مصاحبه با خبرنگار هندی در اسارت

image_pdfimage_print

گزیده‌ای از خاطرات کتاب سرباز کوچک امام نوشته مهدی طحانیان

مصاحبه با خبرنگار ایرانی در اسارت

…خبر آوردند یک اکیپ خبرنگارمصری به ارودگاه وارد شده…محمودی(افسر عراقی که در ساواک ایران دوره دیده بود و  یک مقدار فارسی هم بلد بود…) یک دنیا خط و نشان کشید… که اگر بچه های خوبی نباشید، بعداً پوست تک‌تکتان را می کنم… از خیلی وقت پیش (اسراء) کم سن و سال را دور هم جمع کرده بود برای این روزها که …سوژه های خوبی برای خبرنگارها هستند، صبح تا شب در رادیو وروزنامه هایشان می گفتند (امام) خمینی سربازهایش را به زور از…نیمکت مدرسه به جبهه کشانده است. این دفعه محمودی تصمیم گرفته بود… صد و پنجاه نفر…ما را بردند به…آسایشگاه سربازان(عراقی)…من وچند نفر را که از بقیه کوچک تر به نظر میآمدیم نشاندند ردیف جلو…زن خبرنگار جوانی که ۲۴-۲۵ ساله به نظر می رسید…..صاف آمد روبرویم…چشم هایش پر از اشک بود…گفت من ایراندخت(ایرانی)هستم، اون آقا هم کنارم بود پدر منه… تو اسمت چیه؟چند سالته؟…گفتم: مهدی، چهارده سال، از اردستان(اصفهان)…

گفت: «…کدوم بی انصافی تو را فرستاده جبهه؟چرا باید تو این سن و سال اسیر باشی آخه؟»… 

گفتم:«کسی منو جبهه نفرستاده،خودم با هزارتا خواهش و التماس اومدم…یعنی چون سنم کمتر از هجده سال بود، اجازه نمی دادن برم جبهه »…

گفت: «یعنی واقعاً کسی تو را به زور نفرستاده جبهه؟»…«چرا تو این سن و سال مدرسه را ول کردی؟»   

گفتم: «زور کدومه خانوم؟دارم بهت می گم کلی گریه و التماس کردم تا تونستم بیام…برای این(آمدم)که جنگ واجب بود به خاطر انقلاب مون اومدم، به خاطر دفاع از اسلام، اینا خیلی مهم تر از مشق و درس هستن.»…«این راهی است که من خودم انتخاب کردم. اصلاً هم پشیمان نیستم» 

محمودی(افسر عراقی)…چشم غره ای بهم رفت…و حالی ام کرد که مواظب حرف زدنم باشم.  

پدر(دختر خبرنگار) ایراندخت که می دید موقع حرف زدن با دخترش سرم را پائین می اندازم… صدایش را بلند کرد که:«چرا وقتی حرف می زنی به دخترم نگاه نمی کنی؟…من پدرشم حلاله حلاله…خودم دارم اجازه می‌دهم» عجب نوبری بود این پدر!… حتی محمودی خنده‌اش گرفته و به کنایه گفت: «ها…وقتی باباش می گه حلاله خوب  نگاه کنید…؟!» ایراندخت گفت:…تا تو را با خودم نبرم از این جا پامو بیرون نمی‌گذارم، ناسلامتی تو هموطن منی» …گفتم: «شما فقط…ظاهراً اسارت ما را می بینی…امّا چون ما برای یک هدف با ارزش جنگیده و اسیر شدیم، اگر سختی هامون از این هم بیشتر بشه با جون و دل قبول می کنیم» محمودی…یکدفعه…گفت: «زبون درآوردی!فکر فردا را هم بکن، من بدر(پدر)می سوزنم‌ها…    

ایراندخت گفت: «یعنی واقعاً الان اصلاً پشیمون نیستی که خانواده و درستو ول کردی…تازه معلوم نیست تا کی این جا باید بمونی»؟! (با خودم گفتم:آب از سرت گذشته…لااقل این دختر را از نادانی در بیاور)  گفتم: «…هیچکدام از بچه هائی که این جا می بینی حتی یک ذره هم پشیمون نیستیم. همون طوری که رهبرمون امام خمینی گفته:«اگه این جنگ بیست سال طول بکشه ما ایستاده ایم»اگه این اسارت هم بیست سال طول بکشد، بازهم ما ایستاده ایم»…    

…مثل روز برایم روشن بود…محمودی چنان بلائی سرم می آورد که در تاریخ اردوگاه عنبر بنویسند…دستور داد که بچه ها را برگردانند اردوگاه،ایراندخت با حسرت رفتنمان را نگاه می کرد،خیلی امید د اشتم که حرف هایم… رویش اثر داشته باشد…تا غروب خبری نشد…شب از نیمه گذشته بود با داد و فریاد سربازها و… از خواب پریدم، صدای فحش و عربده محمودی از داخل حمام می آمد… درحمام قیامتی بود، محمودی مثل گرگ زخمی خودش…  افتاده بود به جان بچه ها و یکی یکی هلشان می داد زیر دوش آب و…لعنتی یک شعر ساخته بود که در مصرع دوّمش به حضرت امام(ره)توهین می کرد و می گفت یالّا بگوئید:توپ، تانک، مسلسل… هیچ کس لام تا کام حرف نمی زد، محمودی دیوانه‌تر می شد و بلندتر داد می کشید…تمام تنم می سوخت… پنج دقیقه بعد..(و در حالی که بچه ها را می فرستادند به آسایشگاه ها) پنج سرباز من را از زیر دست و پای بقیه سربازها و بچه ها بیرون کشیدند…محکم دست و پایم را گرفته به حمام های انفرادی رسیدیم، محمودی در حمام منتظرم بود…مرا انداختند روی زمین، دوباره با لگد و کابل افتادند به جانم…چند دقیقه بعد محمودی با سر اشاره کرد که ولش کنید، سربازها من را… بردند روبروی سرگرد… زد تخت سینه ام و من را کوبید به دیوار، بعد یکدستی گلویم را آن قدر فشار داد که حس کردم… راستی راستی دارم خفه می شوم… دستش را کشید و یقه ام را گرفت… دوباره همه هیکلم را محکم به دیوار کوبید… دو سه بار سرم را زد به دیوار، درد کتک های حمام یادم رفته بود با این همه ناله نمی کردم،سکوتم را که دید عربده کنان گفت:امشب با توکاری می کنم هزاربار بدتر از مردن،فلجت می کنم… چقدر بهت گفتم دست از این کارهات بردار…منتظر شنیدن خواهش و ا لتماسم بود، امّا این آرزو را باید به گور می برد، ناغافل پایش را برد عقب و خواباند توی ساق پایم…خم شدم تا دست روی پایم بکشم…ضربه شدیدی به کمر و گردنم زد، همان طور خم مانده بودم…آرام آرام کمر راست کردم…گرز چوبی خودش را دردستش گرفت… دو سرباز… دست انداختند پس گردنم و آن قدر به سمت جلو خم کردند…که کمرم تا شد… محکم پشت زانو و پس سرم رانگه داشته بودند … حمام در سکوت محض فرو رفته بود… دلم شکست،… نمی دانم چرا یاد شیطنت های  بچگی ام افتادم…محمودی نعره ای کشید و گرز را دودستی برد بالای سرش…چشم هایم را بستم و خودم را به خدا سپردم، لحظه ای که حس کردم دارد دست هایش را پائین می آورد ناخودآگاه از ته دل داد زدم: «یا صاحب الزمان…»پس چرا نزد؟…نعره سرگرد در گلویش خشک شده بود…نگاهم روی گرز از هم متلاشی شده سرگرد قفل شده بود، گرز از کلفت ترین قسمت…دو نصف شده بود، دسته اش شبیه جارودستی ریش ریش شده بود و در دست محمودی بود، سرش هم افتاده بود گوشه حمام تازه یادم افتاد چه کسی را صدا کرده ام، بی هوا اشک از گوشه چشمم می جوشید…واقعاً نمی دانم چه شد که یک مرتبه با همه وجود آقا را صدا زدم! فقط او(سرگرد)این طوری خشکش نزده بود، هرشش نفرشان همین جوری بودند…چقدر قشنگ آقا به کمکم آمده بود، چقدر بی صدا و به موقع..آخرین تصویری که از محمودی در ذهنم ماندگار شد، چهره بهت زده اش در حمام انفرادی بود…سایه سنگینش از سر اردوگاه کم شد…آسمان اسارت بی محمودی آبی تر به چشم می آمد…

 

مصاحبه با خبرنگار هندی در اسارت

نیمه خرداد(سال۱۳۶۲)بود…یک اکیپ خبرنگار و فیلمبردار آمدند…یک زن همراهشان بود…قیافه اش داد می زد هندی است…(یاد دکتر هندی بیمارستان شیر وخورشید اردستان افتادم)…زن خبرنگار انتظار  دیدن این همه اسیر کم سن و سال را یک جا و در کنار هم نداشت..از دوسه تا از بچه ها اسم و سن و محل اسارتشان را پرسید، امّا وقتی پرسید هدفتان از جبهه آمدن چیست؟همه شان جواب دادند که این سئوال شما سیاسی است و ما هم اسیریم و ازسیاست بی خبریم! (دراردوگاه جدید به نام رمادی،دوباره محمودی بود امّا با درجه سرهنگی وحسابی بچه ها را تهدید کرده بود که در مصاحبه ها حرفی نزنند)… یک مرتبه چشم زن خبرنگار رویم قفل شد، محمودی تا متوجه نگاه زن شد… پرید جلوی خبرنگار و گفت: «نه،نه…اینو ولش کن!» زن…گفت:«چرا؟اون خیلی کوچک بود، من می خواست با او حرف زد!»…زن دست بردار نبود…آمد روبرویم پرسید:«اسم شما چیست؟» جوابِش را ندادم… دیدن سر و وضعش خیلی اذیتم کرده بود…(انگار صدائی از درون نهیب می زد که مهدی!نا سلامتی تو سرباز امام زمان(عج) و رزمنده امام خمینی(ره) هستی چه جوری راضی میشی با یه خانوم بی حجاب… هم صحبت بشی؟»

دوباره سئوالش را تکرار کرد…گفتم:«چون شما حجاب نداری من باهات حرفی ندارم»…گفت:«یعنی اگر من حیجاب گرفت، شما با من حرف زد؟» گفتم:«بله، اونجوری صحبت می کنم!»…گفت:«آقای صدام حسین آدم خوب و بشر دوسته.اون خیلی دلش…خواست شما را تحویل ایران داد، امّا آقای خمینی گفت این بچه ها مال ما نیست…اصلاً این‌ها ایرانی نیست ! » (اسم امام که می آمد خونم بی قرار می شد…! اوّل دردلم قربان صدقه چهره نورانی اش رفتم  به خودم گفتم:«…امام خوب می دونست بچه نفرستاده جبهه، مرد فرستاده…خدا وکیلی زور داشت…صدام جانی را بشردوست معرفی می کنند و رهبر و آرام جانم را جنگ طلب…) گفتم:«ببینید اولاً سئوال شما سیاسیه…» تا این حرف از دهانم بیرون آمد(سرهنگ)محمودی خندید…ادامه دادم: «…من می دونم که ایشون این حرف را نزده، امّا اگر هم گفته باشه، اون رهبر منه، هرچی اون بگه همو نه… بگه بروید می رویم، بگه بایستید، می ایستیم، هرچی ایشون بگه همون درسته…» به خدا توکل کرده بودم و او هم بهم نشان داد که برایم بس است… 

(زن خبرنگار)پرسید:«شما اومدید به این راه…و الآن این جا اسیر هستید، هدف شما چه بود؟»…گفتم: «هدف ما حفظ اسلام بود، به خاطر این که اسلام در خطر بود ما وظیفه خود مون می دونستیم که از اسلام دفاع کنیم»… گفت: « نظر شما درباره جنگ چیست؟ آیا شما آتش بس خواست؟» (دستی از غیب بهم قوت قلب داده بود، اگر نه من آدمی نبودم که بتوانم… واقعاً در آن لحظات خدا را از رگ گردن به خودم نزدیک تر حس کردم…) و خیلی راحت توانستم بگویم: « نه، ما آتش بس نمی خواهیم، ما پیروزی حق علیه باطل رو می خواهیم» زن(خبرنگار)… گفت: « مهدی…تو خیلی شجاع هست…م ن حتماً این فیلم را به آقای خمینی نشان داد و گفت که چه بسیجی‌های شجاعی دارد.» گفتم:«اولاً خانم شما را با این سر و وضع تو ایران راه نمی دن، دوماً اصلاً اجازه نمی دن شما این فیلم را از اردوگاه ببری بیرون…» گفت:«شما برای آقای خمینی ومردم ایران حرف نداشت؟» …گفتم: « من به همه مردم کشورم سفارش رهبرم رو می کنم و ازشون می خواهم که حرف ایشون رو زمین نذارن، ازشون می خواهم که جبهه ها را تا پیروزی حق علیه باطل خالی نکنن و با رفتنشون به جبهه ها جای خالی ما  اسرا را پر کنن»

…بعدها خواهرم زهرا برایم تعریف کرد که در فرمانداری فیلم مصاحبه شما را برایمان گذاشتند، خیلی نگرانت شدیم، می ترسیدیم بعثی ها بلائی سرت بیاورند، امّا…گفتند که مسئولان ایرانی با مسئولان عراقی رایزنی کرده و گفته اند «اگر جان این اسیر ما در عراق به خطر بیفتد، در مقابلش ما هم هیچ تضمینی برای جان چند تا افسران رده بالای شما که اسیر ما هستند، نداریم و چند روز بعدش هم…در جلسه باشکوه و فراموش نشدنی ملاقات با امام، ایشان چند بار گفتند که انشاءا… خدا فرزندتان را حفظ کند، ما حتماً دعاگویش هستیم و فراموشش نمی کنیم ، شما هم نگران سلامتی اش نباشید انشاء ا… خدا خودش نگهدارش است.

زیارت در اسارت

(سال ۱۳۶۷ بود) رفت و برگشت ارشد (ایرانی مان) … طول کشیده بود … وقتی گفت (( به دستور صدام ، قرار است … برویم کربلا))… یکی از بچه ها گفت : ((… مگر عراقی ها تا همین دیروز بیشتر از صدبار … نگفته بودند شما بچه مجوس ها را چه به عزاداری امام حسین علیه السلام ، حسین عرب است و به ما ربط دارد !)) … هنوز تصمیم نگرفته بودیم که برویم یا نه … مامور صلیب (سرخ) گفت : (( قرار نیست هیچ کار تبلیغاتی … بکنند …. اگر این کار بد بود …. آقای ابوترابی راضی نمی شد که با پای خودش به زیارت برود … )) (یک) شب وقتی عراقی ها برای آمار آمدند … گفتند فردا نوبت ماست …. آنقدر هیجان زده بودم که می ترسیدم از خوشحالی سکته کنم …. حال و روز بقیه بچه ها هم همینطور بود …. تقریبا هر پانزده بیست نفرمان سوار یک اتوبوس شدیم ( بقیه جا برای سربازان بود) … دلمان برای دیدن هر چیز عادی و طبیعی لک زده بود … دزدکی از لای پرده ها بیرون را دید می زدیم …. جوری به عشایر عراقی و گاو و گوسفندشان نگاه می کردیم که انگار در عمرمان ندیده ایم ….

تابلوئی نشان میداد بیست کیلومتری بغداد هستیم … در ادامه مسیر ( در بغداد) کم کم چهره شهر تغییر کرد ، دیگر … خبری از ساختمان های بلند و چند طبقه و شیک نبود ، نمای خانه ها رفته رفته کثیف و درب و داغان شد، از بغداد خارج شدیم … کم کم از دور نخلستانهائی پیدا شد، اتوبوس جائی که انتظارش را نداشتیم ایستاد …. با دیدن معماری ساختمانی که روبریمان بود یاد مسجد جامع اردستان افتادم …. یکی از سربازها به فارسی گفت :  (( اینجا نجفه و این حرم حضرت علی (ع) است )) باورم نمی شد … یعنی اینقدر غریب ! …. مثل چینی داشتم ترک بر میداشتم … بچه ها حرفی نمی زدند ، هرکس حال خودش را داشت ، سرم را که آوردم بالا دیدم روی تمام پشت بام های اطراف حرم پرشده از سیاهی ، متوجه شدم زن های عبا به سر ایستاده اند و دارند ما را تماشا می کنند …

هر کاری می کردم نمیتوانستم به خودم بقبولانم که اینجا حرم فاتح خیبر است ، نه مغازه ای نه خانه و ساختمان درست و حسابی …. هیچ چیز نبود ، دیدن سگ های ولگرد … که پرسه می زدند دیوانه ام میکرد ، وقتی همه بچه ها وارد صحن شدند ، سربازها در را بستند … صدای شکستن بغض بچه ها می آمد … چشمم به ایوان طلا که افتاد قلبم لرزید …. شروع کردم به قربان صدقه رفتن و اشک ریختن ، تعدادمان زیاد بود و وقتمان تنگ، سربازها … دوره مان کرده بودند …. حتی وقتی ضریح را در آغوش گرفته بودیم ، دست از تعجیل و خشونت بر نمی داشتند ، مرتب صونده (شلاق مخصوص) به سر و شانه مان میخورد…. خیلی زود بیرون حرم جمع شدیم …. سربازها آمار گرفتند ، سوار اتوبوس شدیم…. حس می کردم دلم را کنار ضریح جا گذاشته ام

از نجف تا کربلا ، نزدیک دوساعت راه بود ، … از اتوبوس پیاده شدیم … روبرویم یک پرچم بزرگ سرخ بالای یک گنبد طلائی نصب بود … پرچم با هر غمزه ، یا حسین روی سینه اش را به چپ و راست می برد … لحظه ای از زیبائی گنبد چشم بر نمی داشتم ، انگار همزمان صد نفر برایم روضه میخواندند ، صدای گریه های مرحوم کافی وقت روضه علی اصغر (علیه السلام) ، صدای سینه زنی و گریه های بچه های آسایشگاه در شب عاشورا و صدای خرد شدن صونده ها روی سر و کمرمان ، تنم را می لرزاند … در ورودی حرم کسی … با صدای بلند اذن دخول میخواند ، زیر لب سه مرتبه گفتم :((صلی الله علیک یا ابا عبدالله))… سرم را بالا گرفتم و گفتم : (( الهی شکرت که زنده ماندم و این روز را دیدم)) دو سه مرتبه دور ضریح گشتم … متوجه شدم سمت چپ راهرو قدری دیوار داخل رفته … بالای آن یک تابلو زده بودند : ((هذا مذبح الحسین (ع) )) همان قتلگاه خودمان بود … خودم را انداختم روی سنگ قتلگاه که مرمر سفیدی بود پوشیده از رگه های سرخ به رنگ خون …. رفتم جائی کنار ضریح زیر قبه دو رکعت نماز خواندم همه را یاد کردم ، امام (ره) را ، پدر و مادرم و خواهرها و برادرهایم ، همه دوستانم را…

سربازها معطل دل دل کردن ما نشدند، انگار نه انگار که اینجا حرم امام حسین (ع) است… با همان حرفها و فحش های  رکیک … شروع کردندبچه ها را از ضریح کندن، وقتی دیدند به راحتی جدا نمی شویم ، با لگد و باتوم و صونده افتادند به جانمان، دوباره آمار گرفتند … از در دیگر رفتیم بیرون ، روبرویمان یک خیابان عریض بود دوطرفش دو ردیف نخل … یک لحظه چشمم افتاد به انتهای خیابان که نامش بین الحرمین بود آفتاب روی گنبد طلائی حرم حضرت ابوالفضل (ع) افتاده و هیبت و جذابیتش را چند برابر کرده بود . دوطرف بین الحرمین ، زنهای عبا به سر و روبنده زده از دیدنمان زار زار گریه   می کردند … برایم تازگی داشت طوری که انگار هیچ موقع نه بازار دیده ام، نه بچه کوچک و نه کوچه و خیابان … چشم های بچه ها از دیدن بچه های کوچک برق میزد بس که بامزه و دوست داشتنی بودند.

… در ورودی حرم در تابلو سفید با خط سبز نوشته بودند (( السلام علیک یا ساقی العطاشا کربلا )) چقدر این نام برازنده اش بود … به درگاه که رسیدیم دیدم سربازها سرشان را پایین انداختند و دست به سینه ایستاده اند و با لحنی آرام به بچه هاتعارف می کنند (( تفضل ، تفضل یا اخی))؟!… سربازهائی که تا دو دقیقه پیش از هیچ فحش و پس گردنی دریغ نمی کردند حالا مؤدب ایستاده بودند … قیافه های مظلومشان دیدن داشت … شنیده بودم که عرب ها خیلی نسبت به حضرت ابوالفضل (ع) ارادت دارند … اما یک ذره هم فکر نمی کردم سربازهای بعثی اردوگاه هم اینطور باشند … آنقدر نامردی  و وحشی گری از آنها دیده بودیم که اصلا باورمان نمیشد آنها به این چیزها اعتقاد داشته با شند … بعد از اذن دخول … ضریح قمربنی هاشم علیه السلام مثل گل خوشبو بود … اشکم یک لحظه هم بند نمی آمد … نزدیک چهل و پنج دقیقه می شد که داخل حرم بودیم ! سربازها کم کم … دست می کشیدند به چانه هایشان و … می گفتند : ((بسرعه اخی بسرعه)) … با التماس به در اشاره می کردند که (( تفضل اخی ، تفضل )) … راه رفته را برگشتیم و وارد حرم امام حسین علیه السلام شدیم … از پله ها بالا رفتیم ، وارد یک سالن بزرگ شدیم … یک میز سرتاسری با دو ردیف صندلی وجود داشت که پشت میزها نشستیم ، روی میز را چیده بودند : خرما، سبزی، نان، ماست و چند پارچ دوغ، چندجوان چهارده پانزده ساله… برای خدمت رفت و آمد می کردند… وقتی نگاه هایمان به هم میخورد لبخند شیرینی تحویلمان می دادند …. اما صدا از هیچکدامشان در نمی آمد ، بعد از نهار که پلو خورشتش یادم نیست چه بود ، سریع بچه ها را در حیاط حرم جمع کردند و راهی اتوبوس ها کردند، موقع بیرون آمدن با حسرت به ساعت حرم که از دو (بعد از ظهر)گذشته بود نگاهی انداختم….

اتوبوس ها که راه افتادند،همه توی لک بودیم، شور وشوق آمدن کجا و این ماتم گرفتن کجا؟متوجه نشدم چقدر در راه بودیم فقط یک لحظه از داخل ماشین دو گنبد زیبا و درخشان را در کنار هم دیدم، گنبد و بارگاه امام موسی کاظم و امام جواد (علیهما السلام) بود، در تمام سالهای اسارت، بخصوص در سختی هالحظه ای نبود که از یاد آقایمان امام موسی کاظم (ع) غافل شویم… عجیب با این بزرگوار انس گرفته بودیم حکایت اسارت آقا….. در ادامه راه مصمم ترمان کرد…. یکی از سربازها با صدای بلند گفت: ((زیارت فقط داخل باس)) (اتوبوس) باورمان نمیشد … همه ایستاده بودیم و دست روی سینه هایمان گذاشتیم و زیر لب سلام میدادیم….هواگرگ و میش بود که به اردوگاه رسیدیم. عراقی ها آن شب شام،نهار ظهر (اردوگاه) را دادند که .ترش شده بود، فردا حال مزاجی مان حسابی بهم ریخته بود. دم دمای صبح همه صف کشیده بودند پشت دستشویی… نامردها نگذاشتند شیرینی زیارت چند روز به دهانمان بماند.

پذیرش قطعنامه

آن روزها خیلی حال و حوصله نداشتیم، بی خبری از اوضاع جبهه و جنگ کلافه مان کرده بود، نزدیک ظهر اواخر تیرماه بود، هوای عراق از گرما بیداد می کرد…از صبح در نوبت نهج البلاغه (که ممنوع بود)بودم، نوبتم که شد… روی رف پنجره نشستم،کتاب را باز کردم، حکمت ۲۲۸ حضرت آمد:

«من اصبح علی الدنیا حزیناً، فقد اصبح لقضاء الله ساخطاً، ومن اصبح یشکو مصیبةً نَزِلت به،نقد اصبح یشکو ربّه…»

هنوز تا آخرش نرفته بودم که رادیو عراق مارش نظامی پخش کرد…فهمیدیم باید خبر مهمی در راه باشد…امّا دلشوره بدی به جانم افتاده بود، زود توی دلم گفتم:«خدایا! یک روز روزه نذر سلامتی امام(ره)کردم»  گوینده خبر گفت:«…دولت جمهوری اسلامی ایران، سرانجام قطعنامه شورای امنیت را پذیرفت…»…   وقتی گوینده گفت:«…(امام)خمینی پذیرش این قطعنامه را به نوشیدن جام زهر تشبیه کرد»لب هایم شروع کرد به لرزیدن پاهایم شل شد…انگار داشتم خفه می شدم، اشک، گونه های داغم را می شست…ته دلم گفتم:مهدی  همش یه خوابه پاشو، چشم هاتو باز کن!»…دلم برای امام(ره)تنگ شده بود، کاش جماران بودم و می پریدم قلمدوش یکی از بسیجی ها و می رفتم بالا، آن وقت سرم را روی زانوهای امام(ره)می گذاشتم و بوی بهشتی اش را به جان می کشیدم….و می گفتم:«آقاجونم، نیاد اون روزی که مهدی زنده باشه و شما بگی جام زهر نوشیدم»…  به جائی رسیده بودیم که می توانستیم راست و دروغ حرف های عراقی ها را تشخیص دهیم، چنین خبری نمی توانست دروغ باشد…چندتا (از بچه ها) سرشان را انداخته بودند پائین و آرام و محجوب اشک می ریختند، دلم برای نجابتشان می سوخت…

سربازهای (عراقی)…دست انداخته بودند گردن همدیگر و می رقصیدند…صدای هله هله گفتنشان تا آسایشگاه ما  می آمد-وقت نهار، اکثر بچه ها با غذا بازی می کردند…هیچ کس حال و حوصله حرف زدن نداشت، سربازها وقتی بچه ها را با این حال و روز می دیدند، کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورند، بعضی هایشان از سر خوشحالی آمده بودند و به بچه ها پایان جنگ را تبریک می گفتند، امّا وقتی هیچ واکنشی از طرف بچه ها  نمی دیدند، مات سرجایشان می ماندند، بیچاره ها پاک گیج شده بودند…هر آدم عاقلی از شنیدن خبر پایان جنگ کشورش با کشور دیگر خوشحال می شد، امّا ما…!؟             

از یک طرف خودم را مطیع محض فرمایشات و تصمیمات امام(ره)می دانستم و با همه وجودم اطمینان داشتم که قطعاً بهترین تصمیم ممکن را گرفته اند، از طرف دیگر جگرم از شنیدن عبارت«جام زهر»آتش گرفته بود…

ناکامی منافقین در جذب آزادگان در زمان اسارت

بعد از قبول قطعنامه صبح یکی از روزهای مهر ۱۳۶۷ بود … چند تا اتوبوس خیلی شیک جلوی در اردوگاه توقف کرد …..

سربازها سوت داخل باش را زدند … پای پنجره ها … دیدیم کسی بلندگو به دست آمد پشت سیم خاردارها و … گفت : (( من مهدی ابریشم چی هستم ، مسئول اطلاعات سازمان مجاهدین خلق  ایران)) ، …. گفت : (( دیگه وقت اون رسیده که تک تک شماها به ما و به ارتش آزادیبخش بپیوندید واین زندگی رقت بار توی این اردوگاه رو تموم کنید )) ، کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاوریم …. چطور رویش شده …. بگوید به ما بپیوندید با گستاخی ادامه داد : (( همین حالا ، برادران عراقی آماده هستن تا هرکس رو که میخواد به جمع ما بپیوند از اردوگاه بیارن بیرون ، شک نکنید که راه آزادی و رسیدن به خواسته هاتون همین راه است )) ….

وقتی دید …. از جمعیت دو هزار نفری اردوگاه فقط تعداد کمی … جمع شده اند ، کفری شد و زد به سیم آخر که : ((( اگر بیائید توی  جمع ما ، بهتون آزادی ، خونه و زندگی می دهیم ، براتون همه جور امکاناتی … فراهم می کنیم ، آخه تا کِی میخواهید توی این اسارتگاه ها سرکنید؟ تاکِی میخواهید بازیچه دست مسئولان دروغگوی نظامتون باشید ؟ ))

تازه کم کم می فهمیدیم … کار ، کارخودشان بود ، با عراقی ها جیک و پیک راه انداخته بودند که عرصه را به جانمان تنگ کنند تا وقتی می آیند اردوگاه ، همه بهشان پناه ببرند ، اما کور خونده بودند … لا به لای حرفهای ابریشم چی از بلندگو سرود حماسی منافقین پخش می شد … سرود که تمام شد ، ابریشم چی گفت : (( اصلا اگر دوست نداشتید پیش ما بمونید … پناهندگی هر کشوری رو که دوست دارید بهتون می دهیم … )) با دست و پازدن های ابریشم چی … فرازهائی از نهج البلاغه خطبه ۱۹۴ حضرت علی علیه السلام در ذهنم جان می گرفت که  : (( ای بندگان خدا ، شما را به ترس از خدا سفارش می کنم و شما را از منافقان میترسانم زیرا آنها گمراه و گمراه کننده هستند … )) …

بچه ها شروع کردند به داد زدن و فحش دادن : (( خفه شو مرتیکه)) … (( گمشو دروغگوی منافق)) …

با نشریه هایی که در این سال ها در اردوگاه پخش کرده بودند (فکر می کردند ) جای پائی بین اسرا سفت می‌کنند…

تقریبا در این یک ساعت … جز همان چند نفری که داوطلب شده بودند ، کسی … بیرون نیامد … چند دقیقه بعد ، بچه هائی که بیرون بودند را … به هر کدامشان یک دست لباس پلنگی نظامی ، یک جفت پوتین ، یک کلاه و یک کلاشینکف دادند … از اردوگاه رفتند …

یک ماه گذشته بود … یکروز دیدیم یک اتوبوس آمد … و تعدادی اسیر با لباس زرد اسارتی … را پیاده کرد و رفت ، اولش فکر کردیم اسیر جدید آورده اند ، اما خبر آوردند که نصف بیشتر اسرائی که ابریشم چی با خواهش و التماس برده بود برگشت خورده اند ارشد (مان) گفت : بعد از اینکه آنها را از اردوگاه بردند ، یک برنامه فشرده آموزش نظامی برایشان ترتیب می دهند ، بعد یک روز بهشان می گویند : امشب یک عملیات سرنوشت ساز در برابر ایرانی ها داریم و باید دفاع جانانه بکنیم … شب … آنها را می برند و می گویند پاسگاهی که می بینید یک پاسگاه مرزی ایرانی است که شما باید تصرفش کنید ، به محض شروع حمله و … تیراندازی  دشمن … بچه ها سلاح هایشان را می اندازند و فریاد می زنند : (( نزنید ! نزنید ! ما ایرانی هستیم و میخواهیم تسلیم شویم !)) …

(فکرش را نکرده بودند همه اینها نقشه است و منافقان میخواهند آنها را امتحان کنند ) به عنوان خائن حسابی کتک میخورند و دست از پا درازتر (به اردوگاه) دیپورت می شوند ….

خبر رحلت امام در اسارت

…چند روزی می شد که خبر بستری شدن امام(ره)در بیمارستان را شنیده بودیم…یک هفته ای…شب ها در اردوگاه مجلس دعا و قرآن می گذاشتیم برای سلامتی ایشان…بچه ها هرکدام کلی نذر و نیاز کرده و همه پکر بودیم…اگر خدای نکرده اتفاقی برای امام(ره)بیفتد چه؟!…وقتی بعد از نماز همراه بچه ها می خواندم:«خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار-از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزای»با همه وجود به چیزی که می گفتم اعتقاد داشتم، از قطعنامه به این طرف همه امیدمان شده بود امام(ره) و دیدن او، بچه ها می گفتند، حاج آقا ابوترابی گفته:«هرکس در اسارت بتواند حافظ قرآن شود وقتی…برگشتیم ایران قول می دهم او را به دیدار خصوصی امام ببرم»همین یک کلام…ولوله ای به جان بچه ها انداخت، خیلی ها برنامه حفظ قرآن، گذاشته بودند…رادیو فارسی عراق و رادیو عراق، آن قدر…با دمشان گردو شکسته بودند و درباره وخامت حال امام(ره) حرف زده بودند که سرتا پایمان شده بود دلهره و اضطراب…شب چهاردهم خرداد۱۳۶۸، بچه ها یک لقمه شام و یک لقمه بغض می خوردند، دست و دلمان به هیچ کار نمی رفت،…بعد از شام دعای توسل داشتیم«ب»بسم الله را که گفتند همه زدند زیر گریه، هیچ کس احتیاج به روضه نداشت دلتنگی همه این سال ها امشب، یک جا جمع و از چشم هایشان سرازیر شده بود…    

صبح بعد از نماز و کارهای روزمره برگشتیم…برای صبحانه گرفتن آماده بودیم…که وقت خبر ساعت هشت صبح رادیو عراق شد…بچه ها همه سکوت…چشم دوختیم به بلندگو…گوینده خبر بعد ازیک سلام و صبح بخیر کوتاه چیزی گفت که انتظارش را نداشتیم، قصعه (ظرف عمومی غذا) دردستم لرزید و افتاد…صدا از هیچ کس در   نمی‌آمد…عراقی ها تا آن موقع خیلی سر قضیه امام اذیتمان کرده بود، امّا هیچ موقع پیش نیامده بود که صراحتاً  اعلام کنند که آیت ا…خمینی از دنیا رفتند…صبح روز چهاردهم خرداد(انگار) خورشید داشت غروب می کرد، دلم لرزید، غرورم شکست، پیش خودم گفتم:«دیگر بمانم که چه؟!»…چند نفرمثل من ماتشان برده بود…به چشم  بهم زدنی صدای گریه و ناله دسته جمعی بچه ها، همه اردوگاه را گرفت، بچه ها طوری گریه می کردند که انگار می‌خواهند برای این مصیبت بمیرند…مهم نبود که حالا سربازها چه کار می کنند…مهم نبود که ممکن است… اسلحه دست بگیرند و همه را برای جسارت ها از دم تیغ بگذرانند…نگهبانان سراسیمه از اتاق نگهبانی شان بیرون می آمدند و به سمت اردوگاه می دویدند،(بچه ها)با صدای بلند گریه و ناله می زدند، یکی می گفت:«ای خدا!کاش همه کس وکارم رو می گرفتی،امّا امام(ره)رو نه»یکی دیگر دودستی توی سرش می زد ومی گفت: «ای خدا!همه آرزوم دیدن امام(ره)بود حالا چه خاکی به سرم بریزم؟!»انگار زلزله چند ریشتری آمده و اردوگاه و بچه ها را زیر و رو کرده بود، حتی یک نفر هم به حال خودش نبود…تا آن روز، خیلی وقت ها…خبر فوت پدر یا مادر یا شهادت برادر بچه ها را داده بودند، امّا هیچ کدام، این طور نبودند که حالا بی تابی می کردند و به سر و صورت خودشان می زدند…  

سربازها حسابی ترسیده بودند، در طول سال های اسارت فهمیده بودند که امام(ره)چقدر برای بچه ها عزیز است…اما تصورش را نمی کردند که روزی با چنین صحنه ای روبرو شوند، هیبت اسارت خورده شده بود، برای هیچ کس مهم نبود عراقی ها چه واکنشی از خود نشان می دهند دیگر هیچ کس به جانش فکر نمی کرد، قبل از این نهایت عزاداری شب عاشورا و تاسوعا بود، تازه آن هم حساب شده و دقیق…از چند وقت قبل…تصمیم    می گرفتند…چه طوری عزاداری کنیم که به بچه ها آسیبی نرسد…برای اولین بار بود که عراقی ها می دیدند  بچه ها این طور شیون می کنند فرمانده دستور داد اسرار در محوطه جمع کنند، پیش خودمان گفتیم لابد می خواهد…خط و نشان بکشد که چنین و چنان می کنیم…و درمیان بهت و ناباوری ما گفت:«مرگ حقه، هر آدمی روزی از دنیا میره…امروز هم…رهبر شما آیت ا…خمینی از دنیا رفته، همه می دونیم اون یک انسان عادی نبوده و دارای معنویت خاصی بود، امّا خواست خدا این طور بوده و ما هم باید راضی باشیم به رضای او!!!…به شما  حق می دهیم که به خاطر از دست دادن انسان روحانی و بزرگی مثل ایشان ناراحت نباشید و گریه کنید، امّا واقعاً چاره چیه؟!باید صبر کرد…»کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاوریم…فرمانده بعثی را چه به این حرف‌ها (تا آن روز سالی یکی دوبار  شایعه ای از بیماری امام درست می کردند…اهانت و هتاکی نبود که به وجود نازنین حضرت امام نکرده باشند و هر بلائی که می خواستند سرمان در می آوردند،حالا…داشتند از بزرگی او می گفتند)  معلوم بود فرمانده از واکنش بچه ها می ترسد نمی دانست…چطور می تواند نظم را به اردوگاهش برگرداند؟!… شاید هم دستوری از بالا…رسیده بود که این مدل حرف و برخورد با اسرا بکند…فرمانده این طور حرف هایش را جمع و جور کرد…«هر عزاداری که می خواهید برای رهبرتون بکنید، بکنید، فقط آرامش خودتان را حفظ کنید و نظم اردوگاه را بهم نزنید…»این التماس کردن ها ازطرف فرمانده بعثی اردوگاه نوبربود…همه این ها نشان می داد  که او دارد طبق برنامه مافوق هایش پیش می رود و این تصمیم، تصمیم او نیست….این اولین و آخرین باری بود  که می دیدیم یک فرمانده بعثی این طور به اسرا التماس می کند-تا دیروز به هر خشونتی دست می زدند تا به رهبرمان توهین کنیم، حالا امروز از خوبی های همان رهبر می گفتند و می خواستند آرام باشیم…هیچ کس از عزاداری برای امام خسته نمی شد، خود به خود برنامه های روزانه مان تغییر کرده بود…و در هیچ زمینه ای برای  امام کم نمی‌گذاشتند…                                      

 لابلای عزاداری هایمان…رادیو عراق خبر از تشکیل مجلس خبرگان داد…چند ساعت بعد، گوینده رادیو عراق(با ناراحتی)خبر انتصاب حضرت آیت ا…خامنه ای را به رهبری جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد، همگی با شنیدن این خبر آرام شدیم، حقیقتاً این انتخاب خیلی به دلمان نشست…می دانستیم که مجلس خبرگان دست روی کسی می‌گذارد که در نهایت تقوا، علم و تدبیر و شجاعت فردی و در بالاترین درجه بین سایر گزینه ها قرار دارد…یک روز بعد از رحلت امام(ره) (این خبر) نیمی از رنج هایمان را کم کرد و کلی کمک حالمان شد…بعثی ها کلافه بودند، باورشان نمی شد که به این سرعت جای خالی امام(ره) پر شود…مراسم سوم و هفتم امام(ره) در نهایت شکوه در اردوگاه برگزار شد(بعد از رهبری آقا) متن نوحه هایمان رنگ امید به خودش گرفت…از بالا و پائین پریدن‌های عراقی ها….و پرروگری هایشان درباره نابودی انقلاب، می فهمیدیم که مردم و مسئولان مثل قبل به جمهوری اسلامی ایران و امام وفادار مانده و به لطف خدا خطری انقلاب را تهدید نمی کند…اگر غیر این بود و خدای ناکرده مشکلی در کشور پیش آمده بود عراقی ها آن را در بوق و کرنا می کردند و حالا حالاها دست بردار نبودند.

آزادی

…. از وقتی جنگ تمام شده بود ، بحث تیرگی روابط عراق و کویت خیلی بیشتر از دو سه سال اخیر … مطرح شده بود، صدام …. گفته بود  ((کویت استان نوزدهم عراق است )) … بالاخره یکی از روزها خبر حمله صدام به کویت را از رادیو عراق شنیدیم ، آنطور که معلوم بود حسابی کویت را غارت کرده بودند  ( و) از این غارت آنقدر سرخوش بودند که روز عاشورا رادیوشان (برعکس هرسال که چند ساعت مقتل پخش می کرد) یکسره موسیقی شاد و آواز پخش کرد.

تنها چند روز از حمله عراق به کویت که گذشت، صدام از آمریکا رو دست بدی خورد، آمریکائی که در طول جنگ ایران و عراق، بارها و بارها صدام را حمایت کرده بود …. حالا لشگر کشی کرده …. رو در روی صدام قرار گرفته بود ( بقول آقای شمخانی (( تله میمونی)) بکار برده بود معمولا برای شکار میمون ، یک مقدار تنقلات مورد علاقه میمون را در سوراخی از درخت می گذارند و وقتی میمون آنها را با دست میگیرد ، دیگر دستش را از سوراخ نمی تواند خارج کند و گیر می افتد ، آمریکا هم برای حمله به صدام چراغ سبز نشان داد، اما بعد از حمله صدام در تله ای افتاد که نتوانست از آن خلاص شود )

…. یکبار فرمانده اردوگاه به مسئول ایرانی (ارشد) اسراء گفته بود (( شما که این همه مرگ بر آمریکا می گوئید … حاضرید در کنار ما علیه آمریکا بجنگید؟)) اوهم جواب داده بود (( اگر رهبر ما چنین اجازه ای بدهند، حتما همین کار را می کنیم )) ….. با وجود گذشت دوسال از آتش بس بین ایران و عراق، هنوز هم صدام خط و نشان می‌کشید و در یکی از صحبت‌های اخیرش گفته بود: اگر روزی رسید که اسرائیل از فلسطین رفت، و رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی حق سیاه و سفید را یکی شناخت، ماهم با ایران صلح می کنیم!))….  چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۶۹ … صدای رادیو عراق بلند شد که (( … صدام حسین … در نامه ای به آیت الله هاشمی (رفسنجانی) در چند بند … که یکی از مهمترین مفاد آن آزادی اسرای ایرانی است … برای اثبات حسن نیتمان … از … جمعه همین هفته، اقدام به آزاد کردن اولین گروه (هزار نفر) اسرای ایرانی به طور یکطرفه … می کنیم))

اطلاعیه که تمام شد بچه ها همدیگر را بغل کرده و می بوسیدند و صدای خنده شان بلند بود بعضی هم شوکه شده بودند، سربازهای ( عراقی) هم از خوشحالی می رقصیدند و هلهله می کردند….. و طوری رفتار می کردند که انگار آنها جای ما اسیر بودند …. پاک یادشان رفته بود که باید حداقل جلوی ما حفظ ظاهر کنند … یکی از بچه‌ها گفت : (( …. دلتون رو خوش نکنین این صدام آدم هفت خطیه که یک روده راست تو شکمش نیست …. )) او یک شبه صد و هشتاد درجه تغییر رویه داده بود …. واقعا چطور حاضرشده بود اینقدر خودش را تحقیر کند؟!… تنها چیزی که کمی دلهایمان را قرص می کرد جنگی بود که بتازگی صدام درگیرش شده بود (باکویت)…. داشتیم جمع با صفای بچه ها و تمام خوبی ها و موهبت های معنوی ای که خدا به برکت اسارت بهمان داده بود را از دست می دادیم …. صبح چهارشنبه ۳۱ مرداد، اتوبوس صلیبی ها (صلیب سرخ) جلوی اردوگاه ایستاد … نوبتم که شد کارتم را دادم به مامور صلیب …. مترجم گفت: ((میگه کجا میخواهی بری؟!)) گفتم : (( معلومه دیگه مثل بقیه میخوام برم ایران ! )) گفت :((طبق قوانین صلیب … هر اسیر موقع آزادی می تونه مکان بازگشتش رو خودش تعیین کند … )) از حرفش خوشم نیامد ، اگرما اهل این حرفها بودیم با ابریشم چی ( باکلی التماسش ) دنبالش راه می اقتادیم … گفتم (( بهش بگو میرم مملکت خودم ))…

بعد  از نماز پیشنماز روحانی مان (حاج سید محمدرضا ابطحی) گفت: حالا که خدارا شکر داریم برمی‌گردیم به وطن ، نکند خدای ناکرده ، غرّه شویم و توقعهای آنچنانی از مردم و مملکتمان داشته باشیم، ما اگر هر سختی و مصیبتی را در این سال‌ها تحمل کردیم، با خدای خودمان معامله کرده ایم و بس…. بیائید سعی کنیم و این حس معنوی را که به لطف خدا و به برکت ائمه (علیهم السلام)…. به دست آورده ایم، حفظ کنیم … حیف است این همه سال مقاومت و ذلّه کردن دشمن را فراموش کنیم))… حال خاص و وصف نشدنی داشتم … انگار دارم از بهشت دل می کنم … می ترسیدم از اینجا بروم و خیلی چیزها را از دست بدهم، هنوز نرفته دلتنگ همه خاطرات تلخ و شیرین … و بچه های خوبی که از برادرهایم نزدیکتر و عزیزتر بودند (شدم) و اشک می دوید توی چشم هایم…. آخرین غروب اسارت از راه رسید بچه های آسایشگاه‌های مختلف دور هم جمع شده بودند… آنقدر با این دور هم نشستن‌ها و حرف زدن های بدون استرس ……. غریبه شده بودیم که باورمان  نمی شد سربازها شب آخری کاری به کارمان ندارند…. دستشویی رفتن در شب …….. برایمان عقده شده بود، با خیال راحت ………دستشویی می رفتیم…….

قیافه بچه ها در لباس های نظامی عراقی خیلی خنده دار شده بود، با آن سبیل ها و …. فقط یک کلاه و پوتین کم داشتند … تنهافرقمان با عراقی ها در هیکلمان بود دوتای ما را که روی هم می‌گذاشتند ، نصف یک سرباز عراقی هم نمی شدیم ….پای اتوبوس یک قرآن با جلد سبز دادند و …… رائد علی بر عکس همیشه لبخند به صورتش بود، انگار از اینکه از شر ما راحت می شد خیلی خوشحال بود…. یکی از سربازها گفته بود: (( خوش به حال شما که دارید به کشورتان بر می‌گردید و همه چیز برایتان تمام می شود ما تازه … جای دیگر درگیر جنگ می شویم و معلوم نیست کی روی آسایش و آرامش را ببینیم))… بعد از حمله صدام به کویت آمریکا با حمله نظامی به عراق نامردی را در حق صدام تمام کرد…

(اتوبوس حرکت کرد)… به خودم گفتم: واقعا هشت سال در چنین جای غم انگیز و دلگیری زندگی و دوام آوردم؟… یک لحظه تکان خوردم مطمئن بودم اگر لطف خدا نبود حتی یکماه هم نمی توانستم چنین جائی دوام بیاورم چه برسد که بخواهم دلتنگش شوم… با دیدن پرچم ایران گل از گل همه مان شکفت، (اما بدلیل رفتار سربازها که بین راه کلی فحش و بدو بیراه نصیب بچه هائی که پچ و پچ می‌کردند یا کردن می‌کشیدند بیرون راببینند کرده بودند) حرفی نزدیم و باز هم سکوت کردیم ….. از اتوبوس که پیاده شدیم دیدیم عراقی‌هائی ( که در ایران اسیر بودند) مبادله شده‌اند….. همه کت وشلوار تمیز پوشیده با یک ساک…. انگار آب و هوای ایران خیلی بهشان ساخته بود پوست اکثرشان سفید تر از پوست صورت عراقی‌ها … بود خیلی هایشان محاسن داشتند و قیافه شان هیچ به عراقی‌ها نمی‌خورد، آنها شبیه ایرانی ها شده بودند و ما شبیه عراقی ها … احساس کردم یکبار دیگر متولد شده ام در مرز خسروی بچه ها به خاک افتاده و سجده شکر می‌کردند و صدای گریه خیلی ها بلند بود باورم نمیشد روی خاک وطنم ایستاده ام خاکی که به خاطر حفظ صلابتش جانم را کف دست گرفته بودم … یاد رفقای شهید و یاد همه آنهایی که آزادی‌ام مدیونشان بودم افتادم … اولین چیزی که هوش و حواس از سرمان برد  عکسهای زیبای امام (ره) و مقام معظم رهبری بود که جلوی اتوبوس نصب کرده بودند …. در شهر قصر شیرین مردم با لباس‌های قشنگ محلی دو طرف به استقبالمان آمده بودند به خواب هم نمیدیدیم که چنین استقبالی مردم بکنند آنقدربی ریا و خالص که به عمق جانمان نشست و شرمنده مان کرد با آوردن نام ((آزاده)) تعبیر قشنگی برای اسرا بکار می‌بردند براساس آدرس هرکس، مارا از کرمانشاه به اصفهان بردند در پادگان غدیر (برای قرنطینه) دوسه روزی نگهداشتند غروب روز اول از بلندگوی پادگان مناجات سوزناک و زیبایی پخش شد : ((اَللّهُمَّ اِنّا نَرْغَبُ اِلَیْکَ فى دَوْلَةٍ کَریمَةٍ : تُعِزُّ بِهَا الاِْسْلامَ وَاَهْلَهُ ، وَتُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَاَهْلَهُ…)) اشک مثل باران رگباری تمام صورتم را خیس کرد، یاد قرآن‌هایی که دم غروب های اسارت می شنیدم ، وقتی که در رف پنجره، دو دستی نرده هایش را می گرفتم و سرم را میگذاشتم روی پنجره ….. تازه آنجا معنای((آزادی)) را فهمیدم ….

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *