نقدهایی بر خاطرات سید صادق طباطبایی ـ بخش سوم

image_print

دكتر سيد حميد روحانی

امام در يكي از سخنراني‌هاي خود در نجف به نكته ريز و باريكي اشاره كردند و آن، اين است كه نامردمان «… به امامزاده مرده خيلي احترام مي‌كنند… اما از يك امامزاده زنده مي‌ترسند…»[۱] و ضد آن پيوسته توطئه مي‌كنند. اين سخن امام واقعيتي تاريخي است كه بارها به اثبات رسيده و اكنون نيز ديده مي‌شود. نمونه بارز آن امامان معصوم‌اند كه دشمن هيچ‌گاه از آنان آسوده نيست و هميشه از آنان نگران و بيمناك است؛ چون همواره زنده‌اند. آن بزرگواران تا روزي كه در قيد حيات ظاهري بودند زورمداران و جاه‌طلبان با همه نيرو و توان در راه خاموش كردن صداي آنان توطئه مي‌كردند؛ آنان را پيوسته زير نظر داشتند؛ به زندان و تبعيد آنان دست مي‌زدند و آنان را به شهادت مي‌رساندند. پس از شهادت نيز در درازاي هزاره‌اي مي‌بينيم كه حاكمان قلدرمآب و ديكتاتور در راه تخريب مرقد آن بزرگواران و از ميان بردن نام و يادشان مي‌كوشند و توطئه مي‌كنند، زيرا راه، انديشه، مكتب و مرام آنان همواره زنده و جاويد است و آن تبهكاران و جنايت‌پيشگاني كه پيوسته دنبال غارتگري، چپاول‌گري، زراندوزي و سلطه‌طلبي هستند از راه و مرام امامان بزرگوار شيعه در هراس‌اند و آرام ندارند. آنها اين واقعيت را به درستي دريافته‌اند كه پيروان راستين راه امامان معصوم سرانجام روزي كاخ‌ها و كاخ‌نشينان را به جهنم‌دره خواهند كشيد و جهان را از شر شرارت‌ها و جنايت‌هاي جهان‌خواران آسوده مي‌سازند؛ از اين رو مي‌بينيم امويان و عباسيان براي از ميان بردن نام و ياد حضرت سيدالشهداء مرقد آن بزرگوار را به آب بستند و در آن محل كشت و زرع كردند تا قدرت و سلطنت ننگين خود را از خطر مكتب حسيني در امان دارند! آدم حقير و قلدري مثل رضاخان نيز بنابر خواست و سياست كفتار پير استعمار انگليس، عزاداري براي حضرت اباعبدالله‌الحسين را در عاشورا قدغن مي‌كرد و رخصت نمي‌داد حتي نداي «يا حسين» از محلي يا منزلي بلند شود، چون نام و نداي حسين با منافع استعماري و غارتگرانه انگليس ناهمخواني داشت. آن كفتار پير مكار مي‌دانست اگر راه حسين و مكتب عاشورا در اين سرزمين تداوم يابد و ملت ايران راه عاشوراييان را به درستي دريابد و برتابد انقلاب اسلامي پديد مي‌آورد و دست جهان‌خواران و مهره‌هاي دست‌نشانده آنان را از سرنوشت ايران كوتاه مي‌كند و استقلال و آزادي را براي اين كشور به ارمغان مي‌آورد.

صدام عفلقي و بعثي‌هاي خون‌خوار عراق نيز نه تنها عزاداري براي حضرت اباعبدالله را در ماه محرم قدغن كردند بلكه عزاداران را نيز با توپ، تانك و مسلسل و حتي هواپيماي جت جنگي مورد حمله قرار دادند و شماري را به خاك و خون كشيدند و برخي را نيز به جرم عزاداري براي آن حضرت به جوخه اعدام سپردند، چون از راه حسين وحشت داشتند و با چشم سر مي‌ديدند كه حسين زنده است و راه او رهروان فراواني دارد؛ از اين رو با همه نيرو، با حسين، عاشورا و عاشوراييان به رويارويي برخاسته بودند. وهابي‌هاي مزدور، اين دست‌پرورده‌هاي بي‌اراده انگليس و امريكا نيز بارها به نجف و كربلا يورش بردند و مرقد علي و حسين (عليهما‌‌السلام) را ويران و غارت كردند، چون تداوم حيات ننگين و كثيف خويش را در از ميان بردن نام و ياد آن بزرگواران مي‌بينند.

راه امامان، راه رهايي‌بخش مستضعفان

راستي چرا رژيم پليد و دست‌نشانده سعودي مرقد چهار امام بزرگوار را در مدينه با خاك يكسان كرد و اكنون نيز براي ويراني بيشتر آن تلاش مي‌كند؛ چون تداوم سلطنت غاصبانه و جائرانه خود را در محو نام، ياد و مكتب آن بزرگواران مي‌بيند و به درستي مي‌داند كه سرانجام اين مكتب رهايي‌بخش امامان معصوم و جانشينان راستين پيامبر اسلام(ص) است كه تومار جهنمي آل‌سعود را در هم مي‌پيچد و به حكومت ديكتاتوري و ضد مردمي آنان پايان مي‌بخشد. رويارويي خونين آل‌خليفه با مردم بحرين و خراب كردن مساجد و حسينيه‌ها و به خاك و خون كشيدن عزاداران حسيني نيز ريشه در هراس و وحشتي دارد كه اين دست‌نشاندگان حلقه‌به‌گوش امريكا و هم‌پياله‌هاي اسراييل از حضرت حسين و راه حسين دارند و مي‌دانند كه اين راه عاشوراييان است كه سرانجام كاخ خون‌پايه آل‌خليفه را در بحرين واژگون مي‌كند و آن بيگانه‌پرستان را به ديار نيستي مي‌فرستد.

هجوم وحشيانه طالبان و القاعده به زائران و عزاداران حسيني در شهرهاي مختلف عراق، پاكستان و هند و دست زدن به عمليات انتهاري ضد مردم مظلوم شيعه و انفجار مرقد مطهر حضرت امام هادي(ع) در سامرا، نشان از اين حقيقت دارد كه امامان ما زنده‌اند و راهشان پررهرو است و خطرشان براي جهان‌خواران و زورمداران جدي‌تر از آن است كه بتوان آن را ناديده گرفت. از اين رو حاكمان جنايت‌پيشه در غرب و دست‌نشاندگان و مزدورانشان در كشورهاي اسلامي و عربي در راه آسيب رساندن به مرقد آن بزرگواران و هجوم به پيروان پاكباخته آنان از هيچ خيانت و جنايتي پروا ندارند؛ غافل از اينكه اين وحشيگري‌ها، خون‌ريزي‌ها و ويرانگري‌ها نمي‌تواند راه مردان خدا را بي‌رهرو سازد. مكتب تشيع و در واقع اسلام ناب محمدي(ص) به مرقد، گنبد و بارگاه وابسته نيست و اين انديشه آزادي‌بخش و انقلاب‌آفرين امامان بزرگوار ماست كه نور مي‌پاشد و با شب و سياهي مي‌ستيزد و نگهبانان شب و سياهي را از اوج قدرت به گرداب نابودي و ذلت مي‌كشاند؛ محمدرضاشاه را با چشماني گريان از ايران بيرون مي‌راند و دربه‌در مي‌كند و هم‌پياله‌هاي او مانند حسني‌مبارك، بن‌علي، قذافي و عبدالله صالح را يكي پس از ديگري از تخت قدرت به زير مي‌كشد و آواره مي‌كند و ناقوس مرگ را در گوش هم‌پياله‌هاي شاه چون ملك عبدالله سعودي، ملك عبدالله اردني و قارونك‌هاي خودفروخته خليج فارس و آل‌سعود و آل‌خليفه سفاك به صدا درمي‌آورد.

امروز نيز نام «خميني» اين بزرگ طلايه‌دار عدالت و آزادي، براي آزادي‌خواهان جهان و توده‌هاي مستضعف محروم، مايه اميد، شور، شعف و حركت است ليكن براي جهان‌خواران و زورمداران، نگراني و وحشت به همراه دارد و كاخ‌ها و كاخ‌نشينان را سخت مي‌لرزاند و سقوط و نابودي را به آنان نويد مي‌دهد.

امام براي هميشه تاريخ زنده است

فزون‌خواهان جهاني و ديكتاتورهاي خون‌آشام كشورهاي اسلامي و عربي، مزدوران ولگرد و هوسبازان بي‌خرد وابسته به استكبار جهاني و سرسپرده به سازمان‌‌هاي جاسوسي، در دوران حيات پرافتخار امام سالياني روزشماري مي‌كردند كه چه زماني امام چشم از جهان فرو مي‌بندد تا آنها از خطر توفان‌بار انديشه‌هاي كاخ‌برانداز او آسوده شوند و بتوانند بي‌دغدغه و نگراني به غارتگري دسترنج توده‌ها ادامه دهند، خون ملت‌ها را در شيشه كنند و براي هوسراني و بي‌بندوباري مانع و رادعي نداشته باشند؛ اما آن روز كه امام ديده از جهان فروبست و به ملكوت اعلي پيوست، غارتگران بين‌المللي و حاكمان دست‌نشانده و قلدرمآب كشورهاي عربي و اسلامي و نيز مهره‌هاي هرزه و غربزده‌اي كه براي دموكراسي غربي و در واقع براي بي‌بندوباري و فساد پليد آن ديار يقه‌دراني مي‌كنند دريافتند كه امام براي هميشه زنده است و راه، خط و انديشه او تداوم دارد. از اين رو مي‌بينيم كه همه نيرو و توان فكري، قلمي و رسانه‌اي خود را براي به زير سؤال بردن امام و خدشه‌دار كردن سيماي درخشان و ملكوتي آن ابرمرد تاريخ به كار گرفته‌اند؛ چون به درستي دريافته‌اند كه خط امام رو به گسترش است و امروز در مصر، بحرين، يمن، عربستان، تاجيكستان، آذربايجان، ليبي، تونس، الجزاير و حتي در قلب اروپا و امريكا، امام در ميان ملت‌هاي ستمديده حضور دارد و محرومان و مستضعفان را به خيزش و خروش و مقاومت فرا مي‌خواند و صدها كتاب و هزاران مقاله قلم به مزدان غرب و شرق ضد اين مرد خدا نتوانسته است كارايي داشته باشد و توده‌ها را از راه او دور كند و نام، ياد، انديشه و ايده او را از دل‌ها بزدايد و رمز بيم و هراس استكبار جهاني و دست‌نشاندگان آن در كشورهاي اسلامي و عربي از نام «خميني» در اين نكته باريك‌تر ز مو نهفته است كه امام زنده است و نابكاران از امامزاده زنده مي‌ترسند و امامزاده مرده را احترام مي‌كنند.

ويژگي‌هاي سيدمصطفي خميني

چنانكه در مورد آيت‌الله شهيد، عارف سالك حاج سيد مصطفي خميني نيز مي‌بينيم همين نكته است كه بدانديشان و دگرانديشان را در پي گذشت نزديك به ۳۵ سال از شهادت او به جوسازي، سمپاشي و نارواگويي عليه او وامي‌دارد. اگر شهيد سيد مصطفي خميني يك امامزاده مرده‌ بود بي‌ترديد باندهاي وابسته به گروهك‌هاي سياسي از او به نيكي ياد مي‌كردند و او را مي‌ستودند، ليكن چون نام و ياد او زنده و استوار است، دگرانديشان را به جوسازي عليه او وامي‌دارد.

آيت‌الله شهيد سيد مصطفي خميني از ويژگي‌هاي برجسته‌اي برخوردار بود كه براي فرصت‌طلبان و منفعت‌پيشگان، خطرناك به شمار مي‌آيد كه ما برخي از آن ويژگي‌ها را در پي مي‌آوريم:

  1. جريان‌شناسي

در ميان شخصيت‌ها و رجال‌ روحاني و سياسي كم‌تر شخصيتي را مي‌توان يافت كه به محض روبه‌رو شدن با كسان، به سرشت، ماهيت، خصلت و راه، روش، مرام و مقصد آنان آگاهي يابد و آنان را به درستي بشناسد و درباره آنان داوري ژرف و ريشه‌اي، راست و واقعي به عمل آورد. امام از نادرمرداني بود كه با يك ديدار با شخص يا گروه، آنان را به درستي مي‌شناخت و به خصلت و ماهيت آنان آگاهي مي‌يافت. نمونه اين ويژگي امام را در جريان ديدار منافقان با او در سال ۱۳۴۹ در نجف، همگان ديدند و شگفت‌زده شدند. شهيد مطهري نيز از اين ويژگي برخوردار بود و درباره اشخاص و گروه‌ها زودتر از ديگران شناخت پيدا مي‌كرد و به ماهيت آنان پي مي‌برد.

شهيد حاج سيد مصطفي نيز از اين ويژگي به گونه‌اي كامل و رسا برخوردار بود؛ با يك ديدار و گفت‌وگو به سرشت زشت طرف پي مي‌برد و از كيد و كين او دوري مي‌گزيد و به ديگران نيز هشدار مي‌داد.

صادق قطب‌زاده در سال ۱۳۴۹ تنها يك شب در نجف ميهمان حاج سيد مصطفي بود. بايد بگويم شناختي را كه مسئولان نظام اسلامي در پي پيروزي انقلاب اسلامي از قطب‌زاده پيدا كردند، شهيد سيد مصطفي در همان يك شب و در پي نخستين ديدار با او به دست آورد و از او دوري گزيد.

  1. خط‌شكني

شهيد سيد مصطفي خميني افزون بر جريان‌شناسي و خط‌شناسي، خط‌شكن نيز بود؛ با عناصر ناباب و نابكار كه دروني ناپاك و بروني تابناك داشتند، با صراحت و به دور از مجامله برخورد مي‌كرد؛ آنان را از خود مي‌راند و درباره آنان بدون پروا از جو‌سازي‌ها و هوچي‌گري‌ها، نظر مي‌داد و ديگران را از خطر آنان برحذر مي‌داشت. جريان منافقين، شريعتي و… حتي براي لحظه‌اي نتوانست آن عالم آگاه را فريب دهد و تأثيرپذير سازد؛ چنانكه فريب‌كاري‌هاي صادق قطب‌زاده و باند او نيز نتوانست آن عالم آگاه را تحت تأثير قرار دهد و نسبت به نامبرده و دار و دسته او خوشبين كند بلكه شناخت آن شهيد را نسبت به آنان شتاب بخشيد و موجب گرديد كه سيد مصطفي خطر او و دار و دسته او را بي‌پروا و به دور از ملاحظه به ديگران گوشزد كند و آنان را از هرگونه همكاري با نامبرده برحذر دارد.

  1. آزادمنشي و سازش‌ناپذيري

از ديگر ويژگي‌هاي شهيد سيد مصطفي خميني برخورد آشكار و توفان‌بار او نسبت به دشمنان زورمدار و تجاوزگران نابكار بود. آن شهيد هيچ‌گاه با قدرت‌مآبان سر سازش نداشت و در برابر آنان كوتاه نمي‌آمد و با آنان به گفت‌وگو نمي‌نشست. آنگاه كه سپهبد نصيري فرماندار نظامي تهران در پي قيام خونين ۱۵خرداد به او پيام داد كه مي‌خواهم با شما ديدار و گفت‌وگويي داشته باشم، پاسخ آن شهيد اين بود كه مرا با تو كاري نيست؛ تا سرانجام نصيري دستور جلب او را صادر كرد. در دوران تبعيد او به عراق نيز آنگاه كه بعثي‌هاي حاكم پس از دستگيري و بردن او به كاخ رياست‌جمهوري به او پيشنهاد دادند كه در راه مبارزه با رژيم شاه با آنها همكاري كند، با صراحت و قاطعيت اين پيشنهاد را رد كرد و به رژيم بعثي فهماند كه در رويارويي با زورمداران، سرسخت و انعطاف‌ناپذير است و با تهديد و تطميع و بيم و اميد نمي‌توان او را فريفت و آلت دست قرار داد.[۲]

برخورد حاج سيد مصطفي با تجاوز چند تن از مقامات نظامي رژيم شاه به باغ يكي از اهالي «دركه» كه آن شهيد نيز در آن باغ ميهمان بود، شنيدني است. او در يك روز تابستاني از سوي برخي از دوستان خود در دركه ميهمان بود كه ديد چند تن از جناب سرهنگ‌ها با زن و شراب و قمار بدون اجازه صاحب باغ وارد شدند و قسمتي از باغ را اشغال كردند و به عيش و نوش نشستند. صاحب باغ به خود جرئت نداد كه به آن ميهمانان ناخوانده و تجاوزگر اعتراض كند و حرفي بزند. شهيد سيد مصطفي روي خوي آزادمنشي، نتوانست اين صحنه را تحمل كند. از جا برخاست، دست به سنگ برد و به تجاوزكاران حمله كرد و آنان را از آن باغ بيرون راند. خود آن شهيد براي نگارنده در نجف روايت كرد كه يكي از سنگ‌هاي من كه به فرق سر يكي از جناب سرهنگ‌ها اصابت كرد،‌ به گونه‌اي شديد بود كه خون از سرش جستن زد و به تنه درختي پاشيد.

  1. صراحت لهجه

شهيد سيد مصطفي در برابر كجروي‌ها و نارواگويي‌هاي بدانديشان، زورمداران و قلدرمآبان نيز موضعي پرخاشگرانه، قاطع و صريح مي‌گرفت و بدون رودربايستي با آنان برخورد مي‌كرد و از پاسخ مناسب با آنان بيم به خود راه نمي‌داد و از گفتن سخن حق پروا نمي‌كرد. در يك محفل روحاني در نجف كه برخي از حاضران كه مخالف دخالت در سياست بودند، ضد آتاتورك و رضاخان به نكوهش نشسته بودند، حاج سيد مصطفي با صراحت اظهار كرد كه اين قلدرها حرف امروز شما را مي‌زدند و مي‌گفتند آخوند نبايد در سياست دخالت كند! اين اظهار نظر شهيد مجلس را در سكوت و بهت فرو برد.

آنگاه كه سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران در گفت‌وگويي تلفني با سيد مصطفي- پيش از دستگيري و تبعيد او به تركيه- به دور از ادب و نزاكت زبان به ناسزا گشود، از آن شهيد پاسخي كوبنده‌تر شنيد؛ به گونه‌اي كه ناگزير شد گوشي را بگذارد و گفت‌وگو را قطع كند.[۳]

  1. رسالت روشنگري

شهيد سيد مصطفي به مصداق «اگر بيني كه نابينا و چاه است/ اگر خاموش بنشيني گناه است» پيوسته بر آن بود كه ياران، شاگردان، دوستان و آشنايان را در برابر ترفندها، نيرنگ‌ها، فريب‌كاري‌ها و برنامه‌ريزي‌هاي شيطاني و فريبنده عناصر مرموز، دورو و وسوسه‌گر هوشيار سازد، آگاهي بخشد و از فرو غلتيدن ساده‌انديشان، خوش‌باوران و ناآگاهان در دام شيادان و ماسك‌داران تا آن پايه كه توان دارد پيشگيري كند. چنانكه در كتاب نهضت امام خميني آمده‌ است:

… اين تنها حزب بعث عراق و باند تيمور بختيار نبود كه مي‌خواست از راه نفوذ در ميان روحانيان مبارز نجف، راه بهره‌گيري از مقام و موقعيت امام را براي خود هموار سازد، كه هر دسته، گروه، حزب و سازمان مرموزي كه در برون‌مرز با ما تماس مي‌گرفتند همين نيت را داشتند و همين نقشه را دنبال مي‌كردند كه ما را آلت دست قرار دهند.

از «نهضت آزادي» تا «جبهه ملي» تا گروهك منافق، ماركسيست، مائوئيست برون‌مرزي آنگاه كه به سراغ ما مي‌آمدند اين انديشه را در سر داشتند كه به نام همكاري، ما را تحت تأثير قرار دهند و از ما به عنوان پلي جهت رخنه و نفوذ در امام استفاده كنند و از آنجا كه برادر شهيد حاج سيد مصطفي خميني در برابر اين نقشه شوم و شيطاني آنان همانند سدي آهنين ايستادگي مي‌كرد حقد و كينه ويژه‌اي نسبت به او داشتند و هماره تلاش مي‌كردند كه او را در ميان نيروهاي مبارز برون‌مرزي و نزد امام ساقط كنند… اين بازي‌هاي شيطاني از نگاه تيز برادر شهيد حاج سيد مصطفي خميني پوشيده نمي‌ماند. او بر اثر نبوغ سرشار و هوشياري فوق‌العاده خويش، در همان برخورد نخست به خط، انديشه، ماهيت و نقشه آنان پي مي‌برد و دستشان پيش او رو مي‌شد و فوراً ماهيت فكري‌شان را براي امام روشن مي‌كرد و نيز برادران روحاني و مبارز نجف را از خطرهاي آنان برحذر مي‌داشت…[۴]

خوي و خصلت برجسته شهيد سيد مصطفي بيشتر از آن است كه بتوان آن را در اين نوشتار كوتاه مورد بررسي قرار داد؛ او افزون بر ويژگي‌هايي كه در بالا آمد با زيور علم و عرفان نيز آراسته بود؛ مجتهدي برجسته و عارفي ازخودرسته و خودساخته بود؛ به مقام و منصب و قدرت هرگز بها نمي‌داد؛ از شهرت و خودنمايي پرهيز داشت؛ با اينكه به ناحق زنداني و تبعيد شد و همسر او به دنبال يورش كماندوهاي ساواك به منزلش دچار ناراحتي و سقط جنين شد، هيچ‌گاه راضي نبود اين مسائل در اعلاميه‌ها و نشريه‌هاي اپوزيسيون برون‌مرزي مطرح شود و از او سخني به ميان آيد. حتي پيرامون آثار علمي او كه بر آن بودم در كتاب نهضت امام دفتر نخست كه در دست تدوين بود بياورم، اظهار مخالفت كرد و تأكيد داشت كه از او گزارشي در اين كتاب نيايد و بازگو نشود؛ با سادگي و طلبگي زندگي مي‌كرد؛ از تجمل‌گرايي دوري مي‌گزيد؛ از آقازادگي و خودنمايي پرهيز داشت؛ با اينكه به علم و دانش و فضيلت و دعا و زيارت اهتمام مي‌ورزيد از مسائل سياسي و جريان‌هاي روز غفلت نداشت؛ اوضاع ايران و خاورميانه، به ويژه فلسطين را با دقت دنبال مي‌كرد؛ طلاب علوم اسلامي را به فراگيري فنون نظامي و چريكي برمي‌انگيخت و روي حركت مسلحانه تأكيد ويژه‌اي داشت.

اين ويژگي‌ها و برجستگي‌هاي او مايه نگراني زورمداران حاكم در ايران و عراق بود. ديكتاتورها، قلدرمآب‌ها، گروه‌هاي مرموز وابسته به غرب و شرق و عناصر منافق و سياست‌باز سخت از او بيمناك بودند. از اين رو توطئه قتل او را به اجرا گذاشتند و در روز اول آبان‌ماه ۱۳۵۶ به شكل مرموزي او را به شهادت رساندند، تا به گمان خام خود او را با انديشه‌هاي انقلابي و سازنده‌اي كه داشت به خاك بسپرند و از ميان ببرند ليكن ديدند كه شهادت او زمينه‌ساز فراگيري نهضت اسلامي در سراسر ايران و پديد آمدن انقلاب اسلامي شد و ايران‌زمين را به لرزه درآورد.

رژيم شاه و سازمان جاسوسي آن ساواك كه دريافته بودند راه و مرام شهيد مصطفي خميني پابرجا و استوار است براي اينكه بتوانند راه او را بي‌رهرو سازند، به توطئه ننگين ديگري دست زدند. هنوز زماني از شهادت او نگذشته بود كه اعلاميه‌اي از سوي ساواك با امضاي مستعار انتشار يافت. ساواك در اين اعلاميه كثيف خود آن شهيد مظلوم را مورد اتهام‌هاي شرم‌آور قرار داد و نسبت عيش و نوش و ميگساري به او داد، تا با اين ترفند شيطاني و بي‌شرمانه او را در ميان ملت ايران بي‌اعتبار كند و راه او را بي‌رهرو سازد و اين نشان ديگري است كه شيادان و جنايتكاران از امامزاده زنده در هراس‌اند و به خود مي‌لرزند.

گذري بر پيرايه‌بستن‌ها به اميد اسلام

امام فرزند دلبندش سيد مصطفي را اميد اسلام خواند و ديديم كه حياتش و شهادتش خدمات ارزنده‌ و برجسته‌اي براي اسلام داشت و به راستي اسلام را زنده كرد. شهادت سيد مصطفي خميني انقلاب آفريد، كاخ خون‌پايه شاه را ويران كرد و تومار جهنمي نظام دوهزاروپانصدساله را در هم پيچيد و به رژيم پادشاهي براي هميشه در ايران پايان داد و بار ديگر آشكار ساخت كه چرا نامردمان، بدانديشان و خودپرستان از امامزاده زنده مي‌ترسند و از سمپاشي، جوسازي و دروغ‌پردازي ضد ‌آزادانديشان و رادمرداني كه چهره در نقاب خاك كشيده‌اند، دست نمي‌كشند و پيوسته عليه آنان قلم مي‌زنند و دروغ مي‌بافند. برخي از عناصر وابسته به سازمان‌هاي كمونيستي او را عنصري ضد ماركسيسم مي‌خواندند و همكاري با تيمور بختيار را به او نسبت مي‌دادند؛ از سوي ديگر عناصري مانند آقا صادق طباطبايي در خاطرات و گفته‌هاي خود او را به مجامله با كمونيست‌ها و تندخويي با «بچه مسلمان‌ها»! متهم مي‌كنند و اين خود نشان از اين واقعيت دارد كه انديشه و ايده آن شهيد، زنده و پابرجاست؛ از اين رو دگرانديشان و بيراهه‌پويان ناگزيرند براي به زير سؤال بردن راه و انديشه والاي آن شهيد به صورت آشكار يا اشاره به جوسازي و دروغ‌پردازي ضد او دست بزنند.

آقا صادق طباطبايي در جاي‌جاي خاطرات خود تلاش كرده است از شهيد سيد مصطفي خميني چهره‌اي بسازد كه جز مرجع شدن پدرش هدفي و انديشه‌اي نداشته و در اين مقصد حاضر بوده همه آرمان‌ها و ارزش‌ها را زير پا بگذارد و كساني را كه در اين هدف با او همراه نبودند بكوبد، به زير سؤال ببرد و چهره آنان را مخدوش سازد. آنچه را او درباره آن شهيد در خاطرات خود آورده است، يك به يك گذر مي‌كنيم:

…حاج آقا مصطفي بيشتر به زعامت ديني و مرجعيت علي‌الاطلاق امام مي‌انديشيد و اگرچه خودش فردي سياسي بود ليكن اولويت را به جنبه مرجعيت امام مي‌داد…[۵]

…هوش و حواس او [حاج آقا مصطفي] بيشتر متوجه مرجعيت امام بود تا زعامت سياسي ايشان. در مقاطعي اعتقاد داشت كه مرجعيت امام نبايد تحت تأثير برنامه‌هاي مبارزاتي ايشان قرار گيرد… ايشان مي‌گفت اول بايد مرجعيت علي‌الاطلاق امام در دنياي شيعه تثبيت شود، آنگاه امام برنامه سياسي خود را علناً و قاطعانه پيش ببرد…[۶]

حاج آقا مصطفي داراي ديدگاه‌هاي خاصي بود و بيشتر در فكر جا انداختن مرجعيت علي‌الاطلاق امام، هم در ايران و هم در كل عالم تشيع بود…[۷]

… همچنين اختلاف اصولي حاج آقا مصطفي خميني با دايي‌جان كه بيشتر بر سر مرجعيت امام بود و نه زعامت سياسي ايشان…[۸]

… به طور كلي رفتار حاج آقا مصطفي در تشكيلات امام اين‌گونه بود كه ايشان بيشتر به مرجعيت امام مي‌انديشيد تا به جنبه‌هاي سياسي آن بزرگوار و حتي اعتقاد داشت كه اگر برخي حركت‌هاي سياسي امام به مرجعيت ايشان لطمه مي‌زند بايد جلوي آنها را گرفت. ايشان معتقد بود كه امام را بايد در جايگاه مرجعيت نشاند. حاج ‌آقا مصطفي از اين ديدگاه به همه مسائل مي‌نگريست؛ هر قدمي كه كسي برمي‌داشت اگر در جهت تأييد و ترويج مطلق امام نبود ذهن ايشان را كدر مي‌كرد…[۹]

… حاج آقا مصطفي ارتباط امام با اين افراد [قطب‌زاده و باند او] را به صلاح مرجعيت پدرش نمي‌ديد…[۱۰]

جناب صادق‌ آقا گويا دچار خوش‌خيالي شده و بر اين باور بوده است كه اگر اين دروغ‌ها را كه ‌سيد مصطفي جز رياست و مرجعيت پدرش انگيزه‌اي نداشته است، در جاي‌جاي كتاب خاطرات خود تكرار كند و بارها آن را به قلم آورد حتماً مورد پذيرش خوانندگان و تاريخ قرار مي‌گيرد و همگان آن را باور مي‌كنند! و بدين‌گونه ايده، انديشه و خط و هدف آن شهيد از ميان مي‌رود و پوشيده مي‌ماند. او از اين واقعيت غفلت داشته است كه دروغ فروغ ندارد و نمي‌تواند راستي و درستي را هميشه پنهان كند و از نورافشاني و جلوه‌گري باز بدارد و راه مردان خدا را بي‌رهرو سازد.

ما براي آشكار كردن اين ادعاي خلاف واقع آقا صادق و رد دروغ او مبني بر اينكه ‌سيد مصطفي خميني جز رياست و مرجعيت پدرش هدفي نداشته است، به مصداق «گواه شاهد صادق در آستين باشد» نامه‌اي را كه آن شهيد در پاسخ يكي از دوستان ديرينه امام در نجف، به نام حاج شيخ نصرالله خلخالي(ره) نوشته است، در پي مي‌آوريم و مي‌دانيم كه اين نامه بيش از هر پاسخ ديگري مي‌تواند اهداف و انديشه‌هاي والا، ديدگاه‌هاي عرفاني- اسلامي و افق بلند فكري آن شهيد را به نمايش گذارد و نيرنگ‌ها را برملا كند. او در پاسخ به نامه مرحوم خلخالي «دل‌خوش كردن» به شخصيت جهاني امام را ناروا و «جهالت خياليه» دانسته و آشكارا هشدار داده است «كه اين جهت نبايد سبب ركود و عقب‌نشيني باشد و نبايد تمام حواس را جمع كنيم كه اين عنوان صدمه نخورد بلكه بايد به هر نحو كه ممكن است از اين حيثيت كه پيش آمده است استفاده كنيم…» متن نامه چنين است:

بسم الله الرحمن الرحيم

پس از عرض سلام و معذرت از اينكه نتوانستم تا به حال به هر نامه و اصلي جوابي عرض كنم. ان‌شاءالله مزاج شريف سلامت، و گذشت فصل آنكه ديگر بتوانيد در اين ايام ايران تشريف بياوريد.

راجع به اينكه جناب آقاي والد شخصيت جهاني پيدا كرده‌اند و بايد خيلي مراعات كنند عرض كردم ولي بايد عرض كنم كه اين جهت نبايد سبب ركود و عقب‌نشيني باشد و نبايد تمام حواس را جمع كنيم كه اين عنوان صدمه نخورد بلكه بايد به هر نحو كه ممكن است از اين حيثيت كه پيش آمده است استفاده كنيم و دل خود را به اين جهات خياليه خوش نگردانيم…

نامه سيد مصطفي خميني2 نامه سيد مصطفي خميني1

گذشته از نامه بالا كه كاملاً رسا و گوياست و ديدگاه عرفاني- انقلابي و هدفمند ‌سيد مصطفي را آشكار مي‌سازد و نشان مي‌دهد كه آن شهيد شخصيت و مرجعيت پدرش را ناچيز و «جهات خياليه» مي‌دانسته و هدف را در نظر داشته است، با نگاهي به زندگي شخصي آن شهيد در ايران و عراق كوچك‌ترين سر نخ يا ردپايي از فعاليت او در راه مرجعيت امام ديده نمي‌شود و در ميان دوستان دور و نزديك آن شهيد هيچ‌كس را نمي‌بينيم كه از او پيرامون مرجعيت امام و تلاش او در اين زمينه سخني شنيده باشد يا فعاليتي ديده باشد يا از دغدغه او براي استواري مقام و مرجعيت امام خاطره‌اي روايت كند. در دو جلد كتاب خاطرات سال‌هاي نجف و نيز در كتاب اميد اسلام كه به تازگي انتشار يافته و در آن كتاب‌ها از بيش از ۳۶ نفر از هم‌دوره‌ها، دوستان ديرينه و ياران و شاگردان ‌سيد مصطفي مقاله و مصاحبه به چاپ رسيده است، يك سطر مطلبي كه از تلاش او براي مرجعيت امام نشان داشته باشد ديده نمي‌شود و بسياري به اين واقعيت اذعان كرده‌اند كه آن شهيد در پيشبرد نهضت و مبارزه نقش ريشه‌اي و سرنوشت‌سازي داشت و اين تنها آقا صادق طباطبايي است كه به رغم آنكه شايد در تمام عمرش به اندازه يك روز نيز با ‌سيد مصطفي نبوده، كشف كرده است كه:

حواس او [سيد مصطفي] بيشتر متوجه مرجعيت امام بود تا زعامت سياسي ايشان، در مقاطعي اعتقاد داشت كه مرجعيت امام نبايد تحت تأثير برنامه‌هاي مبارزاتي ايشان قرار گيرد… ايشان مي‌گفت اول بايد مرجعيت علي‌الاطلاق امام در دنياي شيعه تثبيت شود، آنگاه امام برنامه‌هاي سياسي خود را علناً و قاطعانه پيش ببرد…[۱۱]

خامي، ناآگاهي و ديد ناشيانه و كودكانه در اين ادعا به نمايش درآمده است. آيا دستگيري امام و قيام ۱۵خرداد۴۲، نيز مبارزه امام ضد احياي رژيم كاپيتولاسيون و تبعيد ايشان به تركيه در سال ۱۳۴۳ و عراق در سال ۱۳۴۴ و انتشار اعلاميه‌ها و سخنراني‌هاي پي‌درپي امام در نجف، از ديد ‌سيد مصطفي خميني حركتي غير علني و غيرقاطعانه بود كه «مي‌گفت اول بايد مرجعيت علي‌الاطلاق امام در دنياي شيعه تثبيت شود، آنگاه امام برنامه‌هاي سياسي خود را علناً و قاطعانه پيش ببرد»؟!! آيا آن شهيد تا آن‌پايه خام و ناآگاه بود كه به مصداق «شترسواري دولا دولا» رفتار كند؟ ديگر اينكه شهيد سيد مصطفي فرزند حوزه‌هاي علمي و روحاني بود و از مسائل مرجعيت و «مرجعيت علي‌الاطلاق» آگاهي داشت و مي‌دانست «مرجعيت علي‌الاطلاق» با تبليغ و ترويج اين و آن به دست نمي‌آيد و بايد شرايط ويژه‌اي پيش بيايد كه بيرون از حيطه اختيارات انسان است. آقا صادق از روي بي‌خبري از مسائل ويژه حوزه‌ها و جامعه تشيع نتوانسته است دروغي ببافد كه نزد افراد خبره و اهل فن مايه خنده نباشد. آيا او هيچ انديشيده است كه چرا جهان تشيع در پي درگذشت آيت‌الله‌العظمي بروجردي ديگر «مرجع علي‌الاطلاق» نيافت؟ بي‌ترديد اين ادعا كه «بايد مرجعيت علي‌الاطلاق امام‌ در دنياي شيعه تثبيت شود…» سخني نبود كه از انديشه والاي شهيد سيد مصطفي تراوش كند و از زبان او بيرون بيايد.

او در دنباله ادعاي دروغ خود آورده است:

… حاج‌ آقا مصطفي… حتي اعتقاد داشت كه اگر برخي حركت‌هاي سياسي امام به مرجعيت ايشان لطمه مي‌زند بايد جلوي آنها را گرفت. ايشان معتقد بود كه امام را بايد در جايگاه مرجعيت نشاند…[۱۲]

برخلاف ادعاي نامبرده، شهيد سيد مصطفي طرفدار حركت تند و توفنده از سوي امام ضد رژيم شاه بود و از اينكه امام در سال‌هاي نخستين تبعيد به نجف مبارزه را با شدت و سرعت دنبال نمي‌كرد، رنج مي‌برد و ناراحت بود. سيد مصطفي مي‌دانست و مي‌ديد كه امام در جايگاه مرجعيت نشسته است و مقام علمي و معنوي امام، ايشان را به جايگاه مرجعيت نشانده است و نيازي نمي‌ديد كه «امام را در جايگاه مرجعيت» بنشاند. آقا صادق با اين بافته، نخست خواسته است چنين بنماياند كه امام در دوران زيست در نجف در جرگه مرجعيت نبوده است! و اين دروغ را در جاي ديگر خاطرات خود با صراحت بيشتري بر زبان آورده و چنين ادعا كرده است كه:

… امام قبل از اينكه در ايران به عنوان يك زعيم سياسي مطرح شوند، كمتر براي عامه مردم جهان تشيع به عنوان يك مرجع مطرح بودند؛ يعني بعد از تبعيد ايشان به عراق و فوت آقاي حكيم زمينه مرجعيت ايشان در ايران فراهم گرديد…[۱۳]

كيست نداند كه امام حتي در دوران زعامت آيت‌الله بروجردي مقلد داشت و در پي آغاز نهضت در سال ۱۳۴۱ رسماً در جرگه مراجع طراز اول قرار گرفت. مقلدين ايشان از بسياري مراجع بيشتر و بودجه ايشان براي شهريه طلاب از ديگران افزون‌تر بود. از سال ۱۳۴۲ شهريه امام در قم، اصفهان، كرمانشاه و برخي حوزه‌هاي ديگر توزيع مي‌شد و رساله ايشان بدون آنكه امام هزينه آن را بپردازند از سوي مقلدان ايشان بارها به چاپ رسيد و در سراسر كشور پخش شد و آنگاه كه رژيم شاه فروش و نگهداري توضيح‌المسائل امام را ممنوع كرد، اين رساله بازار سياه پيدا كرد و به شكل پنهاني به چاپ رسيد و كساني كه از امام تقليد مي‌كردند، رساله ايشان را چند برابر قيمت واقعي خريداري مي‌كردند و اكثريت مردم ايران- به ويژه توده‌هاي مبارز و جوانان انقلابي- از ايشان تقليد مي‌كردند.

آقا صادق با شيوه مرموزي نخست مرجعيت امام را در سال‌هاي ۴۱ تا ۴۹ انكار مي‌كند و چنين مي‌نماياند كه زمينه مرجعيت ايشان در ايران پس از فوت آقاي حكيم در سال ۴۹ فراهم شده است كه خود تحريف تاريخ است و دوم چنين مي‌نماياند كه ‌سيد مصطفي براي اينكه امام در جرگه و در مقام مرجعيت قرار بگيرد در تكاپو بوده است! در صورتي كه آن شهيد مي‌دانست كه امام از مراجع بزرگ جهان تشيع است و به دست و پا زدن نيازي نمي‌ديد و اگر به فرض امام در صف مراجع قرار نداشت، ‌سيد مصطفي با آن معنويت و روحيه عرفاني هيچ‌گاه در راه مرجعيت ايشان گامي برنمي‌داشت و تلاشي نمي‌كرد. اين‌گونه دست و پا زدن‌ها از آن عناصر غر‌بزده و غرب‌باور است كه به علت ضعف نفس و عقده خودكم‌بيني كوشش دارند از نام و مقام پدرشان سوءاستفاده كنند و از جايگاه آقازادگي و آيت‌الله‌زادگي بهره ببرند و عقده‌گشايي نمايند. ‌سيد مصطفي نه خود دنبال مقام و منصب بود و نه به مقام و موقعيت امام انديشه مي‌كرد. او «عارف بالله» بود، مرد خدا بود، در راه خدا گام برمي‌داشت، براي خدا حركت مي‌كرد و دنبال انجام وظيفه بود. بزرگ‌ترين آرمان او پيشبرد نهضت امام و دفاع از اسلام و ملت‌ بي‌پناه ايران بود. شهيد سيد مصطفي خميني در دوران تبعيد در نجف به عنوان يك بازوي توانا براي امام به شمار مي‌آمد و نقش رابط ميان امام و مبارزان ايران را ايفا مي‌كرد. بسياري از مبارزان براي كسب تكليف و گرفتن رهنمود از امام با آن شهيد ارتباط برقرار مي‌كردند؛ با او گفت‌وگو مي‌كردند و از طريق او ديدگاه‌ها و رهنمودهاي امام را به دست مي‌آوردند.

شهيد ‌سيد مصطفي براي به دست آوردن اطلاعات از ايران و رسانيدن اخبار و گزارش‌هاي راست و درست به امام نيز كوشا بود و حتي براي ايجاد ارتباط ميان امام و ملت ايران و راهنمايي مبارزان و مجاهدان اسلامي و ياران، شاگردان و پيروان امام گاهي ناگزير مي‌شد به نام زيارت، به مكه، مدينه و شامات مسافرت كند و نهضت اسلامي و پيروان آن را سامان بخشد و ميان امام و ياران ايشان پيوند بيشتر ايجاد كند. شهيد سيد مصطفي در دوران تبعيد در نجف در پديد آوردن اتحاد و هماهنگي ميان روحانيان مبارز برون‌مرزي و بازداشتن آنان از بيراهه‌پويي و فريب‌خوردن نيز تلاش و كوشش پيگير و خستگي‌ناپذيري داشت و در برهه حساس و خطرناك زنگ خطر را به صدا درمي‌آورد و عناصر مرموزي را كه بر آن بودند برخي از طلاب مبارز و ساده‌انديش را آلت دست كنند مي‌شناخت و مي‌شناسانيد و بدين‌گونه دست رد بر سينه نامحرم مي‌زد و كوتاه سخن بايد گفت كه شهيد ‌سيد مصطفي خميني ريشه‌اي‌ترين و سازنده‌ترين سهم را در پيشبرد نهضت امام و پيروزي انقلاب اسلامي داشت و حيات و شهادت او انقلا‌ب‌آفرين بود و اين واقعيتي است كه بسياري از ناظران سياسي، مبارزان راستين ايراني و آشنايان، دوستان و شاگردان آن شهيد به آن اذعان دارند:

… فعاليت سياسي حاج آقا مصطفي خميني از آن جهت اهميت بررسي دارد كه ايشان بهتر از هر كس ديگر نهضت امام خميني(س) يعني براندازي رژيم سلطنتي ايران و استقرار حكومت اسلامي را دريافته بود؛ بهتر از هر كس ديگر موضع‌گيري مناسب در مقابل حكام رژيم‌هاي پهلوي و بعث عراق مي‌كرد؛ بهتر از هر كس ديگر مبارزان انقلابي را در حضور و غياب امام، راهنما و هدايتگر بود؛ بهتر از هر كس ديگري با طرد عناصر غير صالح و مظنون نهضت اسلامي را از خطر آسيب نفوذي‌ها مصون نگه مي‌داشت و بهتر از هر كس ديگر تا پاي جان در پاي نهضتي كه پدر بزرگوارش بنيان نهاده بود ايستاد…[۱۴]

… سيد مصطفي در طول ۱۲ سال اقامت در عراق، حلقه اتصال اجزاي نهضت اسلامي در ايران و نقاط مختلف جهان، با كانون آن در نجف و همچنين مسئول ايجاد و برقراري رابطه با مبارزين در سطوح مختلف بود كه محوريت و مركزيت اين ارتباط با مبارزين مسلمان بود… شهيد سيد مصطفي خميني از طرق مختلف مانند توزيع رساله عمليه، اعلاميه‌ها، پيام‌ها، نامه‌ها و نشر سخنان امام خميني(س) در ايران و ساير كشورها از راه شبكه مبارزين، به نشر افكار انقلابي و انديشه‌هاي امام خميني مي‌پرداخت. همچنين با سفرهايي به كشورهاي عربستان، سوريه و لبنان كه غالباً به بهانه زيارت صورت مي‌گرفت، با مبارزين مسلمان و طرفداران ايراني و غير ايراني امام ارتباط برقرار مي‌كرد و به آنها رهنمودهاي لازم را مي‌داد و كساني را كه آمادگي داشتند به مراكز آموزش نظامي معرفي مي‌كرد… سيد مصطفي خميني در اين راه از ياري افراد مسلمان متعهد و همسو با اهداف اساسي نهضت نيز بهره مي‌گرفت و با مبارزين سياسي- مذهبي ايران ارتباط داشت و به آنها مأموريت‌هاي سياسي و اجتماعي در راستاي نهضت اسلامي محول مي‌كرد.

نكته قابل توجه در شيوه مبارزاتي سيد مصطفي نفوذناپذيري، هوشياري و عدم مماشات با كژانديشان بود. اگر كسي از مبارزين را مي‌ديد كه از خط امام، انقلاب و موازين اسلامي منحرف شده و مغرضانه فكر مي‌كند، با او كاملاً قطع رابطه مي‌كرد و در مقابل اگر متوجه مي‌شد كه كسي فريب خورده، تلاش مي‌كرد او را اصلاح كرده به راه راست هدايت كند…[۱۵]

… شجاعت بي‌نظيري داشت، همان شجاعت امام را داشت، از هيچ چيزي نمي‌ترسيد، يك نمونه امام بود، امام كوچك بود، كساني كه او را مسموم كردند مي‌دانستند كه چه شخصيتي را به شهادت مي‌رسانند… او طلايه‌دار انقلاب بود… حاج ‌آقا مصطفي را نمي‌شناسند بايد بدانند كه ايشان طلايه‌دار انقلاب بود…[۱۶]

انگيزه جوسازي و بهتان‌تراشي ضد سيد مصطفي

اكنون پرسشي كه بايسته است مطرح شود و مورد بررسي قرار بگيرد اين است كه جناب صادق طباطبايي را چه انديشه‌اي در سر بوده است كه به ناديده انگاشتن نقش سرنوشت‌ساز آيت‌الله شهيد ‌سيد مصطفي خميني در پيشبرد نهضت امام برخاسته و تنها هدف آن شهيد را اهتمام به جريان مرجعيت امام وانمود كرده است؟ چرا در سراسر خاطرات خود اين دروغ را تكرار كرده است كه سيد مصطفي جز مسئله مرجعيت امام هم و غمي نداشت و مبارزه و نهضت در نزد او در مرحله دوم اهميت بود و حتي اگر مي‌ديد جريان‌هاي سياسي و مبارز ممكن است به مقام و موقعيت امام آسيب برسانند، به رويارويي با آنها برمي‌خاست! و كساني را كه در راستاي استواري مرجعيت امام گام برنمي‌داشتند از خود مي‌راند و با آنان برخورد مناسبي نمي‌كرد؟!

به نظر مي‌رسد نامبرده با اين دروغ‌پردازي و پيرايه‌ بستن به آن شهيد والامقام اين نقشه‌ها و انگيزه‌ها را دنبال مي‌كرده است.

  1. انتقام‌گيري

يكي از غرض‌هاي قطب‌زاده و دارودسته او از سفرهاي پي‌درپي به نجف اشرف، نفوذ در امام، واداشتن امام و ياران ايشان به مبارزه با ماركسيسم و ماركسيست‌ها و همدستي با ليبرال‌هاي غربي بود. غرب‌باوران و ليبرال‌دموكرات‌هاي ايراني به ظاهر مذهبي از اينكه نهضت امام در راستاي مبارزه با غرب، فرهنگ غرب و سياست‌بازان غربي دنبال مي‌شد، نگران بودند و با آنكه موضع امام در برابر شرق و غرب آشكار بود و دست رد بر سينه همه نامحرمان مي‌زدند و استكبار جهاني را دشمن ملت‌ها و كشورهاي اسلامي مي‌دانستند، ليبراليست‌ها از اين نگران بودند كه هجوم پيگير امام ضد فرهنگ غرب و دولت‌هاي فزون‌خواه غربي زمينه نفوذ و بهره‌گيري‌هاي ماركسيست‌ها را فراهم كند؛ به ويژه اينكه مي‌ديدند در پي كودتاي حزب بعث در عراق و درگيري دولت‌هاي دست‌نشانده عراق و ايران بر سر اروند‌رود كه در واقع به كشمكش‌هاي امريكا و انگليس بر سر خليج‌فارس برمي‌گشت، ماركسيست‌هاي ايراني در بغداد پايگاهي پديد آورده و به فعاليت‌هايي پرداخته‌اند و با نجف نيز بي‌ارتباط نيستند؛ از اين رو آقاي قطب‌زاده و باند او با سفرهاي پي‌درپي به نجف و ديدار با امام تلاش مي‌كردند كه امام و نيز روحانيان مبارزه نجف را به رويارويي با ماركسيست‌ها وادارند و خطر ماركسيسم را در نزد امام بزرگ بنمايانند؛ همان ترفندي را كه در لبنان در مورد آقا موسي صدر به كار گرفتند و خطر گروه‌هاي چپ- ماركسيست‌ها و ديگر گروه‌هاي ضدغرب- را براي آقاي صدر به گونه‌اي بزرگ نماياندند كه او به اين باور رسيد كه همه فجايع لبنان و درگيري‌ها و خرابي‌ها زير سر چپي‌هاست. از اين رو به رويارويي با آنها برخاست و سياست مماشات با فالانژها، ماروني‌ها و ديگر گروه‌هاي وابسته به غرب و رژيم صهيونيستي را در پيش گرفت. ليكن امام از آنجايي كه مي‌دانست ماركسيست‌ها هيچ‌گاه نمي‌توانند در كشورهاي اسلامي كاميابي‌هايي داشته باشند و پايگاهي به دست آورند، به اين گونه وسوسه‌ها و زمزمه‌هاي قطب‌زاده و ديگر غرب‌باوران خودباخته بها نمي‌داد و از كنار آن به مصداق «و اذا مروا بالغو مروا كراما» بي‌تفاوت مي‌گذشت ليكن صادق قطب‌زاده و صادق طباطبايي اين نفوذناپذيري و بي‌اعتنايي امام به ديدگاه‌هايشان را از سوي شهيد سيد مصطفي مي‌ديدند و شكست خود را در اين مورد زير سر آگاهي‌بخشي‌هاي او مي‌دانستند- و مي‌دانند- از اين رو آقا صادق با اين‌گونه دروغ‌پردازي‌ها‌ و پيرايه‌تراشي‌ها بر آن است كه از آن شهيد انتقام بگيرد و چهره انقلابي او را خدشه‌دار سازد و اين‌گونه بنماياند كه سيد مصطفي روي هواخواهي و دنياطلبي تنها به دنبال مرجعيت، مقام و منصب امام بوده و جز اين هدفي نداشته است.

البته ناگفته نماند كه شهيد سيد مصطفي در برملا كردن نقشه‌ها و نيرنگ‌هاي قطب‌زاده و دارودسته او در ميان روحانيان مبارز نجف و پيشگيري از فريب طلاب نقش بسزايي داشت و رخصت نمي‌داد كه قطب‌زاده‌ها و ديگر عناصر و گروه‌هاي مرموزي كه به قصد شكار! به نجف مي‌آمدند و بر آن بودند در ميان طلاب، عناصر ساده‌لوح و خامي را بيابند و آلت دست كنند، كاميابي داشته باشند و با دست پر برگردند. اين هوشياري و آگاهي آن شهيد براي عناصر مرموزي چون قطب‌زاده و عوامل او سخت و شكننده بود و آنان را بر آن مي‌داشت كه چهره او را مخدوش كنند و بكوشند كه او را از سر راه مطامع خود كنار زنند.

كينه‌ورزي و حقد آقا صادق نسبت به شهيد سيد مصطفي تا آن پايه است كه نتوانسته واژه شهادت را درباره او به كار برد و از عنوان «فوت» و «وفات» براي آن شهيد بهره گرفته است؛[۱۷] در صورتي كه در اين خاطرات اذعان كرده است:

… در روز اول آبان ۵۶… احمد آقا… تلفني خبر ناگوار فوت برادرش را اطلاع داد… همچنين گفت كه بر روي پوست ايشان لكه‌هاي تيره‌رنگ فراواني ديده مي‌شود. قرار شد در اين مورد من از پزشكان استفسار كنم كه نظر غالب آنان دلالت بر مسموميت و عوارض ناشي از خفگي مي‌كرد. بد نيست همين‌جا به اين مطلب بپردازم كه در همان زمان من با يك ماده شيميايي با نام اختصار dmsf كار مي‌كردم كه خاصيت آن از بين بردن فعاليت‌هاي حياتي تعدادي از آنزيم‌هاي گوارشي بود. در مورد كار با اين ماده شيميايي بين دوستان دانشگاهي من اين جمله مشهور بود كه قبل از انتقال يك قطره از محلول حتي رقيق‌شده آن به داخل كفش بايد تابوت را سفارش داده باشي! اولين عارضه ورود اين سم به درون بدن ايجاد اختلال تنفسي و مآلاً مرگ ناشي از خفگي مي‌باشد…[۱۸]

  1. كور كردن خط شهيد

پيش‌تر اشاره شد كه يكي از ويژگي‌هاي سيد مصطفي، خط‌شناسي و خط‌شكني بود؛ آن شهيد به جريان‌هاي مرموز و انحرافي، بي‌درنگ پي مي‌برد و در برملا كردن آن نيز درنگ نمي‌كرد و با كژانديشان، دگرانديشان و عناصر مرموز هرگز و هيچ‌گاه مماشات نمي‌كرد و در برابر زورمداران و فزون‌خواهان نيز موضعي انقلابي و انعطاف‌‌ناپذير داشت اين‌گونه ويژگي‌ها و برجستگي‌هاي آن شهيد زنگ خطر را در گوش رژيم شاه و زورمداران منطقه و جهان به صدا درآورد. از اين رو قصد جان او را كردند و او را به شهادت رساندند تا براي فرداها با خميني ديگري روبه‌رو نباشند. ليكن پس از شهادت او آنگاه كه دريافتند سيد مصطفي امامزاده زنده است و راه‌ها و خط او ادامه دارد، ساواك با دستپاچگي و شتاب‌زدگي به پخش اعلاميه اهانت‌آميز ضد او دست زد و با بي‌شرمي نسبت مي‌گساري و… به او داد تا راه او را بي‌رهرو سازد. جريان‌هاي انحرافي و گروه‌هاي دگرانديش نيز كه از مرام و مكتب او بيم داشتند- و دارند- با دستاويز ساختگي و با اتهام به اينكه ايشان دنبال مرجعيت و مقام و منصب امام بود، تلاش مي‌كنند راه او را كور كنند و خط‌شناسي و خط‌شكني و ديگر ويژگي‌هاي او را از ديد نسل امروز و نسل‌هاي آينده پنهان و پوشيده دارند تا راه او ادامه نيابد و براي پويندگان حق الگو نشود.

  1. خلط مبحث!

مواضع هوشيارانه و انديشمندانه شهيد سيد مصطفي خميني در برابر كژي‌ها و نادرستي‌هاي برخي از گروه‌ها و جريان‌هاي مرموز مانند قطب‌زاده و اشكال و ايرادي كه آن شهيد به راه و روش آقا موسي صدر داشت آقا صادق را بر آن داشت كه به نيرنگ و خدعه روي آورد و ديدگاه سيد مصطفي درباره آقاي صدر را اختلافي شخصي و به دور از انديشه‌هاي والاي اسلامي- سياسي بنماياند و روي اين دروغ پاي فشارد كه:

… اختلاف اصولي حاج آقا مصطفي با دايي‌جان كه بيشتر بر سر مرجعيت امام بود و نه زعامت سياسي ايشان…[۱۹]

… رفتار حاج ‌آقا مصطفي متفاوت بود؛ ايشان نظر موافقي نسبت به آقا موسي نداشت و آن هم تنها به يك دليل بود…[۲۰]

… تنها مشكلي كه حاج ‌آقا مصطفي با دايي‌جان داشتند مسئله مرجعيت امام بود…[۲۱]

او مي‌داند كه سيد مصطفي خميني از قداست والايي برخوردار است و ذهنيت منفي او نسبت به هر مقامي مي‌تواند مايه به زير سؤال رفتن آن مقام در ميان مردم، نسل‌هاي آينده و تاريخ شود؛ از اين رو راه علاج را در اين مي‌بيند كه با نسبت ناروا به شهيد سيد مصطفي مبني بر اينكه «هوش و حواس او بيشتر متوجه مرجعيت امام بود… اختلاف اصولي حاج آقا مصطفي خميني با دايي‌جان بيشتر بر سر مرجعيت امام بود…»! اشكال‌هاي اساسي و ريشه‌اي آن شهيد به آقا موسي را پنهان و پوشيده دارد؛ چنانكه درباره صادق‌ قطب‌زاده نيز همين شگرد و شيطنت را به كار مي‌گيرد و چنين وانمود مي‌كند كه «…حاج آقا مصطفي ارتباط امام با اين افراد [قطب‌زاده و باند او] را به صلاح مرجعيت پدرش نمي‌ديد…»! و توضيح نمي‌دهد كه جناب صادق قطب‌زاده چه ضرر و زياني مي‌توانست براي مرجعيت امام داشته باشد؟! او در دروغ‌بافي و نارواگويي به همين حد بسنده نمي‌كند بلكه براي انكار آنچه را شهيد سيد مصطفي در نخستين ديدار با قطب‌زاده كه شبي و روزي ميهمانش بود، به آن رسيده به تحريف تاريخ مي‌پردازد و پس از آنكه ادعا مي‌كند: «… حاج آقا مصطفي ارتباط امام با اين افراد را به صلاح مرجعيت پدرش نمي‌ديد»، بي‌درنگ اضافه مي‌كند: «ظاهراً امثال آقاي روحاني به ايشان گفته بودند كه آقاي قطب‌زاده در مسائل عبادي اهتمام لازم را ندارد و چندان پايبند به قيودات شرع نمي‌باشد…»![۲۲]

اين‌جاست كه دم خروس از جيب او بيرون مي‌زند و آشكار مي‌كند كه ذهنيت منفي شهيد ‌سيد مصطفي نسبت به قطب‌زاده نه براي اين بود كه «ارتباط امام با اين افراد را به صلاح مرجعيت پدرش نمي‌ديد» بلكه موضوع نفاق و بي‌بندوباري صادق قطب‌زاده بود كه از يك‌سو خود را مسلمان دوآتشه مي‌نماياند و از ديگر‌سو پايبند به موازين شرع نبود. او براي آنكه آنچه را شهيد سيد مصطفي خميني از قطب‌زاده ديده و از او بريده است انكار كند، مي‌گويد: «ظاهراً امثال آقاي روحاني به ايشان گفته بودند كه آقاي قطب‌زاده در مسائل عبادي اهتمام ندارد»! اين تحريف آشكار تاريخ است. چنانكه در كتاب نهضت امام آمده‌ است:

در تاريخ خردادماه ۱۳۴۹ آقاي صادق قطب‌زاده براي نخستين‌بار به نجف آمد و در شب يكشنبه ۳۱خردادماه در منزل برادر سيد مصطفي به سر برد. بايد تأكيد كنم شناختي را كه ملت عزيز ايران امروز از آقاي قطب‌زاده پيدا كرده است، برادر شهيد در همان يك شب از او به دست آورد و به راستي دريافت كه او چه عنصر خطرناكي براي انقلاب ايران خواهد بود. گويا وضع امروز و سوءاستفاده‌هايي را كه آقاي قطب‌زاده و باند او از انقلاب و رهبر آن به عمل آورده و سپس توطئه‌هايي را كه عليه انقلاب و جمهوري اسلامي به كار گرفت با چشم دل مي‌ديد و از اين رو به شدت رنج مي‌برد. بارها به من و ديگر برادران روحاني توصيه مي‌كرد كه از هر گونه همكاري و حتي ديدار با قطب‌زاده بپرهيزيم و خود نيز از آن شب كه قطب‌زاده در منزلش بود تا روزي كه به شهادت رسيد ديگر حاضر نشد كه با او روبه‌رو شود و تلاش‌هاي همه‌جانبه آقاي قطب‌زاده براي تنها يك ساعت ديدار و گفت‌وگو با آن شهيد آگاه با شكست روبه‌رو شد و جالب آنكه آقاي قطب‌زاده در سال ۱۳۵۰- كه بار ديگر راهي نجف شده بود- پس از ورود، ساك دستي خود را به دست يكي از افرادي كه در منزل امام كار مي‌كرد- به نام غلامرضا- داد تا به منزل شهيد مصطفي خميني ببرد و به او خبر دهد كه آقاي قطب‌زاده به آنجا وارد خواهد شد! در حضور شهيد مصطفي خميني بودم كه غلامرضا ساك او را آورد و پيام او را به آن شهيد رسانيد؛ ليكن او با عصبانيت ساك را به بيرون افكند و به غلامرضا گفت از قول من به او بگو كه حق آمدن به منزل مرا نداري! فرداي آن روز آقا سيد مصطفي در بيروني منزل امام نشسته بود،‌ آقاي قطب‌زاده وارد شد و به او سلام كرد، شهيد سلام او را پاسخ داد و روي خود را از او برگردانيد و پس از لحظه‌اي از جا برخاست و از مجلس بيرون رفت.

اين برخورد قاطع و انعطاف‌ناپذير آن شهيد با آقاي قطب‌زاده براي بسياري از افراد كه از ماهيت او آگاهي نداشتند شگفت‌آور بود و برخي نيز به حاج‌ سيد مصطفي اعتراض مي‌كردند كه شما چگونه افراد ماركسيست را به حضور مي‌پذيريد و با آنان به گفت‌وگو مي‌نشينيد ليكن از پذيرش و گفت‌وگو با آقاي قطب‌زاده سر باز مي‌زنيد؟

او پاسخ مي‌داد كه «فرق يك ماركسيست با صادق قطب‌زاده، فرق كافر و منافق است. وقتي كه با يك ماركسيست روبه‌رو مي‌شوم مي‌دانم كه طرف حساب چه‌كاره است اما در برخورد با افرادي مثل قطب‌زاده نمي‌دانم طرف حساب من كيست و چه‌كاره است و از اين آمد و رفت چه نقشه‌اي در سر دارد. آنچه برايم مسلم است اين است كه قطب‌زاده و قطب‌زاده‌ها در راه خميني نيستند و به روحانيت ايمان ندارند و خلاصه آدم‌هاي مرموزي به نظر مي‌آيند و لذا ترجيح مي‌دهم كه اصلاً از هر گونه تماس و مذاكرات با اين‌گونه افراد پرهيز كنم تا از شرشان در امان باشم». (نزديك به اين مضامين)[۲۳]

برادر فقيد ما شادروان حاج شيخ اسماعيل فردوسي‌پور نيز برخورد شهيد سيد مصطفي با قطب‌زاده را چنين روايت كرده است:

… صادق قطب‌زاده به منزل حاج‌آقا مصطفي رفت ‌و آمد داشت تا اينكه حاج ‌آقا [مصطفي] متوجه مي‌شوند كه ايشان به نماز اهميت نمي‌دهند و آخر وقت يك نماز سبكي مي‌خواند و اهل دروغ و بلوف نيز مي‌باشد. اين بود كه حاج آقا مصطفي به صغرا خانم (خدمتكار منزل) مي‌گويند ساك قطب‌زاده را دم در بگذار و وقتي آمد بهش بده كه بردارد و برود و داخل نشود.[۲۴]

آيت‌الله سيد عباس يزدي كه از علماي نجف و از ارادتمندان و شاگردان امام بود، با اينكه در فعاليت‌هاي سياسي روحانيان مبارز برون‌مرزي دخالت نداشت از موضع تند و توفنده شهيد سيد مصطفي خميني ضد چهره‌هاي مرموز برون‌مرزي آگاهي داشته و در خاطرات خود به آن اشاره كرده است:

… اما مرحوم حاج ‌آقا مصطفي با آنها صددرصد مخالف بود و ملاقات نمي‌كرد نه بني‌صدر، نه دكتر يزدي، نه قطب‌زاده، به خصوص حاج‌ آقا مصطفي اصلاً با قطب‌زاده خوب نبود…[۲۵]

آقا صادق‌ آقا بر اين باور است كه اگر بنويسد سيد مصطفي شخصاً از قطب‌زاده نادرستي و لاابالي‌گري نديده و از زبان ديگري شنيده است لابد قطب‌زاده تبرئه مي‌شود و ماهيت او پنهان و پوشيده مي‌ماند! چنانكه گمان برده است كه با اتهام به شهيد سيد مصطفي و ادعاي اينكه اختلاف او با آقا موسي بر سر مرجعيت امام بوده است، مي‌تواند برخي از خطاهاي «دايي‌جان» خود را درز بگيرد و براي هميشه در تاريخ ناگفته بگذارد!

امام و مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام

در پايان نقد و بررسي بخش مربوط به شهيد سيد مصطفي خميني بايسته است سخني با جناب محمد علي خسروي داشته باشيم؛ او در پيشگفتار مجموعه اميد اسلام دردمندانه پرسيده است:

… آيا انديشه‌ها، افكار و خدمات فراوان آيت‌الله حاج آقا مصطفي چنانكه بايد براي نسل امروز تبيين شده است؟ چرا كسي كه بيشترين سهم را در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي داشته كمترين سهم را در مراسم و بزرگداشت‌هاي پس از انقلاب به خود اختصاص داده است و…[۲۶]

بايد دردمندانه به ايشان بگوييم كه خوب است نخست از مؤسسه‌اي كه در آن كار مي‌كنند و زحمت مي‌كشند اين پرسش را بكنند كه اگر پيرامون تدوين خدمات و رنج‌ها، دردها و مظلوميت‌هاي شهيد مصطفي در دوران زندان و تبعيد گامي برنمي‌دارند و حق آن شهيد را ادا نمي‌كنند ديگر چرا پاي نوشته‌هاي مغرضانه برخي از معانديني كه برآن‌اند از آن شهيد چهره‌اي در تاريخ به نمايش بگذارند كه جز جاه‌طلبي و مقام‌پرستي انگيزه‌ و انديشه‌اي نداشته است، دستينه مي‌گذارند و با چاپ آن خاطرات سراپا دروغ به تحريف تاريخ ياري مي‌رسانند و حق‌كشي‌ها را استواري مي‌بخشند. البته نگارنده را از سردمداران آن مؤسسه جز اين انتظار نيست. آنگاه كه مي‌بينيم اين حضرات در برابر خاطرات منسوب به ‌‌‌آقاي منتظري كه در آن امام را تا مرز «فسق» العياذ بالله به زير سؤال برد دم فرو بستند و قلمشان از قلمدان بيرون نيامد، نيز آن روز كه عنصر مجهول‌الهويه‌اي به نام شيخ عبدالله نوري رسماً و آشكارا خط، راه و انديشه امام را به زير سؤال برد و دوران آرمان‌هاي امام را پايان‌يافته اعلام كرد و به حضرت حجت‌الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني(ره) نسبت دروغ داد، بي‌‌سروصدا از كنار آن گذشتند و دم بر نياوردند و با كمال بي‌پروايي دفتر و مؤسسه را به صورت «پاتوق» باند هادي و مهدي هاشمي و شيخ عبدالله نوري و عناصري بي‌آبروتر از اينها درآوردند، دريافتيم كه امام، انقلاب و آرمان‌هاي انقلابي براي برخي از مسندنشينان دفتر و مؤسسه ارزش و اعتباري ندارد و باندبازي و دكان‌داري زير پوشش پاسداري از خط و انديشه امام، حرف اول و آخر را مي‌زند. آري؛ «مگسان‌اند دور شيريني» بايد بگذاريم و بگذريم كه به قول قديمي‌ها قلم كه به اينجا رسيد سر بشكست.

ما و آقا موسي صدر

در مورد آقاي صدر پيش از هر بحثي بايد يادآور شوم كه نه امام و نه شهيد مجاهد آيت‌الله سيد مصطفي خميني و نه ياران و پيروان امام، ايشان را خداي ناخواسته دشمن و معاند مي‌پنداشتند و نه نسبت به ايشان دشمني و خصومت داشتند. جار و جنجالي كه چند مدتي است از سوي عناصر شناخته‌شده يا ناآشنا در اين مورد راه افتاده است از ديد نگارنده جنبه بازارگرمي، سياست‌بازي، اسطوره‌سازي و غرض‌ورزي‌هايي دارد كه به نام دفاع از ايشان دنبال مي‌شود و در واقع در انديشه تسويه‌حساب‌هاي شخصي و جناحي هستند؛ چنانكه بسياري از كساني كه براي شريعتي يقه‌دراني مي‌كنند و از او چماقي ساخته بر سر اين و آن مي‌كوبند نه به شريعتي علاقه‌مند هستند و نه انديشه‌هاي او را باور دارند. انگيزه اصلي آنان از اين هياهو و جار و جنجال ترويج تز «اسلام منهاي روحانيت» و رويارويي با عالمان متعهد و وارسته و سازش‌ناپذير است كه زيرپوشش «احياي انديشه‌هاي شريعتي» دنبال مي‌كنند. موضع‌گيري‌ها و افشاگري‌هاي نگارنده در مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و نگارش واقعيت‌ها در كتاب نهضت امام خميني براي برخي از دگرانديشان، فرصت‌طلبان، بازيگران عصر انقلاب و باندهاي مرموزي كه براي به موزه فرستادن انديشه‌هاي امام خيز برداشته‌اند، سخت آزاردهنده و نگران‌كننده است؛ از اين رو روزي جريان شريعتي را دستاويز مي‌كنند و روز ديگر جريان آقا موسي صدر را پيش مي‌كشند تا با نگارنده تسويه‌حساب كنند و عقده خود بگشايند.

آقا صادق طباطبايي در خاطرات خود پيرامون ديدگاه امام، شهيد سيد مصطفي و اين نگارنده نسبت به آقا موسي صدر دروغ‌هايي بافته كه اكنون به بررسي آن مي‌نشينيم:

الف. «… برخي از دوستان حاج ‌آقا مصطفي مانند آقاي زيارتي (سيد حميد روحاني) از مخالفين آقاي صدر بودند و تلاش مي‌كردند ارتباط ميان امام و آقاي صدر را خراب كنند…»[۲۷]

اولاً نگارنده هيچ‌گاه از مخالفان آقاي صدر نبوده است؛ انتقاد به برخي راه و روش‌هاي او، با مخالفت تفاوت دارد. ثانياً نگارنده سالياني كه در نجف مي‌زيست هرگز به خود اجازه نداد كه در نزد امام ضد يك عالم ديني يا يك مسلمان عادي سخني بر زبان آورد. امام هيچ‌گاه به كسي اجازه نمي‌داد در حضور او نام كسي را با زشتي و بدگويي ببرند. به خاطر دارم شهيد منتظري و آقاي سيد محمود دعايي در نزد امام زبان به انتقاد از شخصي گشوده بودند امام چند بار تذكر داده بود كه غيبت نكنيد و آنگاه كه ديده بود به سخنان خود ادامه مي‌دهند، به آنها تشر زده بود كه برويد بيرون! و بدين‌گونه آنها را از غيبت و بدگويي بازداشتند. بار ديگر شهيد محمد منتظري- بنابر گفته خودش- نسبت به شخصي در نزد امام به انتقاد پرداخته بود و برخلاف تذكرهاي پي در پي امام سخنان خود را تا آنجا ادامه داده بود كه امام برخاسته و به اندرون رفته بودند! سوم چنانكه در بخش گذشته اشاره كردم اگر قرار بود امام از زبان اين و آن تأثير بگيرند و با تأثيرپذيري از گفته‌هاي اين و آن نسبت به اشخاص ذهنيت منفي بيابند قطب‌زاده‌ها و ديگر فرصت‌طلبان كه از راه‌هاي دور و نزديك روي غرض‌ها و نقشه‌هايي به سراغ امام در نجف مي‌رفتند بايد دست خالي و نوميد برنمي‌گشتند. نگارنده تنها يك‌بار در نزد امام از آقاي صدر سخن به ميان آورد و اين پرسش را مطرح كرد كه «نظر حضرتعالي درباره آقاي سيد موسي صدر چيست؟» امام در پاسخ به فرموده حضرت علي(ع): «فاعرف الحق تعرف اهله» تمسك كردند و فرمودند شما اگر راه حق را به درستي بشناسيد اهل حق را مي‌يابيد و توضيح ديگري ندادند.

ب. او زير عنوان «ريشه مخالفت نويسنده كتاب نهضت امام خميني با امام صدر» آورده است:

… تبليغات عليه آقاي صدر منحصر به لبنان نبود؛ چپي‌هاي ايراني در عراق و نيز در اروپا همين فحش‌ها را تكرار مي‌كردند. لذا تعجب‌آور نيست كه افرادي مثل نويسنده كتاب نهضت امام خميني فقط ظاهر امر را مي‌بيند و بدون توجه به واقعيت قضايا حرف‌هاي مخالفين اسلام و مسلمانان و حتي مخالفين اصلي و واقعي فلسطيني‌ها را نيز باور دارد و نقل مي‌كند…[۲۸]

نخست بايد بگويم تا آن‌جايي كه نگارنده با چپي‌هاي ايراني كه در عراق مي‌زيستند برخورد داشت، برخي از آنان حتي نام آقاي صدر را نشنيده بودند تا چه رسد كه بخواهند به او «فحش» بدهند و اصولاً آقاي سيد موسي صدر جز در ميان مردم لبنان و شماري از مردم ايران در ميان سازمان‌ها و گروه‌هاي سياسي چهره شناخته‌شده‌اي نبودند كه در كنفدراسيون و در ميان ماركسيست‌هاي ايراني درون‌مرزي و برون‌مرزي از ايشان سخني مطرح باشد. دوم اگر قرار بود نويسنده كتاب نهضت امام خميني در تحليل‌ها و بررسي‌هاي تاريخي از گروه‌ها، جريان‌ها‌ و اشخاص تأثير بپذيرد، بي‌ترديد تنها ديدگاه‌هاي ريز و درشت چپي‌هاي ايراني در عراق را فرا نمي‌گرفت بلكه خيلي جريان‌هاي ديگر بودند كه در آن صورت مي‌توانستند او را آلت دست قرار دهند؛ مانند سازمان منافقين، گروه قطب‌زاده، جبهه ملي (بخش خاورميانه) و سازمان مرموز پناهيان (وابسته به KGB) كه در عراق فعال بود و…

جناب آقا صادق با چشم سر ديدند برخي از عناصري كه در نجف در خدمت او و قطب‌زاده قرار داشتند در خدمت منافقين و بعثي‌هاي عراقي نيز قرار گرفتند. اصولاً كساني كه تأثيرپذيرند تنها از يك جريان تأثير نمي‌پذيرند، جريان‌هاي گوناگوني مي‌توانند آنان را آلت دست قرار دهند. سوم بايد دانست كه اتهام تأثيرپذيري از چپي‌ها و ماركسيست‌ها را پيش از آنكه آقا صادق طباطبايي به ما نسبت دهد دستگاه تبليغاتي شاه و ارتجاع نجف به امام و ياران ايشان وارد كردند و حتي در نجف ليواني را كه نگارنده از آن آب نوشيد، دستور دادند كه آب بكشند و به برخي از همرزمان ما نيز آشكارا گفتند اگر مرديد نمي‌گذاريم شما را در قبرستان مسلمان‌ها دفن كنند!

ج. آقا صادق در راستاي دفاع از آقا موسي، موضع امام و ديگر كساني را كه از برخي ديدگاه‌ها و كارهاي آقاي صدر انتقاد داشتند ريشه در تبليغات و جوسازي‌هاي چپي‌ها و ماركسيست‌ها نمايانده و چنين قلم‌فرسايي كرده است:

… البته بايد به اين نكته اشاره كنم كه تبليغاتي كه چپي‌ها و عراقي‌ها و سازمان‌هاي جاسوسي عليه امام موسي صدر به راه مي‌انداختند و يا حتي احزاب چپ لبنان كه از مداخله سوريه ناراحت بودند، يك موج وحشتناك تبليغاتي را در مناطقي خاص به وجود آورده بود كه واقعاً قضاوت را براي كساني كه اوضاع را از ريشه و اساس نمي‌شناختند مشكل مي‌ساخت؛ حتي براي دوستان امام موسي صدر در ايران گاه اوضاع روشن و واضح نبود و كتباً و شفاهاً توضيح مي‌خواستند… طبيعي است كه اگر مطالب اين نشريات را امام در نجف مي‌خواندند… و همچنين اختلاف اصولي حاج آقا مصطفي با دايي‌جان كه بيشتر بر سر مرجعيت امام بود و نه زعامت سياسي ايشان، همه اينها را كه با هم جمع بزنيد، خواهيد ديد كه پيدا شدن ابهام و حداقل سؤال در ذهن هر كس حتي در ذهن امام امري طبيعي بود…[۲۹]

نكته در خور توجه اينكه از مشتركات فكري رژيم شاه و گروه‌هايي مانند «نهضت آزادي» حساسيت نسبت به ماركسيست‌ها بود. از ديد گروهك «نهضت آزادي» خطر ماركسيست‌ها و كمونيست‌ها براي ملت‌ها و كشورهاي اسلامي از امريكا و ديگر جهان‌خواران غربي بيشتر است. آن روز كه امام، امريكا را «شيطان بزرگ» خواند، مهندس بازرگان در نطقي اظهار كرد: «اگر امريكا شيطان بزرگ است شوروي شيطان اكبر است»! آقا صادق طباطبايي كه در مكتب نهضت آزادي و به ويژه صادق قطب‌زاده‌ درس سياست خوانده و با انديشه‌هاي ليبراليستي غرب پرورش يافته است در جاي ‌جاي خاطرات خود روي نقش چپي‌ها و ماركسيست‌ها در اروپا (كنفدراسيون) و در لبنان، عراق و ايران مانور داده است!

پيرامون اين نظريه‌پردازي‌ها چند پرسش بايسته است:

  1. چپي‌ها (ناسيوناليست‌ها، سوسياليست‌ها، ماركسيست‌ها، مائوئيست‌ها و ديگر گروه‌هاي به ظاهر ضد امپرياليسم و آزادي‌خواه منطقه عموماً و فلسطيني‌ها، ناصري‌ها، المرابطون، حزب سوسياليست‌هاي پيشرو، اتحاد نيروهاي ملي كارگري در لبنان خصوصاً) چه خطري از جانب آقا موسي صدر احساس مي‌كردند كه بنابر ادعاي آقا صادق از اروپا تا خاورميانه، به ويژه در لبنان، عراق و ايران، ضد او تبليغات مي‌كردند و براي ساقط كردن او هم‌دست و هم‌صدا بودند؟

  2. چه سر مگويي در كار بود كه آزادي‌خواهان لبنان و به گفته آقا صادق «چپي‌ها» بنابر ادعاي او، يك‌دست ضد آقاي صدر موضع‌گيري كنند ليكن گروه‌هاي راست‌گرا مانند ماروني‌ها، فالانژ‌ها، احرار و حزب حراس الارز و ديگر خون‌خواران وابسته به امريكا و رژيم صهيونيستي در لبنان با او در ارتباط بودند يا دست‌كم از جانب او خطري احساس نمي‌كردند و ضد او هيچ‌گونه موضع منفي نمي‌گرفتند؟! آقا صادق نيز در خاطرات خود از كارشكني يا مخالفت گروه‌هاي دست راستي در لبنان با آقاي صدر گزارشي نياورده و خاطره‌اي مطرح نكرده است؟! چرا؟

اگر حركت و فعاليت آقاي صدر در راه پيشبرد آرمان‌هاي اسلامي و استقلال لبنان بود و چپي‌ها به اين سبب با او سر ناسازگاري داشتند، چگونه راستي‌ها در برابر او واكنش منفي از خود نشان نمي‌دادند؟ آيا اسلام آقاي صدر براي فالانژها و ديگر هم‌دستان امريكا و رژيم صهيونيستي خطري به همراه نداشت و آنها از هواداران استقلال لبنان بودند؟!!

  1. چه رازي در ميان بود كه بيشتر مبارزان ايراني مسلمان و متعهد برون‌مرزي به ويژه آنهايي كه در لبنان، سوريه و عراق مي‌زيستند نسبت به آقاي صدر مسئله‌دار بوده و ذهنيت منفي داشتند؟ آيا تبليغات چپي اين اعجاز را كرده و همگان را سحر كرده بود؟! اگر چپي‌ها چنين هنري داشتند چرا نتوانستند مبارزان درون‌مرزي و برون‌مرزي را ضد امام بشورانند كه به راستي براي آنها خطرساز بود و با چشم سر مي‌ديدند كه با نهضت و حركت آن ابرمرد تاريخ راه رخنه و نفوذ در ميان توده‌‌هاي مسلمان بر روي آنها بسته شده است؟!

  2. چرا چهره‌هايي مانند مهندس بازرگان و دكتر سحابي كه عمري را با ماركسيست‌ها دست و پنجه نرم كرده بودند و به ترفندهاي آنها آشنا بودند، در مورد آقاي صدر تحت تأثير تبليغات آنها قرار گرفتند و نسبت به آقاي صدر- به اعتراف جناب آقا صادق- ذهنيت منفي پيدا كردند؟

  3. آقاي صدر به عنوان يك پيشواي اسلامي بيش از آنكه در انديشه پديد آوردن وحدت و همدلي ميان مسلمان‌ها باشد، چرا و چگونه در راه وحدت ميان اديان آسماني تلاش مي‌كرد و با مسيحيان ماروني و ديگر مسيحي‌ها و ارمني‌ها ارتباط داشت و با آنها رفت‌وآمد مي‌كرد؟

واقعيت اين است كه نگراني و آزردگي امام، شهيد حاج سيد مصطفي خميني و ياران و پيروان امام در نجف در برخي از نكته‌هايي نهفته بود كه در بالا به صورت پرسش‌هايي مطرح شد و ما پاسخ آنها را از خاطرات جناب آقا صادق براي خوانندگان، نسل امروز و نسل آينده بيرون مي‌آوريم.

نگارنده پيش از آنكه پاسخ برخي از پرسش‌هاي بالا را از زبان آقا صادق بازگو كند لازم مي‌داند به اين نكته اشاره كند كه بيشتر تحريف‌گران تاريخ و كساني كه از روي غرض و خدعه و دور از راستي و صداقت دست به قلم مي‌برند، نمي‌توانند واقعيت‌ها را به طور كلي دگرگون بنمايانند و دروغ را فروغ بخشند؛ آنان از روي كم‌حافظگي و كاستي‌هاي فكري و علمي دچار ضد و نقيض‌گويي مي‌شوند و ناخودآگاه برخي از واقعيت‌ها را برملا مي‌كنند.

آقاي صادق طباطبايي به رغم ده‌ها صفحه تلاش در راستاي استواري اين دروغ كه امام نسبت به آقاي صدر هيچ ذهنيت منفي نداشت و اگر مسئله‌اي بود به غرض‌ورزي‌ها و جوسازي‌هاي برخي از عناصر چپي‌ و فريب‌خورده برمي‌گشت و «اختلاف حاج آقا مصطفي با دايي‌جان بر سر مرجعيت پدرش بود»، و همچنين نويسنده كتاب نهضت امام خميني با تأثيرپذيري از تبليغات دامنه‌دار چپي‌ها مطالبي را درباره آقاي صدر مطرح كرده است، و خلاصه پس از آن همه دست‌وپازدن‌ها و لاپوشاني‌ها يك‌باره واقعيت را چنين بروز مي‌دهد:

… يك نامه ديگري [از آقاي صدر براي امام] بردم كه فكر مي‌كنم در سال ۵۳ يا ۵۴ بود؛ البته نامه را شخصاً نخواندم ولي از محتواي آن اطلاع دارم. آقاي صدر در اين نامه اشاره به گله امام از ايشان كرده بود. ظاهراً از قول امام براي ايشان نقل كرده بودند كه چرا آقاي صدر فقط براي ارتقاي سطح زندگي شيعيان تلاش مي‌كند؛ اين قضيه به وحدت شيعه و سني آسيب مي‌رساند. آقاي صدر نوشته بود اين سني‌ها، مسلمان شناسنامه‌اي به اصطلاح امروز هستند و فكر نكنيد وحدت با اينها جهان اسلام را دگرگون مي‌كند. براي امام توضيح داده بود كه در لبنان، شيعه يك طايفه عقب‌مانده و درجه سوم است. از تمامي حقوق اجتماعي‌اش محرومش كرده‌اند… وحدت يك گروه ضعيف با يك قوم قوي چگونه و به مصلحت كدام است؟!!…[۳۰]

جان كلام و نقطه مركزي اختلاف امام، شهيد حاج سيد مصطفي و ياران و پيروان امام با آقاي صدر در اين نكته‌اي نهفته بود كه از زير قلم جناب آقا صادق در رفته و مطرح شده است. امام و ياران او از كارشكني آقاي صدر با اتحاد اسلامي و وحدت شيعه و سني رنج مي‌بردند. البته آقا صادق در آوردن اين روايت، امانت را رعايت نكرده و روي حقد از امام يا به هر علت ديگر به تحريف ديدگاه امام پرداخته است. امام هرگز و هيچ‌گاه نمي‌گفت كه «چرا آقاي صدر براي ارتقاي سطح زندگي شيعيان تلاش مي‌كند؟!» خدمت به شيعيان و بالا بردن سطح زندگي آنان در هر كجاي جهان از آرزوهاي قلبي و از اهداف اصلي و ريشه‌اي امام بود ليكن آنچه امام را نسبت به آقاي صدر آزرده‌خاطر و متأثر مي‌كرد، مخالفت او با وحدت شيعه و سني در لبنان و پديد آمدن اتحاد اسلامي بود.

در آن دوران سرنوشت‌ساز كه سياستمداران ضد استعماري منطقه خاورميانه مانند جمال عبدالناصر در راه رهانيدن لبنان از چنگ مسيحي‌هاي ماروني و خطرناك‌تر از صهيونيسم، موضوع وحدت شيعه و سني را مطرح كردند تا طبق قانون اساسي نانوشته لبنان، مسلمانان آن كشور به عنوان اكثريت بتوانند مقام رياست‌جمهوري را به دست آورند و دست تبهكار عناصر خون‌آشام فالانژها، حراس الارز و ديگر مزدوراني كه زير نام مسيحيت در خدمت امريكا و صهيونيست‌ها بودند، از سرنوشت لبنان كوتاه كنند، آقاي صدر به مخالفت برخاست و با مطرح كردن حقوق شيعه و جايگاه شيعه در لبنان، از اتحاد مسلمانان پيشگيري كرد و آن كارشكني موجب شد كه تا به امروز، مسلمان‌هاي لبنان (شيعه و سني) به رغم اكثريت نفوس، زير سلطه رئيس‌جمهور به ظاهر مسيحي و در واقع اسير سياست‌بازان وابسته به امريكا باشند.

طرح وحدت شيعه و سني در دهه ۵۰ ميلادي براي استكبار جهاني و صهيونيسم بين‌المللي تا آن پايه خطرناك و وحشت‌آفرين بود كه امريكا در لبنان نيرو پياده كرد و در راه رويارويي با اين طرح به مقابله نظامي برخاست.

بنابراين نخستين اختلاف امام و ياران و پيروانشان در نجف، سوريه، لبنان و… با ‌آقاي صدر بر سر مخالفت او با وحدت شيعه و سني بود كه خوشبختانه آقا صادق به آن اذعان كرده است.

دومين موضوعي كه مايه نگراني امام، شهيد سيد مصطفي خميني و بسياري از مبارزان مسلمان برون‌مرزي شده بود، مخالفت آقاي صدر با فعاليت‌هاي چريكي فلسطيني‌ها در جنوب لبنان بود؛ اين جريان امام را سخت رنج مي‌داد و متأثر مي‌كرد. شهيد مصطفي خميني نيز به منظور همراه كردن آقاي صدر با فعاليت‌هاي چريكي سازمان‌هاي فلسطيني سفري به لبنان رفت و با‌‌ آقاي صدر گفت‌وگو كرد ليكن نتيجه‌اي به دست نياورد. برخي از هواداران آقا موسي صدر اين واقعيت را كه نامبرده با پايگاه‌هاي چريك‌هاي فلسطيني در جنوب لبنان مخالف بوده است به شدت رد مي‌كردند و آن را اتهام ناروا به آقاي صدر مي‌دانستند و با يك دنيا بي‌پروايي نوشتند:

… امام موسي صدر و طرفدارانش هرگز مخالف فعاليت‌هاي نظامي فلسطينيان در جنوب نبودند و اين افترا و تهمت شاخداري است كه مؤلف محترم [كتاب نهضت امام خميني] نوشته‌اند و شايد به جهل مركب دچار شده‌اند…[۳۱]

ليكن اكنون واقعيت‌ها از قلم آقا صادق چنين تراوش كرده است:

… مطلب ديگري كه در آن نامه [نامه آقاي صدر به امام] نوشته شده بود (كه به نقل مضمون است!) در مورد رفتار محتاطانه آقاي صدر با برخي از سازمان‌هاي فلسطيني بود.‌ آقاي صدر توضيح داده بودند كه من بارها اعلام كرده‌ام انقلاب فلسطين جزء ذات و اصول اعتقادي سياست ما است؛ قدس هويت ما است؛ تعامل با اسراييل حرام است. در عين حال سازمان‌هاي جاسوسي در ميان بعضي از تشكيلات آنها رخنه كرده‌اند و لذا همه افرادي كه مراجعه مي‌كنند قابل اعتماد نيستند. ما بيشترين چوب را از كساني مي‌خوريم كه تحت عنوان سازما‌ن‌هاي فلسطيني فعاليت مي‌كنند…

آقاي دكتر يدالله سحابي نامه‌اي نوشته بودند براي امام صدر كه البته ضمن تجليل و احترام فراوان[!!] از ايشان ظاهراً توضيح خواسته بودند كه مطالبي كه در ايران عليه امام صدر در ارتباط با فلسطيني‌ها بيان مي‌شود، چه مبنا و منشأيي دارد…[۳۲]

پيش از هر موضوعي يادآوري اين نكته بايسته است كه آنچه را جناب آقا صادق از زبان امام، آقاي صدر يا ديگران در خاطرات خود روايت كرده است، نمي‌توان آن را مطابق واقع دانست. او در اين خاطرات تا آن پايه دروغ‌ بافته و خلاف گفته كه به راستي تشخيص راست از دروغ را مشكل كرده است. در اين نقل‌قول‌ها مي‌بينيم چگونه كوشيده است ديد امام را نسبت به آقاي صدر تلطيف كند: «رفتار محتاطانه»! نه رفتار مخالفت‌آميز «با برخي از سازمان‌هاي فلسطيني»! و…

بايد از او پرسيد منظور امام از برخي سازمان‌هاي فلسطيني كدام گروه بوده است؟ ماركسيست‌ها يا گروه وابسته به بعث عراق كه اصولاً در جنوب حضور نداشتند يا همان‌هايي كه از ديد آقاي صدر يا آقا صادق از جاسوس‌ها و نفوذي‌‌ها خوانده مي‌شدند؟ نگارنده اين روايت‌هاي نامعتبر آقا صادق را از اين جهت آورد كه روشن شود مخالفت آقاي صدر با فعاليت‌هاي نظامي و چريكي فلسطيني‌ها در جنوب «افترا و تهمت شاخداري» نيست كه در كتاب نهضت امام آمده باشد. بنا به اذعان آقاي صادق طباطبايي، شخص امام و كساني مانند مهندس بازرگان و دكتر سحابي نيز بر سر مخالفت آقاي صدر با حضور فلسطيني‌ها در جنوب لبنان با او مشكل داشته‌اند. افزون بر اين، آقا صادق در جاي ديگر از خاطرات خود نيز برخلاف سياست پرده‌پوشي و پشت‌هم‌اندازي در راستاي اسطوره‌سازي و مطلق‌نمايي واقعيت را چنين «لو» داده است:

… بخشي از درگيري‌هاي امام موسي صدر با برخي از جناح‌هاي فلسطيني بود كه آلت دست سازمان‌هاي جاسوسي قرار گرفته بودند؛ مثلاً يكي از اين گروه‌ها وابسته به حزب بعث عراق بود. در ارتباط با مسئله‌اي كه به توطين فلسطيني‌ها مشهور شد، بعضي از كشورهاي عربي و بعضي گروه‌هاي فلسطيني معتقد بودند كه بهترين راه براي حل مشكل فلسطيني‌ها اين است كه آنان را در جنوب لبنان اسكان دهيم… آقاي صدر مخالف اين مسئله بود. مي‌گفت اولاً اين كار موجب مي‌شود كه بيش از سيصد هزار شيعه را از جنوب لبنان به كمربندي‌هاي فقر اطراف بيروت آوار بكنيم. ثانياً اين امر براي لبنان ايجاد ناامني مي‌كند زيرا فلسطيني‌ها از جنوب لبنان دايماً به اسراييل حمله خواهند كرد و اسراييل اين را براي حمله به لبنان بهانه قرار مي‌دهد…[۳۳]

بايد بگويم كه آقا صادق بار ديگر در راه اسطوره‌سازي و چهره‌آرايي، بي‌گدار به آب زده است و با سرهم‌بندي كردن مشتي مطالب ناهمگون و ضد و نقيض، بيش از پيش آورده‌ها و گفته‌هاي خود را به زير سؤال برده و بي‌اعتبار كرده است.

اولاً هيچ گروه فلسطيني در درازاي شصت‌واندي سال گذشته به خود رخصت نداده است كه از «وطني» جز فلسطين سخن به ميان آورد و به آن رضايت دهد. فلسطيني‌ها اگر آمادگي داشتند سرزميني جز فلسطين را به عنوان وطن بپذيرند، استكبار جهاني و پيشاپيش آن امريكا و نيز رژيم صهيونيستي با همه نيرو با اين طرح و نقشه همراهي مي‌كردند و اين خواسته ناروا و خيانت‌آميز را به هر بهاي سنگيني جامه عمل مي‌پوشاندند. ثانياً اگر برخي گروه‌ها و سياست‌بازها و برخي از گروه‌هاي فلسطيني‌ به راستي راه حل مشكل فلسطين را در اين مي‌ديدند كه آنها را در جنوب لبنان «توطين» دهند و فلسطيني‌ها مي‌پذيرفتند، ديگر درگيري با رژيم صهيونيستي پايان مي‌پذيرفت و آن رژيم به آرزوي ديرينه خود- طرد فلسطيني‌ها از سرزمين آبا و اجدادي- مي‌رسيد؛ بنابراين، اين جمله كه از زبان آقاي صدر نقل شده است كه «فلسطيني‌ها از جنوب دايماً به اسراييل حمله خواهند كرد و اسراييل اين را براي حمله به لبنان بهانه قرار مي‌دهد» ديگر چه معنا دارد؟ آيا فلسطيني‌ها پس از آنكه جنوب لبنان را به عنوان «وطن» برمي‌گزيدند و «قصد توطن» در جنوب لبنان را داشتند، چگونه از جنوب لبنان دايماً به اسراييل حمله مي‌كردند؟ آيا اين دوگانگي و ناهمگوني در آورده‌هاي آقا صادق نشان از اين واقعيت ندارد كه جريان «توطن» در جنوب لبنان يك دستاويز در راه شوراندن مردم جنوب ضد فلسطيني‌ها بود؟ و علت اصلي مخالفت آقاي صدر با زيستن مقاومت فلسطين در منطقه جنوب اين بود كه فلسطيني‌ها از جنوب لبنان پياپي به سرزمين اشغالي يورش مي‌برند و به رژيم صهيونيستي ضربه مي‌زنند، آن رژيم در برابر با حمله به جنوب لبنان دام و كشاورزي و دار و ندار مردم جنوب را به آتش مي‌كشد؟

نقشه و نيرنگ رژيم صهيونيستي از بمباران پي در پي خانه و كاشانه مردم جنوب نيز اين بود كه اهالي آن منطقه را روياروي فلسطيني‌ها قرار دهند و از استقرار پايگاه مقاومت در آن منطقه پيشگيري كنند.

واقعيت اين است كه آقاي صدر براي پيشگيري از آسيب رسيدن به مردم آن منطقه تا آنجا كه توانست با فعاليت‌هاي چريكي مقاومت فلسطين در جنوب لبنان، مخالفت كرد ليكن آنگاه كه اين مخالفت راه به جايي نبرد و فلسطيني‌ها در منطقه جنوب پايگاه چريكي- نظامي نيرومندي پديد آوردند و قهرمانانه به راه خود ادامه دادند و افكار آزادي‌خواهان نيز آنان را حمايت مي‌كرد، آقاي صدر تغيير روش داد. چنانكه وزارت خارجه آن روز ايران نيز اين واقعيت را در گزارش خود آورده است:

طبق گزارش رسيده از سفارت شاهنشاهي ايران در بيروت، موسي صدر پس از سال‌ها مخالفت و مبارزه با چريك‌هاي فلسطيني بر حسب دستور دولت‌هاي وقت لبنان اينك سعي دارد صفحه جديدي در روابط خود با فلسطيني‌ها باز كند و با جملات فريبنده و بازديد از اردوگاه‌هاي آنها و دلجويي از آسيب‌ديدگان حملات اخير اسراييل مي‌خواهد جبران مافات كند.

سيد موسي صدر پس از مراجعت از پاريس با گروه جرج حبش و احمد جبرييل تماس گرفته و قرار بازديد از اردوگاه‌هاي فلسطيني آسيب‌ديده را گذاشت. نامبرده كه به وسيله عده‌اي از اعضاي احزاب دست چپي لبنان همراهي مي‌شد، در اردوگاه‌هاي فلسطيني نبطيه و عين‌الحلوه از طرف رهبران گروه‌هاي افراطي سازمان‌هاي چريكي به گرمي مورد استقبال قرار گرفت.

سيد موسي صدر كه زماني بر حسب تعليمات ركن دوم ستاد ارتش لبنان مخالف وجود فداييان فلسطيني در منطقه جنوب لبنان بود، در اين ديدار از سازمان‌هاي مقاومت فلسطين تجليل فراوان كرده و به مسئولين آنها گفته است كه حتي اگر در اينجا نبوديد براي دفاع از اين سرزمين شماها را به اين منطقه دعوت مي‌نموديم.

وزير امور خارجه

نامه وزارت امورخارجه

سومين موضوعي كه امام و شهيد سيد مصطفي و ديگر آزادانديشان پيرو راه امام را نسبت به آقاي صدر گله‌مند و آزرده‌خاطر ساخته بود، ارتباط تنگاتنگ و دامنه‌دار او با مقامات مسيحي و اصحاب كليسا بود. آقاي صدر در همان شرايطي كه در پاسخ به امام اتحاد اسلامي و وحدت شيعه و سني را آن‌گونه به سخره مي‌گرفت و با آن مخالف بود مي‌بينيم كه با سران و سردمداران كليسا و مقامات كاتوليك و پروتستان ديد و بازديدها، گفت‌وگوها و رايزني‌هاي پيوسته و گسترده‌اي داشت و پيشنهاد «اتحاد اديان» را مي‌داد كه بنا به اظهار شهيد مصطفي خميني امام از اين رفتار آقاي صدر سخت دلگير و رنجيده بودند.

بنابر آنچه در خاطرات آقا صادق آمده است:

… مجله اشپيگل مقاله‌اي نوشت… در اين مقاله تصريح شده بود كه در مجموعه جنگ‌هاي داخلي لبنان يك شخصيت هست كه چهره‌نمايي مي‌كند و مورد قبول اكثريت آزادي‌خواهان و روشنفكران جهان مسيحيت نيز است. بعد در ادامه آمده كه اگر قرار باشد كسي غير از مسيحي‌ها جامعه لبنان را اداره كند، آن شخصيت فقط موسي صدر است…[۳۴]

راستي اين نكته را چگونه مي‌توان توجيه كرد كه در آن شرايطي كه اكثريت آزادي‌خواهان و روشنفكران اسلامي جامعه لبنان نسبت به‌ آقاي صدر ذهنيت منفي داشتند، بنابر ادعاي مجله اشپيگل «اكثريت آزادي‌خواهان و روشنفكران جهان مسيحيت» تا‌ آن پايه نسبت به ايشان اعتماد داشتند كه مي‌توانستند اداره جامعه لبنان را به او بسپرند؟!

البته بايد دانست كه عامل اصلي گرايش آقاي صدر به غرب و مقامات مسيحي جوسازي‌هاي قطب‌زاده و باند او ضد چپي‌ها و جناح‌هاي ماركسيستي بود كه در آقاي صدر تأثير ژرفي گذاشته بود و چون او باور كرده بود كه خطر اصلي براي لبنان ماركسيست‌ها هستند از اين ‌رو ناخودآگاه سوي غربي‌ها، ليبراليست‌ها و راستي‌ها كشيده مي‌شد و چون غالب سازما‌ن‌ها و احزاب ملي، مذهبي و آزادي‌خواهان لبنان در راه رويارويي با غرب به بلوك شرق و سازمان‌هاي ماركسيستي گرايش داشتند، آقاي صدر از آنان گريزان بود. چنانكه پيش‌تر آمد هدف از مأموريت‌هاي قطب‌زاده به نجف و گفت‌وگوهاي او با امام، كشاندن امام به رويارويي با ماركسيست‌ها و بزرگ نماياندن خطر آنان بود ليكن در اين زمينه هر چه بيشتر تلاش كردند، كمتر نتيجه گرفتند. امام دشمنان اصلي ملت‌هاي مسلمان و اسلام را به درستي مي‌شناخت و دولت‌هاي ماترياليسم، مادي‌گرا و دست‌پرورده‌هاي آنها را ناچيزتر از آن مي‌ديد كه بتوانند در جهان اسلام سلطه، رخنه و نفوذي بيابند. خطر اصلي از ديد امام ليبراليسم بود كه امروز اين واقعيت را روشن‌تر مي‌توان ديد و احساس كرد.

موضوع ديگري كه امام را نسبت به آقاي صدر ناراحت و نگران كرده بود ارتباط او با رژيم‌هاي دست‌نشانده و ضد مردمي كشورهاي اسلامي مانند شاه، ملك حسين، ملك فيصل، ملك حسن و ديگر ملوك خون‌آشام منطقه بود كه امام آن را مايه بدبيني توده‌هاي آزادي‌خواه نسبت به روحانيت و اسلام مي‌دانست.

موضوع ديگري كه براي مبارزان ايراني برون‌مرزي و پيروان و ارادتمندان امام، رنجبار و آزاردهنده بود برخورد منفي مغرضانه و نارواي دوروبري‌هاي آقاي صدر نسبت به امام بود كه با هر گونه فعاليت و حركت در راستاي نهضت امام در مجلس اعلي و «معهد» برخورد مي‌شد؛ همچنين رخصت نمي‌دادند اعلاميه امام در آن منطقه پخش شود؛ نيز از پخش عكس امام جلوگيري مي‌شد؛ حتي در مراسم بزرگداشت شريعتي در لبنان كه از طرف آقاي صدر برگزار شد برخي از جوانان مبارز ايراني روي عشق به امام عكس ايشان را در مراسم نصب كردند كه با واكنش شديد برخي از دوروبري‌هاي آقاي صدر روبه‌رو شدند و با درگيري و برخوردهاي شديد لفظي سرانجام آن عكس را پايين آوردند! آقا صادق در اين مورد نيز دروغي سرهم‌بندي كرده است كه چون عكس امام را با نام سازمان و دستجات خودشان چاپ كرده بودند لذا از نصب آن جلوگيري شد![۳۵] در صورتي كه مبارزان ايراني و مسلماني كه در لبنان و سوريه مي‌زيستند نه سازمان و تشكيلات رسمي داشتند و نه آرمي كه بخواهند روي آن مانور دهند و غالباً به شكل پراكنده در مرز توان خود فعاليت‌هايي را در راستاي پيشبرد نهضت امام دنبال مي‌كردند. كاش آقا صادق نام آن سازماني را كه زير عكس امام نام و آرم آن آمده بود، بازگو مي‌كرد «تا سيه روي شود هر كه در آن غش باشد».

بنابراين چنانكه در شماره‌هاي پيش اشاره شد، نگارنده هيچ‌گاه آقاي صدر را «مزدور امپرياليسم و صهيونيسم» نخوانده و چنين ديدگاه ناروا و خلاف شرع نسبت به ايشان نداشته است و ايشان را در زمره منحرفان و خيانت‌كاران ندانسته و نپنداشته است. يك سلسله انتقاداتي كه در بالا آمد و آقا صادق نيز ناخودآگاه به آن اذعان كرده است، موجب نگراني نگارنده و ديگر مبارزان مسلمان از آقاي صدر بود؛ چنانكه امام، شهيد حاج سيد مصطفي و ديگر مبارزان راستين و متعهد نيز چنين اشكال‌ها و انتقاداتي را به ايشان داشتند اما اين انتقادات، خدمات ايشان در لبنان براي مردم محروم شيعه را ناديده نمي‌انگارد و به زير سؤال نمي‌برد.

نگارنده در درازاي سي‌و‌اند سال گذشته، كتاب‌ها و نوشته‌هاي فراواني را مورد نقد و بررسي قرار داده كه برخي از آنها انتشار يافته و بسياري ديگر منتشر نشده و به مراكز فرهنگي و انتشاراتي مورد نظر تحويل شده است ليكن در ميان كتاب‌ها و نوشته‌هايي كه مورد بررسي و نقد نگارنده قرار گرفته است كتابي را به ياد ندارد كه به اندازه خاطرات آقا صادق طباطبايي آكنده از دروغ و خلاف‌گويي باشد.[۳۶] به ‌راستي اگر بنا شود نادرستي‌ها و دروغ‌پردازي‌هاي اين كتاب به شكل ريز و دقيق مورد نظر قرار بگيرد بايد گفت «مثنوي هفتاد من كاغذ شود»! بگذريم از اينكه بسياري از مطالبي را كه نامبرده به نام خاطرات خود جا زده است، نوشته‌هاي ديگران در دوران پيش از پيروزي انقلاب است كه او حتي نتوانسته است در آن نوشته‌ها افعال «حال» را به «ماضي» برگرداند و به همان شكل بازگو كرده است كه انگار آن حوادث امروز روي داده است!

در پايان ناگزيرم به برخي از دروغ‌هاي ديگر آقا صادق كه مربوط به نگارنده مي‌شود، پاسخ گويم. او ادعا كرده است:

… اصولاً آقاي زيارتي- سيد حميد روحاني- معتقد است هر كس كه به نوعي با امام ارتباط داشته مأمور مستقيم يا غير مستقيم امريكايي بوده است؛ اين فقط درايت و ذكاوت امام بوده كه اين افراد در برنامه خود موفق نبوده‌اند…[۳۷]

… نويسنده كتاب نهضت امام خميني اصرار دارد بگويد كه هر كس با امام ارتباط داشت مشكوك و مأمور بوده و فقط فراست و درايت و هوشياري امام ايشان را از گزند اين افراد مصون داشته است…[۳۸]

راستي نامبرده از كدام سخن يا نوشته به دست آورده است كه نگارنده بر اين باور است «هر كس كه به نوعي با امام ارتباط داشته مأمور مستقيم يا غير مستقيم امريكا بوده است». آيا ده‌ها تن از جوانان پاكباخته و مردان وارسته‌اي كه روزانه در نجف به نزد امام مي‌رسيدند يا از طريق شهيد ‌سيد مصطفي خميني از امام رهنمود مي‌گرفتند از عناصر مشكوك و مأمور بوده‌اند؟! شايد او قطب‌زاده و باند او را «هر كس و همه كس» پنداشته است؟!

ادعاي ديگر او براي به زير سؤال بردن كتاب نهضت امام خميني اين است:

… در همين كتاب مي‌گويد حاج آقا مصطفي به امام گفته بود پيام به انجمن‌هاي اسلامي در اروپا را از طريق فلاني- يعني من- نفرستد، بلكه به آدرس صندوق پستي اتحاديه ارسال دارد و اين در حالي است كه امام در پيام‌ خودشان اصلاً به من با اسم و رسم كامل خطاب كرده بودند و جالب است كه همين پيام را هم آقاي روحاني در همين كتابش آورده است نمي‌دانم چگونه اين مورخ‌ بي‌طرف! اين تناقض را حل مي‌كند…[۳۹]

نگارنده سه جلد كتاب نهضت امام را از آغاز تا پايان ورق زد ليكن جمله‌اي كه در آن سيد مصطفي چنين توصيه‌اي به امام كرده باشد، نيافت. البته از آقا صادق اين‌گونه چشم‌بندي‌ها و دروغ‌بافي‌هاي آشكار در خاطراتش فراوان است. او در يك زيرنويس آورده است:

… آقاي سيد حميد روحاني در جلد سوم نهضت امام خميني مدعي شده‌اند كه در چاپ بيانيه امام در نشريه مكتب مبارز عبارت «نظير حوادث تركيه و سياهكل» را حذف كرده‌ايم در مورد اظهارات ايشان توضيحات لازم را در جاي خود به تفصيل داده‌ام…[۴۰]

ليكن با نگاهي به خاطرات نامبرده «توضيحات لازم به تفصيل را» جايي نيافتيم؛ به نظر مي‌رسد نامبرده با اين ژست محققانه خواسته تحريف ناشايست خود پيرامون حذف فرازي از پيام امام را از چشم تيزبين تاريخ پنهان كند و در واقع نوعي چشم‌بندي كرده است. راستي آقاي صادق طباطبايي به فهم و درك خوانندگان خاطرات خود تا چه پايه‌اي بها مي‌دهد؟! آيا از ديد او كساني كه اين خاطرات را مي‌خوانند «عوام كالانعام‌اند»؟! و آنچه را او سرهم بندي كند بدون وارسي و جستار مي‌پذيرند؟! او براي به زير سؤال بردن كتاب نهضت امام خميني، نخست دروغ‌هايي ساخته است كه بله «….در همين كتاب مي‌گويد حاج آقا مصطفي به امام گفته بود پيام به انجمن‌هاي اسلامي در اروپا از طريق فلاني- يعني من- نفرستد…» بعد نتيجه گرفته است كه چون امام تنها يك نامه را- آري تنها يك نامه را- خطاب به او نوشته بنابراين در اين كتاب تناقض روي داده است!

اولاً چنانكه آورده شد چنين گزارشي در كتاب نهضت نيامده است؛ دوم اينكه اصولاً چنين پيشنهادي از سيد مصطفي به امام شنيده نشده است؛ سوم اينكه امام در دوران زيست خود در نجف تنها يك‌بار پيام خود را خطاب به نامبرده نوشته و در آن پيام از «حادثه سياهكل» ياد كرده كه از سوي او آن جمله حذف شده است[۴۱] ديگر پيام‌هاي امام با عنوان «اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي» مي‌باشد و اين نشان مي‌دهد كه اگر فرضاً چنين توصيه و پيشنهادي از سوي سيد مصطفي مطرح شده از جانب امام پذيرفته شده است. چهارم اينكه مشخص نيست «تناقض لاينحل» در اين ميان چه مي‌باشد. شايد آقا صادق معناي تناقض را درست درنيافته است؟!

آقا صادق همچنين مي‌گويد:

… از آنجا كه تعدادي از همراهان و اطرافيان امام از عراق و برخي از دوستان ما از جاهاي ديگر گذرنامه معتبري نداشتند و گذرنامه‌ها نوعاً اشكال داشت، شايد بيست روز پيش از بازگشت امام به ايران، ايشان به من گفتند خيلي از آقاياني كه اينجا هستند، مثل خود شما گذرنامه ندارند، براي آنها گذرنامه تهيه كنيد. من گفتم لطف كنيد يك دستور كتبي براي من بنويسيد كه به استناد آن به سفارتخانه (ايران در بن) مراجعه كنم و براي اين افراد درخواست گذرنامه كنم كه ايشان نام‌هايي نوشتند[؟؟!] يكي از كساني كه برايش گذرنامه گرفتم آقاي زيارتي بود…[۴۲]

لازم به يادآوري است:

  1. با شناختي كه از روحيه امام دارم بعيد مي‌دانم كه چنين دستوري داده باشند. امام در امور شخصي «رفقا» دخالت نمي‌كردند و مي‌دانستند كه آنها عاقل و بالغ‌اند و مي‌توانند به اصطلاح معروف «گليم خود را از آب بيرون بكشند».

  2. اگر قرار بود به سفارتخانه‌ ايران در خارج از كشور به صورت رسمي مراجعه شود، سفارت ايران در پاريس مناسب‌تر بود و كساني مانند بني‌صدر، قطب‌زاده، يزدي و ديگر كساني كه در اطراف امام پرسه مي‌زدند براي انجام اين موضوع مناسب‌تر بودند.

  3. اگر امام در اين زمينه نامه‌اي خطاب به نامبرده نوشته بود، حتماً او آن نامه را با آب و تاب فراوان نه تنها در اين بخش از خاطرات، بلكه در صفحه اول كتاب به چاپ مي‌رسانيد و به آن مي‌باليد.

  4. نامبرده با اين نگارنده در نوفل‌لوشاتو هيچ‌گاه درباره گذرنامه سخني نگفت و اگر از سفارت ايران در بن گذرنامه‌اي به نام نگارنده گرفته است، هنوز به دست من نرسانده است!!

  5. نگارنده به همراه شماري از دانشجويان ايراني مقيم پاريس در روز سوم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ به سفارت ايران در فرانسه رفتند و آن را تصرف كردند. به دنبال ورود قهري دانشجويان به سفارت، كاردار و جمعي از كارمندان سفارت تسليم شدند و به اصطلاح به صف ملت پيوستند و از رژيم شاه اعلام بيزاري كردند. به دنبال اين رويداد، نگارنده گذرنامه رسمي و معتبر خود را از آن سفارت گرفت. اين گذرنامه در تاريخ سوم بهمن‌ماه۱۳۵۷ با امضاي خانم امانپور دبير سوم سفارت صادر شده است و اكنون لاشه آن گذرنامه و صفحات صدور، محل صدور و تاريخ خروج از پاريس و ورود به ايران گراور شده است؛ باشد كه براي آقا صادق و آقا صادق‌ها و همه كساني كه با دروغ‌پردازي و پشت‌هم‌اندازي به تحريف واقعيت‌ها مي‌پردازند، مايه عبرت باشد تا به مردم اين همه دروغ نگويند و خودنمايي نكنند و بدانند كه دروغ، فروغ ندارد و مايه بي‌آبرويي در دنيا و وزر و وبال اخروي مي‌شود. فاعتبروا يا اولي الابصار.

 

[۱]. صحيفه امام، ج۲، ص۳۷۳٫

[۲]. رك: سيد حميد روحاني، نهضت امام خميني، تهران، عروج، ۱۳۸۱، ج۲، ص۵۷۵٫

[۳]. همان، ج۱، ص۱۰۹۸٫

[۴]. همان، ج۲، ص۵۸۹٫

[۵]. صادق طباطبايي، خاطرات سياسي، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، ۱۳۸۷، ج۱، ص۳۵۸٫

[۶]. همان، ص۳۷۳٫

[۷]. همان، ج۲، ص۱۷۳٫

[۸]. همان، ص۱۸۵٫

[۹]. همان، ص۱۹۶٫

[۱۰]. همان، ص۲۱۴٫

[۱۱]. همان، ج۱، ص۳۷۳٫

[۱۲]. همان، ج۲، ص۱۹۶٫

[۱۳]. همان، ص۱۹۶٫

[۱۴]. اميد اسلام (مجموعه مقالات)، گردآورنده مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، تهران، عروج، ۱۳۹۰، ص۱۳٫

[۱۵]. همان، ص۸-۷٫

[۱۶]. همان، ص۱۸٫

[۱۷]. صادق طباطبايي، همان، ص۳۰۰٫

[۱۸]. همان، ج۱، ص۳۵۸٫

[۱۹]. همان، ج۲، ص۱۸۵٫

[۲۰]. همان، ص۱۹۶٫

[۲۱]. همان، ص۱۹۹٫

[۲۲]. همان، ص۲۱۴٫

[۲۳]. سيد حميد روحاني، همان، ص۵۹۱-۵۹۰٫

[۲۴]. خاطرات سال‌هاي نجف، تهران، عروج، ۱۳۸۹، ج۱، ص۱۱۸٫

[۲۵]. همان، ص۱۰۴٫

[۲۶]. اميد اسلام، همان، ص۶٫

[۲۷]. صادق طباطبايي، همان، ص۱۷۵٫

[۲۸]. همان، ص۱۵۸٫

[۲۹]. همان، ج۲، ص۱۸۵٫

[۳۰]. همان، ص۱۷۶٫

[۳۱]. عبدالرحيم اباذري، امام موسي صدر اميد محرومان، تهران، جوانه رشد، ۱۳۸۱، ص۲۲۵٫

[۳۲]. صادق طباطبايي، همان، ص۱۷۷٫

[۳۳]. همان، ص۱۴۹٫

[۳۴]. همان، ص۱۳۲٫

[۳۵]. همان، ص۱۴۲٫

[۳۶]. كتاب شهناز پهلوي؛ دختر فوزيه نوشته خسرو معتضد نيز مي‌توان گفت در دروغ‌پردازي و وارونه‌نويسي بي‌مانند است؛ به گونه‌اي كه اگر آن كتاب را دروغ بنامند گزاف نباشد. در اين‌باره رك: ۱۵خرداد، ش۲۵ و ۲۴، تابستان و پاييز ۱۳۸۹ و نيز سيد حميد روحاني، نهضت امام خميني، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، ۱۳۹۰، ج۴، ص۴۴۸-۴۴۶٫

[۳۷]. همان، ص۱۱۹٫

[۳۸]. همان، ص۲۱۵٫

[۳۹]. همان، ص۲۱۷٫

[۴۰]. همان، ج۱، ص۹۳٫

[۴۱]. رك: سيد حميد روحاني، نهضت امام خميني، تهران، ۱۳۸۱، ج۳، ص۴۵۵٫

[۴۲]. همان، ص۱۵۳٫

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *