد والله اسلام تمامش سياست است، فرد مسلمان يا فقيه و يا مرجع تقليدي را از
دخالت در سياست منع نمايد؟ اگر اسلام تمامش سياست است، آيا تكليف به يك مسلمان مبني
بر عدم دخالت در سياست به معناي تكليف به بيديني نيست...؟ (28)
نخست اينكه شيخ عبدالله نبايد از ياد ببرد كه امام حكم 6/1/68 درباره آقاي منتظري
را با شرط و قيد به اينكه در سياست دخالت نكند مسكوت گذاشتند.
دوم آنكه معناي عدم جدايي دين از سياست اين نيست كه هر انسان ناآگاه، نادان،
بياطلاع و فاقد شعور سياسي ميتواند هر چه عقل ناقص او اقتضا دارد و يا عناصر
مرموز وابسته به سازمانهاي جاسوسي و باندهاي نفوذي براي او ديكته ميكنند در بوق و
كرنا بدمد؛ هر چند صددرصد به زيان اسلام، انقلاب و كشور باشد. دخالت در سياست نيز
مانند ديگر مسائل اسلام شرايطي دارد. همانطور كه از انسان بيمار، سفيه و نابالغ
روزهگرفتن ساقط است، همانطور كه سفر حج، استطاعت ميخواهد و اجراي امر به معروف و
نهي از منكر شرايطي دارد، دخالت در سياست نيز از نظر اسلام داراي شرايطي ميباشد و
اينگونه نيست به كسي كه اصولاً فاقد بينش سياسي ميباشد و سادهلوح و تأثيرپذير
است رخصت دهند كه با اظهارنظرهاي نارسا و سادهلوحانه خود، اسرار سياسي ـ نظامي
كشور را بر باد دهد و جو را به نفع دشمنان متشنج سازد. اگر اسلام چنين دين خام و
بيريشهاي باشد كه به هر انسان ساده كه از الفباي سياست بيخبر است به عنوان اينكه
«دين از سياست جدا نيست» اجازه دهد كه در مسائل حياتي، اساسي و سرنوشتساز كشور و
نظام دخالت كند و بيپروا هر آنچه را كه ميداند برملا سازد، نميتواند در جهان
امروز به عنوان يك دين مترقي، پيشتاز و پويا تداوم داشته باشد.
سوم آنكه شيخ عبدالله يا به علت بياطلاعي از اختيارات «ولي فقيه» و يا از روي
بياعتقادي به امام، خواسته است امام را نيز مجتهدي در حد آقاي منتظري بنماياند؛ از
اين رو آورده است كه «آيا تكليف يك مرجع تقليد ديگر... معنا دارد!... » شيخ عبدالله
بايد بداند كه حكم «ولي فقيه جامعالشرايط» بر همه مجتهدان، فقها و مراجع،
واجبالاجرا ميباشد؛ بگذريم از اينكه آقاي منتظري اصولاً همطراز امام نبود و در
مرتبه امام قرار نداشت؛ او از شاگردان امام بود و شرايط لازم مرجعيت را كه بيش از
علوم حوزوي است نداشت و از ديد حضرت امام در مسائل اجتماعي و حكومتي اصولاً مجتهد
نبود چنانكه امام اعلام ميدارد:
يك فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزهها هم باشد ولي نتواند مصلحت جامعه را تشخيص
دهد و يا نتواند افراد صالح و مفيد را از افراد ناصالح تشخيص دهد و يا به طور كلي
در زمينه اجتماعي و سياسي فاقد بينش صحيح و قدرت تصميمگيري باشد، اين فرد در مسائل
اجتماعي و حكومتي مجتهد نيست و نميتواند زمام جامعه را به دست گيرد... (29)
چهارم جا دارد شيخ عبدالله و نيز غربباوران و روزنامهنگاران قبيله روشنفكري كه
قبلهگاه آنان جهان غرب است توضيح دهند كه اگر در ديار غرب و به اصطلاح «مهد آزادي
و تمدن»! چنين جرياني روي دهد و در شرايطي كه كشورشان با جنگ ويرانگر 8 ساله و
ترورهاي داخلي و تحريم اقتصادي و... دست به گريبان است يكي از چهرههاي سياسي، يا
علمي يا مذهبي كشورشان به علت تأثيرپذيري از دشمنان و يا روي سفاهت و ناداني يا روي
لجاجت و خودخواهي و قدرتطلبي به فاش كردن اسرار نظامي و سياسي كشور دست بزند و با
سخنرانيها و نامهپراكنيهاي بيجا و ناروا جو را متشنج كند و زمينه تضعيف روحيه
رزمندگان، دلسردي مسئولان و نوميدي مردم را فراهم سازد و آب به آسياب دشمنان
برونمرزي و تروريستهاي درونمرزي بريزد، با او چه برخوردي ميكنند؟ آيا با
دستاويز اينكه «دخالت در سياست وظيفه همه شهروندان است و همه آزادند آنچه را كه
ميفهمند و تحليل ميكنند بر زبان و قلم آورند»! زير پاي او گل ميريزند و فرش
زربافت ميگسترانند تا راحتتر به جوسازي و سمپاشي ادامه دهد يا او را با عناوين
خائن، مزدور، ميهنفروش، بيگانهپرست و... به صلابه ميكشند و دهان او را ميدوزند؟
پنجم عقل سليم در اين مورد چه ميگويد و عقلاي قوم در برابر چنين عنصري كه به آساني
آلت دست دشمنان قرار ميگيرد و نقشهها و توطئههاي آنان را ندانسته و نسنجيده در
گفتار و نوشتار خود در بوق و كرنا ميدمد و جو مسموم و ناسالم پديد ميآورد، چه
تصميمي ميگيرند؟ آيا به بهانه اينكه «ديانت ما عين سياست ماست»، «اسلام تمامش
سياست است» و «تكليف به يك مسلمان مبني بر عدم دخالت در سياست به معناي تكليف به
بيديني است»، در برابر او دست روي دست ميگذارند تا دشمنان درونمرزي و برونمرزي
در پشت او سنگر بگيرند و از زبان او به تبليغات خائنانه خود ادامه دهند و كشور و
نظام را تا مرز فروپاشي و جنگ داخلي پيش ببرند؟ و يا دستكم او را از اظهارنظر در
مسائل سياسي باز ميدارند تا مردم و مسئولان از شر زبان و قلم او در امان باشند و
راه نفوذ و سوءاستفاده دشمنان بسته شود؟
ششم و مهمتر از همه آنكه حضرت امام كه براي همگان، حتي فردي عامي و ساده، در اين
مملكت دخالت در سياست را واجب ميدانست چه شد كه كسي را چون آقاي منتظري - با آن
همه علم و سابقه مبارزه- از دخالت در سياست منع كرد و در همان نامه 8 فروردين كه
اين آقايان بدان استناد ميكنند، هشدارهايي دلسوزانه به او داد؟!
به راستي جز آن است كه شرايط ويژه روحي و فكري آقاي منتظري آنچنان بود كه منادي عدم
جدايي دين از سياست، دخالت ايشان را در مسائل سياسي، غيرشرعي ميدانست! همين حد از
شناخت امام براي مدعيان خط امام كافي نيست كه بفهمند اگر امام كسي را به مصداق، از
دخالت در كاري منع كرد حجت شرعي و سياسي بر ماست؟!
3. تأكيد بر دخالت آقاي منتظري در همه امور مملكت با استفاده از برخي سخنان امام
شيخ عبدالله آورده است:
... وقتي امام در نامه 8/1/1368 ميفرمايند من صلاح شما و انقلاب را در اين ميبينم
كه شما فقيهي باشيد كه نظام و مردم از نظرات شما استفاده كنند، آيا مسائل نظام
عبادات، احكام متعارف حواشي عروه و مسائل فردي است يا مسائل سياسي، فرهنگي، اقتصادي
و... حوزه عمومي منظور نظر امام است... جمله نظام و مردم از نظرات شما استفاده
كنند، چه معنايي دارد؟ آيا نظام قرار است در شكيات نماز از ايشان بهره گيرد و يا در
مسائل مربوط به اداره نظام و كشور... (30)
نميتوان باور كرد كه جمله «نظام و مردم از نظرات شما استفاده كنند» براي برخي تا
آن پايه پيچيده و مبهم و نامفهوم باشد كه به توضيح و تفسير نياز داشته باشد. روشن
است كه نظام جمهوري اسلامي در مورد بسياري از مسائل اقتصادي و اجتماعي و امور ديگر
كشورداري نيازمند به اين است كه كارشناسان اسلامي در حوزههاي علمي به بررسي و
تحقيق بپردازند و نظريات اجتهادي ـ فقهي ارايه دهند؛ مسائلي كه پس از گذشت سالها
از انقلاب اسلامي، هنوز به درستي حل نشدهاند؛ مانند مالكيت در اسلام و حدود آن،
زمين و تقسيم اراضي، انفال و ثروت عمومي، پول، ارز و بانكداري، بانك اسلامي،
مزارعه و مضاربه، رهن و اجاره، حدود و ديات، حقوق بينالمللي و تطبيق آن با احكام
اسلام، موضوعات هنري مانند موسيقي، تئاتر و سينما، مسائل پيچيده طبي مانند پيوند
اعضاي بدن، حدود آزاديهاي فردي و اجتماعي، و دهها موضوع پيچيده ديگر كه مورد
نياز امروز مردم مسلمان است، از مسائلي ميباشد كه بايستي در حوزههاي علمي از طرف
فقهاي ديني و كارشناسان اسلامي مورد بررسي، ارزيابي، كارشناسي و تبيين و تشريح قرار
بگيرد و راههاي عملي و قابل اجراي بهتر آن، طبق موازين ديني نشان داده شود.
امام در نامه 8/1/68 به آقاي منتظري رهنمود داده است كه به جاي سخنراني و جوسازي
عليه نظام جمهوري اسلامي و دخالتهاي نابجا در امور اجرايي، قضايي و قانونگذاري
كشور و امر و نهي قيممآبانه و غيرقانوني، خوبست همانند فقهاي ديگر حوزهها، به بحث
و تحقيق پيرامون مسائل پيچيده و حلنشده اسلامي بنشينند و راهحلهاي عملي نشان
دهند تا «نظام و مردم از نظرات» آنان در راه استواري و اجراي قانون قرآن، بهره
بايسته و شايسته بگيرند.
شيخ عبدالله از آنجا كه نميخواهد بر مبناي صحيح و منطقي و عقلاني و مورد قبول
علماي حوزه و انديشمندان و فرهيختگان رفتار كند، گمان كرده است «استفاده نظام و
مردم از نظرات» آقاي منتظري كه در رهنمودنامه امام آمده است يا بايد به شكل نامه و
اعلاميهپراكني و ايراد سخنرانيهاي جنجالي عليه نظام و دخالت در امور جاري كشور
باشد يا به بيان شكيات و سهويات و ديگر مسائل روشن عبادي محدود گردد. به عبارت ديگر
از ديد شيخ عبدالله نوري يك عالم ديني و فقيه مذهبي يا بايد جارچي باشد و يا
مسئلهگو و راه سومي ندارد! بايسته يادآوري است كه اين جمله امام را: «نظام و مردم
از نظرات شما استفاده كنند» حتي اگر بر خلاف واقع، معني و تفسير كنند و ادعا نمايند
كه مقصود امام اين است كه آقاي منتظري در مسائل جاري كشور و رتق و فتق امور نظارت و
دخالت مستقيم داشته باشد، بيترديد نميتوانند بگويند كه اين نظارت و دخالت بايستي
با كارشكني، غوغاسالاري، اعلاميهپراكني و سخنراني عليه نظام صورت گيرد بلكه بايد
به صورت مشاوره، راهنمايي و ديگر شيوههاي عقلايي كه از نظر اسلام پسنديده و در
دنيا نيز مرسوم است دنبال شود و اين حق همه شهروندان است؛ همه بايد نظريات،
پيشنهادات و انتقادات خود را به دور از هر گونه جنجالآفريني، به مسئولان نظام
اسلامي برسانند و آنان را در اداره صحيح كشور ياري كنند؛ نه اينكه دستيار دشمنان
اسلام و كشور شوند و خوراك براي راديوهاي بيگانه تهيه كنند.
4. تأكيد بر سابقه دوستي امام و آقاي منتظري و ترديد در مفاد نامه 6/1/1368 شيخ
عبدالله داد سخن داده است كه: ... همه ميدانند كه سابقه دوستي امام و آيتالله
منتظري به بيش از نيم قرن پيش باز ميگردد و در ميان تمام رجال روحاني و سياسي
هيچكس به اندازه ايشان و شهيد مطهري با حضرت امام مأنوس نبودند... (31) علاقه حضرت
امام به آيتالله منتظري در حدي بود كه حتي در جريان ماجراي سيد مهدي هاشمي در
مهرماه 1365 در نامهاي به آيتالله منتظري از ايشان... به عنوان دوست صميمي خود
ياد ميكند... (32)
انگيزه شيخ عبدالله از آوردن مطالب بالا اين است كه نامه 6/1/68 را خلاف واقع و
نادرست جلوه دهد و نسبت به مفاد آن ايجاد ترديد كند و حكم فاسق و فاجر را درباره
آقاي منتظري ناشدني بنماياند.
از ديد شيخ عبدالله نوري، چون آقاي منتظري بيش از نيم قرن با امام دوستي داشته و
علاقه امام به او در حدي بوده كه از او به عنوان «دوست صميمي» ياد كرده است،
بنابراين آقاي منتظري هر عمل خلاف مصالح اسلام، انقلاب، ملت و كشور مرتكب شود، بايد
خلافكاريهاي او ناديده گرفته شود و از نظر امام فاسق و فاجر شمرده نشود!! و در
واقع تكليف انقلابي، اسلامي و مردمي، فداي روابط شخصي و فردي گردد!
اينگونه استدلالها و نظريهپردازيها، ريشه در تعصبات و انديشههاي واپسگرايانه
دوران جاهليت دارد كه در آن ارتباطات قومي، قبيلهاي و پيوندهاي خانوادگي و شخصي،
امتيازاتي بود كه به افراد در برابر قانون و حقوق كل جامعه، مصونيت ميداد و تخلفات
آنان ـ هر چند بزرگ ـ ناديده گرفته ميشد.
شگفتآور اينكه شيخ عبدالله در دفاعيات خود از يك طرف شعار «قانونمداري» سر ميدهد
و از تبعيض و بيقانوني مينالد! و ادعا ميكند كه اعتقاد راسخ دارد كه همه
شهروندان در برابر قانون كاملاً برابر هستند و هيچگونه تبعيض و تفاوتي بين آنها
نيست. «همه ايرانيان فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و شغل و ثروت و سمت در برابر قانون»
ارزشي يكسان و برابر دارند...! و تأكيد ميكند كه: «... تمامي شهروندان، بدون
هيچگونه استثنايي، جملگي محكوم قوانيناند...» و از طرف ديگر «سابقه دوستي امام و
آقاي منتظري» را مجوزي براي ناديده گرفتن قوانين و زير پا گذاشتن ضوابط ميداند و
از اينكه امام با نامه 6 فروردين سابقه دوستي با آقاي منتظري را ناديده گرفته و به
ضوابط و قوانين وفادار مانده است، بر امام خرده ميگيرد.
شيخ عبدالله اگر به ادعاي خود درباره «يكسان و برابر» بودن «همه شهروندان و همه
ايرانيان، فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و شغل و ثروت و سمت در برابر قانون» به راستي
باورمند بود، هرگز دو صفحه تمام از دفاعيات خود را پيرامون سابقه دوستي آقاي منتظري
با امام اختصاص نميداد و براي به زير سؤال بردن نامه 6 فروردين «... پر رونق بودن
درس آقاي منتظري» و اينكه «او از برجستهترين شاگردان» بوده و «نقش او را در ترويج
و تثبيت مرجعيت امام و...» به رخ نميكشيد؛ (33) بگذريم از اينكه آقاي منتظري و
ديگران در ترويج و تثبيت مرجعيت امام نقشي نداشتند و اين ويژگيهاي برجسته و منحصر
به فرد امام بود كه مقام مرجعيت او را استواري بخشيد و او را بر چكاد دلها نشانيد.
چنانكه پيشتر ياد كردم حكم 6/1/68 حضرت امام درباره آقاي منتظري حكم شخصي و
دلخواهانه امام نبود، بلكه امام حكم خدا را درباره كساني كه در برابر مصالح اسلام،
نظام اسلامي و فقيه جامعالشرايط ميايستند و دانسته يا ندانسته سخنگو و بلندگوي
دشمنان محارب و سوگندخورده اسلام ميشوند، درباره آقاي منتظري اعلام كرد.
آيا شيخ عبدالله انتظار داشت كه امام به عنوان جبران كار آقاي منتظري (بنابر ادعاي
او) «در ترويج و تثبيت مرجعيت امام»! حكم خدا را ناديده بگيرد و از اعمال خلاف شرع
و قانون او ديدهپوشي كند؟ آيا از ديد شيخ عبدالله نوري كساني كه بر خلاف مصالح
اسلام، انقلاب و مردم حركت كنند و موضع بگيرند، فاسق و فاجر و بزهكار خواهند بود
مگر آنهايي كه بنابر ادعاي او «از دوستان صميمي امام» باشند يا «در ترويج و تثبيت
مرجعيت امام نقش» داشتهاند و يا «از شاگردان برجسته امام» باشند و «درس و بحث آنان
يكي از پر رونقترين حوزههاي درسي باشد»؟! آيا اينگونه ديدگاهها و موضعگيريها
نشان از اين واقعيت ندارد كه دم زدن شيخ عبدالله از «قانون»، «عدالت»، «مساوات»،
«آزادي» و «حقوق شهروندان» مانند دم زدن روشنفكرمآبها و دگرانديشان از اين شعارها
ميباشد و تنها جنبه شعاري و ابزاري دارد و اگر روزي خود به قدرت و رياست دست پيدا
كنند هرگز به اين شعارها بها نخواهند داد و فاشيستيترين حكومتهاي ضد مردمي را
برقرار خواهند كرد؟
راستي شيخ عبدالله بر اين باور است كه امام نيز مانند برخي از چهرههاي غيرمتعهد و
غيرمهذب ميباشد كه در راه دفاع از اطرافيان، بستگان، وابستگان و دارودستههاي خود،
اسلام، قانون و كشور را قرباني ميكنند؟
بايد دانست كه اگر براي امام دارودسته، اطرافي، شاگرد، مريد، هوادار، قوم و خويش،
زن و فرزند و نوه و نتيجه مطرح بود، بيترديد براي هميشه اندر خم يك كوچه ميماند و
هيچگاه نميتوانست انقلاب بيافريند و ملتي را به حركت درآورد. امام مرد خدا بود،
تنها خدا را ميديد و براي خدا قلم ميزد و سخن ميگفت و جز خدا هدفي و انديشهاي
نداشت و آن گاه كه پاي تكليف الهي و آيين خدايي به ميان ميآمد با احدي از آحاد،
خويشاوندي و رودربايستي نداشت و در اعلام و اجراي حكم خدا «شاگرد برجسته»، «دوست
صميمي» و... نميشناخت و ميان خودي و بيگانه تفاوت نميگذاشت. آري؛ رهروان بيآرام
خدا، صفاتي دوستداشتني و خدايي دارند كه ناسوتيان از درك آن عاجز و ناتواناند.
5. دفاع از گروهك «نهضت آزادي» و تقسيم ديدگاه امام به «محكمات و متشابهات»!!
شيخ عبدالله در مقام دفاع از گروهك غيرقانوني «نهضت آزادي» آورده است: «... مرحوم
مهندس بازرگان رهبر فقيد نهضت آزادي كسي است كه امام خميني بارها از وي تجليل كرده
و دولت او را دولت امام زمان خواندند...» (34)
اول آنكه شيخ عبدالله اگر به دور از حب و بغض انديشه ميكرد، درمييافت كه اگر امام
«دولت» بازرگان را دولت امام زمان خواند نه براي اين بود كه نامبرده از برجستگيهاي
ويژهاي برخوردار بود و خصلت امام زماني داشت، بلكه چون از جانب فقيه جامعالشرايط
به آن مقام منصوب شده بود، دولت او دولت امام زمان(عج) به شمار ميآمد. بيترديد
اگر به جاي او هر شخص ديگري از طرف امام، مأمور تشكيل دولت موقت ميشد، از اين
امتياز برخوردار بود.
دوم؛ شيخ عبدالله اگر به امام اعتقاد داشت و ديد و دأب و گفتار و نوشتار امام براي
او ملاك و معيار بود هرگز چنين سخني را بر زبان نميآورد و در راه تبرئه خود به آن
فرموده امام تمسك نميكرد زيرا امام با صراحت از سپردن زمام امور به دست بازرگان و
دارودسته او اظهار پشيماني كرد و آن را «اشتباهي» خواند «كه تلخي آثار آن به راحتي
از ميان نميرود»: ... من امروز بعد از ده سال از پيروزي انقلاب اسلامي همچون گذشته
اعتراف ميكنم كه بعضي تصميمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمه كشور به
گروهي كه عقيده خالص و واقعي به اسلام ناب محمدي(ص) نداشتهاند، اشتباهي بوده است
كه تلخي آثار آن به راحتي از ميان نميرود. گرچه در آن موقع هم من شخصاً مايل به
روي كار آمدن آنان نبودم ولي با صلاحديد دوستان قبول نمودم و الان هم سخت معتقدم كه
آنان به چيزي كمتر از انحراف انقلاب از تمام اصولش و حركت به سوي امريكاي جهانخوار
قناعت نميكنند؛ در حالي كه در كارهاي ديگر نيز جز حرف و ادعا هنري ندارند... (35)
اينجاست كه مشخص ميشود شيخ عبدالله و امثال او، نه تنها از عناوين «قانون»،
«آزادي»، «عدالت»، «مساوات»، «مردم»، «ملت» و... استفاده ابزاري ميكنند بلكه از
نام و مقام امام نيز در راه «از صحنه به در كردن رقيب» و پيشبرد اغراض خويش
سوءاستفاده مينمايند. راستي چگونه است كه شيخ عبدالله سخن امام در سال 1357 درباره
دولت بازرگان را به ياد دارد و از آن در راه مقاصد خود بهرهبرداري ناروا ميكند،
ليكن سخن امام در سال 1367 را كه اظهار پشيماني از سپردن زمام كشور و دولت به
نامبرده ميباشد، اصولاً نميبيند، نميشنود، نميخواند و به ياد نميآورد؟!
شيخ عبدالله در دفاعيات خود بارها از «استفاده ابزاري» از امام و تقطيع سخنان او،
انتقاد كرده و آن را بحق ظلم به امام دانسته است ليكن ميبينيم كه خود او نيز همان
كژراهه را برگزيده و از پيام و كلام امام به شكل ابزاري و گزينشي و در مواردي با
تقطيع، بهره ناروا گرفته است. او ميگويد: «امام آزادي عقيده و بيان را حق مردم
ميدانست و ميفرمود در جمهوري اسلامي هر فردي از حق آزادي عقيده و بيان برخوردار
است.» (36)
ليكن نميگويد كه امام درمورد آزادي رهنمود داده است كه:
... در هر مملكتي آزادي در حدود قانون است... معني آزادي اين نيست كه هركس برخلاف
قانون اساسي يك ملت... هر چه دلش خواست بگويد... اينكه گفته ميشود مطبوعات آزادند،
بيان آزاد است، معنايش اين نيست كه مردم آزادند هر كاري ميخواهند بكنند... آزادند
مراكز فحشا درست بكنند. اين آزادي غربي است... اين طور آزادي در ايران نميتواند
باشد... در چهارچوب قوانين اسلام بيان آزاد است... روزنامهها آزادند... اما آيا
آزادند كه مثلاً اهانت به مقدسات مردم بكنند؟ آزادند كه تهمت به مردم بزنند... اين
طور آزاديها را ملت ما نميتواند بپذيرد... آزادي توطئه نميتواند باشد... (37)
امام در جاي ديگري درباره آزادي آورده است:
آزادي معنايش اين نيست كه برخلاف انقلابي كه مردم پايش خون دادند بنويسد... قلم
آزاد است كه مسائل را بنويسد، نه اينكه توطئه بر ضد انقلاب بكند... براي مطبوعاتي
ما احترام قائل هستيم كه بفهمد آزادي بيان و آزادي قلم يعني چه... و ما در بعضي
مطبوعات ميبينيم كه اينها از آزادي سوءاستفاده ميكنند... (38)
شيخ عبدالله از زبان امام ميآورد كه همانطور كه بارها گفتهام مردم در انتخابات
آزادند و احتياج به قيم ندارند و هيچ فرد، يا گروه و دستهاي حق تحميل فرد يا
افرادي را به مردم ندارد؛ (39) ليكن نميگويد كه امام هشدار دادند كه از نفوذ
نااهلان و نامحرمان به مجلس پيشگيري كنيد.
شيخ عبدالله نوري براي جا انداختن ديدگاه ليبراليستي و وانمود كردن اين دروغ كه
تفاوتي ميان امريكا با ديگر ابرقدرتها نيست، كلام امام را تقطيع ميكند و چنين
ميآورد كه: «... امام خميني چند بار فرمودهاند: امريكا از انگليس بدتر، انگليس از
امريكا بدتر و شوروي از هر دو بدتر...» (40)
او نميگويد كه امام به دنبال فراز بالا بيدرنگ افزوده است كه:
اما امروز سروكار ما با اين خبيثهاست؛ با امريكاست. رئيسجمهور امريكا بداند اين
معنا را كه منفورترين افراد دنياست پيش ملت ما؛ امروز منفورترين افراد بشر است پيش
ملت ما... (41)
او براي به زير سؤال بردن نامه تاريخي ـ انقلابي 6/1/68 روي اين موضوع بيپايه و
اساس و مغلطهآميز تكيه كرده است كه چون اين نامه در صحيفه نور نيامده است مردود
است! ليكن آن گاه كه به نامه 30 بهمن 1366 حضرت امام درباره گروهك غيرقانوني «نهضت
آزادي» ميرسد با اينكه اين نامه در صحيفه نور به چاپ رسيده است و مؤسسه تنظيم و
نشر آثار امام كه تنها مرجع صلاحيتدار پيرامون آثار امام است و بارها بر اصالت و
صحت آن نامه تأكيد ورزيده است، با يك دنيا بيانصافي و بيپروايي ميگويد: ... نامه
منسوب به حضرت امام از آنجا كه در حيات ايشان منتشر نشده و خود امام نيز شهادت شهود
را در مورد مطالب انتسابي معتبر ندانستهاند و منحصراً تأييد كارشناسان، يا انتشار
از سيما را ملاك دانستهاند، جزء متشابهات است. در اين زمينه من اطلاع ندارم كه آيا
كارشناسان خط و امضا نسبت به اين نامه چه نظري دارند. البته اين نامه از سوي دفتر
نشر آثار امام منسوب به امام دانسته شده و در كتاب صحيفه نور نيز آورده شده است
ولكن اگر قرار باشد بر اساس صراحت وصيتنامه امام عمل كنيم بايد نظر كارشناسان را
ملاك عمل قرار دهيم...! (42)
نخستين نكته در مورد اين اظهارات شيخ عبدالله اين است كه «تأييد كارشناسان» را كه
در وصيتنامه امام آمده است به «كارشناسان خط و امضا» محدود و منحصر كرده است تا
نظر مسئولان مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام را كه كارشناسان امين نسبت به آثار امام
هستند مردود شمارد و بدينگونه راه گريز و سفسطه را براي گروهك «نهضت آزادي» و
هوادارانشان باز بگذارد. نكته دوم اينكه بنابر اطلاعات موجود و تأييد آقاي
محتشميپور نامه 30 بهمن66 در اسناد وزارت كشور ثبت است و افزون بر آن، بنابر دستور
امام نامه يادشده در پنج نسخه تكثير شده و در اختيار سران سه قوه، نخستوزير و وزير
اطلاعات آن روز قرار گرفته است. بنابراين چگونه شيخ عبدالله، چه در دوران رياست خود
در وزارت كشور و چه پيش از آن، از متن نامه يادشده و اصالت آن مستحضر نشدهاند؟! و
نكته سوم اينكه بنابر اطلاعيه رسمي مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، شعبه اول دادگاه
تجديد نظر استان تهران در تاريخ 21/8/75 «رأي قطعي خويش را مبني بر تأييد دادنامه
صادره از سوي دادگاه قبلي و مجرميت متهم (ابراهيم يزدي) انشاء و با در نظر گرفتن
جهات مخففه كه مورد تأكيد مؤسسه بود، ايشان را به پرداخت جزاي نقدي محكوم و رأي
صادره نيز اجرا گرديد». شيخ عبدالله چگونه از اين رأي و نظر دادگاه بيخبر است؟! يا
اينكه پس از كنار گذاشته شدن از رياست و مسئوليت اجرايي، خود را به بيخبري زده
است؟! نكته چهارم اينكه شيخ عبدالله اگر به رهنمودها و ديدگاههاي امام بها ميداد
و به آن پايبند بود بهتر از هر كسي از ديد منفي امام نسبت به گروهك «نهضت آزادي»
اطلاع داشت و ميدانست كه امام اين گروهك را براي اسلام، ايران و انقلاب خطرناك
ميداند. افزون بر اين، پيام تاريخي امام در 3/12/67 را ميتوان چكيده نامه 30 بهمن
66 معظمله دانست؛ امام در اين پـيام كه در بـالا آمد صريحاً اعلام كرده است: «...
آنان به چيزي كمتر از انحراف انقلاب از تمام اصولش و حركت به سوي امريكاي جهانخوار
قناعت نميكنند...» (43)
آيا از ديد شيخ عبدالله اين پيام نيز «جزء متشابهات» است؟ و به نظر «كارشناسان» خط
و امضا نياز دارد؟ ميبينيد كه تقسيم آثار امام از طرف شيخ عبدالله به «محكمات و
متشابهات» نقشه و دسيسهاي در راه به زير سؤال بردن منويات سازنده و سرنوشتساز او
ميباشد و در واقع توطئه امامزدايي را دنبال ميكند.
كسي كه كوچكترين آشنايي به راه، خط، انديشه، مرام و مكتب امام داشته باشد، به
روشني درمييابد كه ديد امام نسبت به گروهك «نهضت آزادي» به كلي منفي است و راه
امام با راه مليگراهايي مانند «جبهه ملي» و «نهضت آزادي» در تباين و تضاد كامل است
و در نخستين سال پيروزي انقلاب اسلامي كه آقاي بازرگان مسئول تشكيل دولت موقت شد،
به علت تضاد شديدي كه ميان خط امام با خط «نهضت آزادي» وجود داشت، نتوانست به
مسئوليت خود ادامه دهد و ناگزير كنارهگيري كرد و اگر كوچكترين نزديكي ميان راه
امام و راه گروهك «نهضت آزادي» وجود داشت مهندس بازرگان و دكتر يزدي از امام دوري
نميگزيدند و در برابر امام نميايستادند.
آن گاه كه انقلاب اسلامي ايران به پيروزي نزديك شد و بوي قدرت و رياست به مشام رسيد
من از نزديك شاهد بودم كه چگونه بنيصدر، قطبزاده و يزدي براي وابسته نشاندادن
خود به امام با هم رقابت ميكردند و سر و دست ميشكستند و هر كدام به نوعي خود را
«سخنگوي امام»، «نماينده امام» و... وانمود ميكردند تا آنجا كه امام ناگزير شدند
طي اعلاميهاي در نوفللوشاتو اعلام كنند كه «سخنگو و نماينده ندارند»؛ ليكن به
مصداق:
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيهروي شود هر كه در آن غش باشد
تضاد شديد آنان با خط امام و گرايش شديد آنان به جاه و مقام تا آن پايه بود كه به
تدريج خود را رسوا كردند و امام نيز دست رد بر سينه نامحرمان زد.
بنابراين براي دريافت ديد امام نسبت به گروهك «نهضت آزادي» به نامه 30 بهمن 66 و
پيام 3 اسفند 67 حضرت امام نيازي نيست؛ شناخت خط امام روشنترين و معتبرترين معيار
براي شناخت چهرهها، گروهها و سازمانهايي است كه راهشان از راه امام و انقلاب
اسلامي و ملت انقلابي ايران جداست.
شيخ عبدالله نه تنها نسبت به خط و راه و مرام و مكتب امام هيچگونه شناختي ندارد
بلكه اصولاً به آن باورمند نيست. اگر شيخ عبدالله نوري به امام و راه او اعتقاد
داشت هيچگاه به گروهك «نهضت آزادي» پيشنهاد نميداد كه تغيير نام دهد تا صدور مجوز
براي آن گروه با استناد به نامه امام ايجاد اشكال نكند! در پيشنهاد او آمده است:
«... نهضت آزادي نيز ميتواند جريان جديدي را ثبت كند و تحت نام جديدي فعاليت كند.
گرچه با نام جديد همان انديشههاي سابق خود را دنبال كند...»
به راستي اين پيشنهاد، پشت كردن به امام و قانون نيست؟ آيا امام تنها با نام «نهضت
آزادي» مخالفت داشت يا انديشههاي آنان را براي اسلام، انقلاب و استقلال ايران
زيانبار ميدانست؟ اينكه امام با صراحت اعلام خطر ميكند كه: «... الان هم سخت
معتقدم كه آنان به چيزي كمتر از انحراف انقلاب از تمام اصولش و حركت به سوي امريكاي
جهانخوار قناعت نميكنند...» آيا اين خطر از نام «نهضت آزادي» نشأت ميگيرد يا ريشه
در انديشههاي اين گروهك دارد؟
كاش شيخ عبدالله به جوانمردي پايبند ميبود و با صراحت اعلام ميكرد كه به راه و
خط امام باورمند نيست تا به دورويي فرو نغلتد و مصداق آنچه را كه قرآن در توصيف
منافقان آورده است: «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» (44) قرار نگيرد.
به اعتراف شيخ عبدالله: ...آنكه به طور علني و شفاف به جنگ امام ميرود، در عمل
موجب تقويت امام ميشود، اما آنكه به سوءاستفاده از نام امام به جنگ آزادي افكار و
گفتار و رفتار ميرود، دشمن واقعي امام است... (45)
شيخ عبدالله نوري در بخش عمده دفاعيات خود گفتار و نوشتار و در يك كلام انديشههاي
كهنه، پسمانده و از رنگ و رو رفته گروهكهاي مليگرا را درباره سازش با امريكا،
صهيونيستها و كنار گذاشتن ارزشها و آرمانهاي انقلاب كه از سال 58 مطرح ميكردند،
به عنوان سخن نو و ابداعي زمزمه كرده است و با وجود اين با كمال بيپروايي خود را
«پيرو خط استوار امام» دانسته و ادعا كرده است كه «دانشآموخته مكتب فقهي و سياسي
امام خميني» ميباشد!! شيخ عبدالله اگر كوچكترين حظ و بهرهاي از راه و انديشه
امام برده و از خط امام شناختي پيدا كرده بود، هرگز و هيچگاه در صف دگرانديشان
نميايستاد و ديدگاه ليبراليستي آنان را كه ريشه در ضعف روحي، خودباختگي،
سازشپذيري و هيچي و پوچي آنان دارد، تكرار نميكرد. بگذريم از اينكه شيخ عبدالله
تا روز پيروزي انقلاب اسلامي نه امام را ديده و نه از درس امام بهرهاي برده بود و
از كساني بود كه در روز قدرت و صولت امام ناگهان «دانشآموخته مكتب فقهي امام» قرار
گرفت و به اصطلاح «خط امامي»! شد.
6. غيرعملي نماياندن انديشههاي امام در دنياي امروز
شيخ عبدالله نوري در لابهلاي دفاعيات خود ميكوشد انديشههاي امام را در جهان
امروز غيرعملي وانمود كند و پيروي از خط و راه امام را نادرست و ناروا بنماياند و
با زبان بيزباني به خوانندگان القا نمايد كه عصر امام پايان يافته است - و در عين
حال ادعا كند كه در خط امام است؛ اين بهترين شيوه استفاده ابزاري از انديشههاي
امام است كه اين قبيل افراد متخصص آن هستند- چنين شگردي در تحليل نهضت عاشورا نيز
به كار گرفته شد و ساليان درازي تبليغ كردند كه راه حسين منحصر به شرايط همان زمان
بود و تمام شد. در همين راستا شيخ عبدالله ميگويد:
... خردمندان ميدانند كه سخنان هر حكيم و انديشمند زمانشناس را بايد در ظرف زماني
و مكاني خود ارزيابي كرد. حضرت امام خميني(ره) هم كه به عنوان يك فقيه زمانشناس،
سكان رهبري فرهمند و بينظير انقلاب اسلامي را در دست داشتند بر اساس مقتضيات زمان
و شرايط خاص هر دوران سخناني را بيان فرمودند...! (46)
بايد دانست آنچه را كه امام به عنوان پند و اندرز، رهنمود و راهتوشه براي ملت
ايران و مستضعفان جهان مطرح كردهاند، ريشه در مباني اسلامي و دستورات قرآني دارد و
در واقع امام احكام خدا را بازگو كرده است. همه ما ميدانيم كه قوانين اسلام براي
دوران خاص و شرايط ويژهاي نميباشد. امام در اين باره چنين ميفرمايد:
... اجراي قوانين بر معيار قسط و عدل و جلوگيري از ستمگري و حكومت جابرانه و بسط
عدالت فردي و اجتماعي و منع از فساد و فحشا و انواع كجرويها و آزادي بر معيار عقل
و عدل و استقلال و خودكفايي و جلوگيري از استعمار و استثمار و استعباد و حدود و
قصاص و تعزيرات بر ميزان عدل و جلوگيري از فساد و تباهي يك جامعه، و سياست و راه
بردن جامعه به موازين عقل و عدل و انصاف و صدها از اين قبيل، چيزهايي نيست كه با
مرور زمان در طول تاريخ بشر و زندگي اجتماعي كهنه شود؛ اين دعوي به مثابه آن است كه
گفته شود قواعد عقلي و رياضي در قرن حاضر بايد عوض شود و به جاي آن قواعد ديگر
نشانده شود...! (47)
بايسته يادآوري است كه دشمنان اسلام ساليان درازي با شيوههاي گوناگون و تبليغات
دامنهدار كوشيدند وانمود كنند كه اسلام توان اداره جامعه امروز را ندارد، احكام
اسلام در هزار و چهارصد سال پيش وضع شده و براي آن روز و روزگار كارايي داشته است
ليكن در عصر اتم، قرن بيستم، قرن تسخير فضا و قرن تمدن و پيشرفت و... اسلام
نميتواند پاسخگوي مشكلات جامعه ماشيني باشد. از آنجاكه با اينگونه تبليغات زهرآگين
نتوانستند تودههاي دينباور را از پايبندي به اسلام دور كنند و به نوميدي و
سرخوردگي بكشانند به شگرد نويني روي آوردهاند و برآناند كه با به زير سؤال بردن
خط و راه امام، اسلام ناب محمدي(ص) را به چالش بكشانند. آنها به درستي دريافتهاند
كه منويات امام ريشه در مباني اسلام راستين دارد و هر گونه سمپاشي بر ضد آرمانهاي
امام ضربه سنگيني به اسلام خواهد بود. از اين رو، ميبينيم كه توطئه بر ضد
انديشههاي امام ابعاد گستردهتري يافته است. امروز دشمن، افزون بر حمله مستقيم به
راه و خط و مكتب امام، سادهانديشان، فرصتطلبان، قدرتطلبان و نان به نرخروزخورها
را نيز در اين راه به كار گرفته و از زبان آنان نقشههاي شوم خود را دنبال ميكند.
شيخ عبدالله در جاي ديگري از دفاعيات خود به منظور ناديده گرفتن رهبري امام و
نادرست نماياندن پيروي ملت ايران از آن رهبر فرزانه، عارف و حكيم، و محدود كردن
پيروي از او در چارچوب تقليد شرعي، چنين ميگويد:
... اينجانب به عنوان يك دانشآموخته مكتب فقهي و سياسي امام خميني ميگويم كه بر
اساس نظريات و فتاواي فقهي امام خميني و تمام فقهاي شيعه در طول تاريخ، حوزه تقليد
فقط حوزه فروع دين است و تحليل تاريخ، اعتقادات، اخلاق، سياست، موضوعات و... از
حيطه تقليد خارج است... (48)
پيش از پرداختن به پاسخ شيخ عبدالله بايسته است اين واقعيت تاريخي بازگو شود كه به
دنبال حكم تحريم تنباكو از سوي ميرزاي شيرازي(ره) كه استعمار جهانخوار به نقش
«ولايت فقيه» و حكم حكومتي در رويارويي با بيگانگان و قيام مردمان، پي برد، توطئه
دامنهداري در راه تخريب جايگاه ولايت آغاز شد و عناصري به شيوهها و شگردهاي
گوناگون كوشيدند مقام «ولايت» فقها و اوامر حكومتي آنان را نفي كنند، به زير سؤال
ببرند و يا با مسئله فتوا و محدوده تقليد درآميزند و تودهها را به اشتباه اندازند.
ملاهاي بيسواد، روحانينماهاي وابسته و سرسپرده نيز در اين توطئه هميشه جلودار
بودهاند و انديشههاي استعماري سازمانهاي فراماسونري از دهان آنان بيرون آمده
است.
ميتوان گفت ناظمالاسلام كرماني كه از عناصر وابسته به سازمان فراماسونري ميباشد،
از نخستين كساني است كه به رويارويي با مقام ولايت برميخيزد و ميان موضوع مهم و
سرنوشتساز پيروي از اوامر ولايتي فقها و مسئله تقليد خلط ميكند. او ميكوشد اين
نقشه شيطاني خود را به آيتالله شهيد بهبهاني(ره) نسبت دهد تا با يك كرشمه دو كار
كرده باشد؛ بهبهاني را به زير سؤال برد و بدنام كند، نيز از زبان آن مرحوم در تخريب
جايگاه ولايت فقها بكوشد و اين قدرت الهي و بيمانند رهبران شيعه را در هم شكند، از
اين رو آورده است:
... از علماي تهران آقاسيد عبدالله بهبهاني تبعيت ميرزاي آشتياني را ننمود كه اولاً
من مقلد نيستم و مجتهدم و ثانياً اين صورت حكم كه نسبت به جناب ميرزاي شيرازي
ميدهند، حكم است يا فتوا، اگر حكم است كه بايد بين مدعي و مدعيعليه و در مقام
ترافع باشد و اگر فتوا است كه بايد كليت داشته باشد و فتوا نسبت به مقلدين
لازمالعمل است نه نسبت به مجتهد... (49)
جاي ترديد نيست عالمي توانا و مجتهدي آگاه و دانا مانند سيد عبدالله بهبهاني به
درستي ميدانست كه تحريم تنباكو نميتواند فتوا باشد و حلال خدا را با فتوا
نميتوان حرام كرد؛ افزون بر اين او با آن مقام علمي كه داشت، روشن است كه تفاوت
حكم حكومتي و قضايي را ميدانست و درمييافت كه حكم تحريم تنباكو بر مبناي «ولايت»
است نه از باب قضاوت. ناظمالاسلام كرماني با اين نسبت دروغ و ناروا به بهبهاني يا
بر آن بوده است مردم را نسبت به ولايت فقيه، دچار ترديد سازد يا از روي بيسوادي و
ناداني، تفاوت حكم و فتوا را نميدانسته و حكم حكومتي را با حكم قاضي در مقام قضاوت
ميان مدعي و مدعيعليه اشتباه كرده است.
اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا مسائل سياسي از ديد شيخ عبدالله از اصول اعتقادات
است؟ آيا او نميداند كه تمام مسائل و موضوعات اجتماعي، خانوادگي يا فردي در هر
زمينه باشد (اقتصادي، سياسي، فرهنگي، هنري و...)، از جمله فروع است و يك مسلمان
دينباور در اين گونه امور يا بايد مجتهد باشد يا مقلد؟ راستي شيخ عبدالله در
دفاعيات خود روي چه انگيزهاي «مسئله تقليد» را پيش كشيده و به تبيين موارد تقليد و
اينكه «حوزه تقليد در فروع دين است» و... نشسته است؟ آيا بر آن بوده است كه مقام
رهبري امام را انكار كند و با زبان بيزباني و به طور تلويحي بگويد كه امام را در
حد يك مجتهد جايزالتقليد قبول دارد و تنها در محدوده «فروع دين» از امام پيروي
ميكند؟ آيا خواسته است به تودههاي مسلمان بباوراند كه تنها وظيفه ديني آنان در
برابر امام به عنوان يك مجتهد، تقليد از او در عبادات است، ليكن در مسائل سياسي،
امور اجتماعي، اقتصادي، كشورداري، نيز معاملات و معاهدات با بيگانگان و روابط
ديپلماسي با ديگر كشورها و دولتها به پيروي از نظر امام نيازي نيست؟ آيا اين قبيل
امور، در تقسيمبندي شيخ عبدالله از اصول اعتقادات است يعني توحيد، معاد و... آيا
شيخ عبدالله اصولاً معناي «فروع دين» را نتوانسته بفهمد؟! يا از تفاوت ميان مسئله
تقليد و پيروي از امر رهبري آگاهي نداشته و از مقام انكارناپذير امام به عنوان رهبر
واجبالاطاعه، جاهل و غافل بوده است؟ آيا شيخ عبدالله نميدانسته است كه امام به
عنوان «ولي فقيه» و رهبر جامعالشرايط، جنگ و صلح و ديگر مسائل جامعه را هدايت كرده
است؟ آيا شيخ عبدالله نميداند كه قيام مردم در 15 خرداد 42 و پيروي آنان از امام
از آغاز نهضت اسلامي ايران در سال 41 تا روز رحلت او در روز 14 خرداد 1368 بر پايه
پيروي از مقام ولايت و امامت بود و آنچه شهادت جوانان و عزيزان و خسارتهاي مادي و
انساني را براي مردم تحملپذير ميساخت همانا پيروي از ولايت امام و امامت بود و
اجراي فرامين و رهنمودهاي حكيمانه او اطاعت از حضرت امام زمان(عج) و اوامر الهي
شمرده ميشد؟ شيخ عبدالله ادعا ميكند:
... ولايت فقيه گرچه در كتب فقهي مطرح بود، اما نظريه سياسي ـ حكومتي ولايت فقيه به
شكلي كه در قانون اساسي آمده نشأت گرفته از امام بود و رهبري شخص امام در ميان
جامعه نشأت گرفته از ولايت فقيه نبود؛ به عبارت ديگر جامعه از امام به ولايت فقيه
رسيد و نه از ولايت فقيه به امام چرا كه در آن دوران كمتر بحثي به نام ولايت فقيه
در جامعه مطرح بود...! (50)
اينگونه اظهارنظرها و ادعاها سند زنده و آشكاري است بر اينكه شيخ عبدالله نيز
همانند قبيله «روشنفكران» از جامعه جدا بوده و در ميان مردم نبوده است و از اهداف،
انديشهها و باورهاي مردمي هيچگونه آگاهي نداشته است. بايد از او پرسيد: اگر مردم
مسلمان ايران از «ولايت فقيه» آگاهي نداشتند و وظايف خود را در برابر اوامر حكومتي
و ولايتي فقها نميدانستند، روي چه مجوزي از حكم تحريم تنباكو پيروي كردند و اين
حكم تا اعماق دربار و حرمسراي شاه نفوذ كرد و پشت زورمداران را شكست؟ آيا در آن روز
روشنفكر خودباختهاي نبود كه به مردم بگويد تقليد به «فروع دين» محدود است و «دامنه
تقليد را به قلمرو سياست، كشورداري و داد و ستد ميان دولتها و كشورها نكشانيد»؟!
راستي اگر مردم از امامت و ولايت بيخبر بودند، در 15 خرداد 42 بر مبناي چه اصلي از
اصول اسلام، به خيابانها ريختند و قرباني دادند؟ چرا از روز آغاز نهضت امام،
دستهدسته به حضور امام ميآمدند و اعلام ميكردند كه «اگر تو فرمان دهي مال و جان
و زن و بچه خود را فدا خواهيم كرد»؟ شايد عنوان «ولايت فقيه» از ادبيات انقلاب
اسلامي شمرده شود و در دورههاي ديگر در ميان مردم متداول نبوده است ليكن نميتوان
انكار كرد كه مردم شيعه در درازاي تاريخ اوامر و نواهي مجتهدان و فقها را اوامر
الهي ميدانستند و پيروي بيچونوچرا از دستورات آنان را بر خود واجب و لازم
ميديدند و به آن باورمند بودند. به گفتههاي يكي از شهداي سربلند 15 خرداد 42،
لحظههايي پيش از شهادت توجه كنيد تا دريابيد شناخت مردم از «ولايت فقيه» تا چه
پايهاي عميق، ريشهاي و دامنهدار بوده است:
... در اين بين خبر رسيد كه جمعيتي از امامزاده جعفر به سوي ورامين ميآيد، مردم
نگران [ورامين] به استقبال مردم امامزاده جعفر رفتند و به آنها پيوستند و متحداً
به سوي تهران حركت كردند. شهرباني از ازدياد جمعيت وحشت كرده بود اما جرئت جلوگيري
نداشت. پيوند بين مردم و مرجع طوري بود كه مردم تا پاي جان ايستاده بودند... قريب
20 كيلومتر به طرف تهران از امامزاده جعفر تا پل باقرآباد راه است يا كمتر. به
خيرآباد رسيديم يكي از بستگان امير [معصومشاهي] از ماشين پياده شد و گفت به كجا
ميرويد؟ گفتيم تهران. گفت براي چه؟ گفتم براي حمايت از مرجع و رهبر. با تعجب گفتند
مگر نميدانيد تهران خيلي شلوغ شده و مردم را به رگبار مسلسل ميبندند؟ گفتم چرا...
گفت مسلسل با سينه سازگاري دارد؟ مشت با درفش چه ميكند... مقداري ديگر راه رفتيم.
شيطان مرا وسوسه كرد و گفتم راست ميگويد مسلسل با سينه سازگار نيست. ميرويد و
كشته ميشويد. كمكم سست شدم و آمدم و آمدم نزد شهيد امير و گفتم: داداش! فلاني
راست ميگويد؛ جريان ما مشت و درفش است. ما كه اسلحه نداريم، او كه همه وجودش براي
خدا ميسوخت گفت آيا ما براي دفاع از حق ميرويم يا براي مال دنيا؟ به او گفتم براي
حق و حمايت از رهبريت. تبسمي كرد و گفت كسي كه براي حق ميرود نميترسد و لغزشي
ندارد... كشتهشدن در راه خدا افتخارآميزتر از زندگي با اين ستمكاران و ظالمين است.
داداش! من كوفي نيستم كه از وسط راه برگردم. كوفيها از وسط راه برگشتند و حضرت
حسين(ع) را تنها گذاشتند... (51)
اين حركت حماسي و شور حسيني، ريشه در باور مردم دارد كه مرجع تقليد جانشين امام
زمان است؛ فرمان او فرمان خدا و حضرت امام عصر(عج) ميباشد؛ ياري او ياري حسين است.
كساني كه اوامر و نواهي مراجع اسلام را اطاعت نكنند فرمان خدا و ائمه را زير پا
گذاشته و از اسلام بيگانه شدهاند. اين، اعتقاد قلبي شيعه در درازاي تاريخ است.
حالا نام آن را پيروي از «ولايت فقيه» بگذاريد يا عنوان ديگري به آن بدهيد در اصل
موضوع كه مردم مسلمان پيروي از مراجع اسلام را بر خود واجب ميدانند تفاوتي
نميكند. و اين باورمندي ريشه در مكتب شيعه دارد و به فقهاي اسلام در طول تاريخ
نيرو و قدرت بخشيده است كه با دست خالي با زورمندان و جهانخواران رويارويي كنند و
بسياري از توطئههاي ضداسلامي و اسارتبار آنان را خنثي نمايند.
اينجاست كه ژرفايي توطئه و دسيسه برخي از چهرههاي مرموز كشور ما نمايان ميشود كه
ميگويند: وقتي وحدت حوزه و دانشگاه تحقق پيدا ميكند كه مقامات روحاني بپذيرند كه
نظريات و دستورات آنان قداست ندارد و لازمالاتباع نميباشد؛ يعني اگر بار ديگر
تحريم تنباكو يا اعدام سلمان رشدي از سوي يكي از فقهاي جامعالشرايط صادر شد،
دينباوران آن را حكمي الهي نپندارند و اجراي آن را بر خود واجب نشمرند تا خيال
جهانخواران از اين اهرم نيرومند و كاخبرانداز مكتب تشيع براي هميشه آسوده شود و
اين شمشير برنده براي هميشه به غلاف رود و اينجاست كه به درستي آشكار ميگردد كه
جريان فتنهها پس از انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري جرياني ناگهاني و بيمقدمه
نبود و ريشه در توطئههاي ديرينهاي داشت كه عناصري مانند شيخ عبدالله نوري ساليان
درازي پيش از وقوع آن، با به اصطلاح دفاعيات خود، دانسته يا ندانسته در راه اجراي
آن توطئه شوم استعماري سخن گفتند، قلم زدند، زمينهسازي كردند و راه را براي پياده
شدن كودتاي رنگي و به اصطلاح «انقلاب مخملي» هموار ساختند.
اگر برخي از مسئولان نظام جمهوري اسلامي و دستگاههاي اطلاعاتي و امنيتي از آن
موضعگيريها و سخنپراكنيهاي شيطنتآميز شيخ عبدالله به عمق توطئه دشمن پينبردند
و از كنار آن بيتفاوت گذشتند، رسانههاي غربي كه آن گفتار مرموزانه و به اصطلاح
دفاعيات نامبرده را در راستاي توطئه براندازي و جنگ نرم ميديدند، به وجد آمدند و
به پايكوبي و شادماني برخاستند و جاروجنجالهاي تبليغاتي به راه انداختند. روزنامه
نيويوركتايمز از شيخ عبدالله نوري به عنوان «مارتين لوتر انقلاب ايران»! ياد كرد و
او را اصلاحگر ديني خواند! روزنامه الشرقالاوسط (چاپ بيروت) از شيخ عبدالله به
عنوان چهرهاي كه راه را براي پايان دادن به «خمينيسم» هموار كرده است نام برد و
همين روزنامه چند روز بعد شيخ عبدالله نوري را «بوريس يلتسين» ايران خواند كه
ميتواند «سوت پايان نظام جمهوري اسلامي ايران را به صدا درآورد»! روزنامه گلوب اند
ميل (كانادا) نوشت: «نوري اولين روحانياي بود كه گفت اگر فلسطينيها خواستار صلح
با اسراييل هستند ما كه هستيم كه به دنبال جنگ باشيم» و...
ادامه دارد
پاورقي:
1- مورخ انقلاب اسلامي
2- قرآن كريم، 2/12-11.
3- قرآن كريم، 2/ 12- 11.
4- صحيفه امام، ج20، ص162.
5- خطبه نماز جمعه تهران، 26/9/1378.
6- قرآن كريم، 89/ 14.
7- قرآن كريم، 29/ 3-2.
8- قرآن كريم، 47/31.
9- قرآن كريم، 7/ 176.
10- عبدالله نوري، شوكران اصلاح (دفاعيات عبدالله نوري در دادگاه ويژه روحانيت)،
تهران، طرحنو، 1378، ص 12.
11- همان.
12- همان، ص183 - 182.
13- همان، ص187 - 186.
14- صحيفه امام، ج 21، ص 332 - 330.
15- در ديداري كه سران سه قوه در شامگاه 7/1/68 با امام داشتند، ايشان آقاي منتظري
را «فاسق، فاسد و مفسد» خواندند.
16- عبدالله نوري، همان، ص 186.
17- همان، ص 192.
18- صحيفه امام، ج 14، ص 365.
19- عبدالله نوري، همان، ص 185.
20- صحيفه امام، ج 21، ص 334-333.
21- همان، ج 21، ص 335-334.
22- عبدالله نوري، همان، ص 186.
23- روزنامه كيهان، 9 و 10 شهريور 1378.
24- قرآن كريم، 18/ 6 و 26/ 3.
25- عبدالله نوري، همان، ص192.
26- همان، ص 186.
27- صحيفه امام، ج21، ص 350.
28- عبدالله نوري، همان، ص 191- 190.
29- صحيفه امام، ج 21، ص 178- 177.
30- عبدالله نوري، همان، ص 187.
31- همان، ص 183.
32- همان، ص 184.
33- همان، ص 185- 182.
34- همان، ص 156.
35- صحيفه امام، ج 21، ص 285.
36- عبدالله نوري، همان، ص 118.
37- صحيفه امام، ج 7، ص 536.
38- همان، ص 320.
39- عبدالله نوري، همان، ص 118.
40- همان، ص 177.
41- صحيفه امام، ج1، ص 420.
42- عبدالله نوري، همان، ص 157.
43- صحيفه امام، ج 21، ص 285.
44- قرآن كريم، 4/150.
45- عبدالله نوري، همان، ص 120.
46- همان، ص 127.
47- صحيفه امام، ج21، ص 405.
48- عبدالله نوري، همان، ص 175.
49- ناظمالاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، به اهتمام علياكبر سعيدي
سيرجاني، تهران، آگاه، 1361، ص 22.
50- عبدالله نوري، همان، ص51.
51- آرشيو بنياد تاريخپژوهي ايران معاصر، بخش خاطرات، خاطرات مردم پيشوا و ورامين
از 15 خرداد 1342.
|